next
back
مطالعه کتاب فرهنگ لغت انگلیسی به فارسی جلد 2
فهرست کتاب
مشخصات کتاب


مورد علاقه:
0

دانلود کتاب


مشاهده صفحه کامل دانلود

فرهنگ لغت انگلیسی به فارسی جلد 2

مشخصات کتاب

سرشناسه:مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان،1390

عنوان و نام پدیدآور:فرهنگ لغت انگلیسی به فارسی ( جلد2)/ واحد تحقیقات مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان

مشخصات نشر:اصفهان:مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان 1390.

مشخصات ظاهری:نرم افزار تلفن همراه و رایانه

یادداشت : عنوان دیگر: دیکشنری انگلیسی- فارسی

عنوان دیگر : دیکشنری انگلیسی- فارسی

موضوع : زبان انگلیسی -- واژه نامه ها -- فارسی

F

f

ششمین حرف الفبای انگلیسی.

fa

( مو. ) فا، چهارمین نت موسیقی.

fabaceous

( گ . ش. ) باقلائی، لوبیائی.

fable

افسانه ، داستان ، دروغ، حکایت اخلاقی، حکایت گفتن .

fabliau

(fabliaux. pl) افسانه موزون ، وابسته باشعار قدیم فرانسه .

fabric

محصول (کارخانه و غیره )، پارچه ، قماش، سبک بافت، اساس.

fabricate

ساختن .ساختن ، بافتن و از کار در آوردن ، تقلید وجعل کردن .

fabricated language

زبان ساختگی.

fabrication

ساخت.

fabulist

افسانه نویس.

fabulous

افسانه ای، افسانه وار، مجهول، شگفت آور.

facade

نمای سر در، جبهه ، نمای خارجی.

face

صورت، نما، روبه ، مواجه شدن .رخ، رخسار، رو، صورت، چهره ، طرف، سمت، وجه ، ظاهر، منظر، روبروایستادن ، مواجه شدن ، رویاروی شدن ، پوشاندن سطح، تراشیدن ، صاف کردن ، روکش کردن .

face card

( در ورق ) ورق صورت، ورق شاه ، بیبی یاسرباز.

face down feed

خورد رو به پائین .

face harden

سطح چیزی را سخت کردن .

face lifting

جراحی و از بین بردن چین و چرک صورت، تعمیر.

face up

بطور طاق باز، خوابیده به پشت، ورق روبه بالا.

face up feed

خورد رو به بالا.

face value

ارزش اسمی.

facedown

بطور دمر، باصورت رو بپائین ، روی شکم خوابیده .

faceplate

صفحه فلزی یا چوبی متصل به چرخ تراش، چرخ لنگر، بشقاب لب تخت.

facer

دورو، خودنما، پیاله لبالب، جام پر.

facet

صورت کوچک ، سطوح کوچک جواهر و سنگهای قیمتی، تراش، شکل، منظر، بند، مفصل.

facetiae

لطایف، هزلیات، شوخی، بذله ، فکاهیات، مطایبات، شوخیهای خارج از نزاکت.

facetious

شوخ، لوس، اهل شوخی بیجا.

facia

کمربند ، هزاره برجسته ، بند ، گچبری سر ستون ، حلقه ، دایره زنگی ، لایه پوششی فیبری

facial

مربوط به صورت (مثل عصب صورت).

facial index

نسبت بین پهنا و طول صورت ضرب در عدد صد.

facies

رخساره ، صورت، (زیست شناسی ) عبارت مشخص یک طبقه ، منطقه مناسب رشد حیوان یانباتخاصی.

facile

آسان ، باسانی، باسانی قابل اجرا، سهل الحصول.

facilitate

آسان کردن ، تسهیل کردن ، کمک کردن .

facilities

تسهیلات، امکانات.

facility

سهولت، امکان ، وسیله .سهولت، وسیله تسهیل، روانی، تردستی.

facing

علائم ریاضی (مثلx و +)، روکش، نما، رویه .

facsimile

(fax) رونوشت عینی.گروار، کلیشه عین متن اصلی، رونوشت، عین .

fact

واقعیت، حقیقت، وجود مسلم.

faction

دسته بندی، حزب، انجمن ، فرقه ، نفاق.

factionalism

فرقه بازی، نفاق.

factious

نفاق افکن .

factitious

(=factitive) ساختگی، مصنوعی، صوری، غیرطبیعی، دروغی، وانمود کننده ، بهانه کننده .

factor

عامل، ضریب.عامل (عوامل)، حق العمل کار، نماینده ، فاعل، سازنده ، فاکتور، عامل مشترک .

factorial

فاکتوریل.حاصلضرب اعداد صحیح مثبت، وابسته به عامل یاکارخانه ، مربوط به فاکتور یاعاملمشترک ریاضی.

factorization

عامل بندی، فاکتور گیری.

factory

کارخانه .

factotum

آدم همه کاره ، خدمتکار.

factual

وابسته بواقع امر، حقیقت امری، واقعی.

facture

عمل یا طریقه ساختن هرچیزی، اجزا، فاکتور، صورت حساب.

facultative

وابسته به faculty (بمعانی گوناگون آن ).

faculty

استادان دانشکده یا دانشگاه ، استعداد، قوه ذهنی، استعداد فکری.

fad

مد زودگذر، هوس.

faddish

پیرو مد زودگذر.

faddism

پیروی از مد زودگذر.

fade

محو کردن ، محو شدن .پژمردن ، خشک شدن ، کم رنگ شدن ، بی نور شدن ، کمکم ناپدیدی شدن .

fadeaway

ناپدیدی، غیبت، زوال.

fadeless

دارای رنگ ثابت.

fading

محو سازی، محو شدگی.

faerie

(=faery) جهان پریان ، جن وپری.

fag

خرحمالی کردن ، سخت کار کردن ، جان کندن ، خسته کردن ، ازپادرآوردن ، حمال مفت، خدمتکار، سیگار.

fagend

سرتیکه پارچه ، سرنخ، سرپارچه .

faggot

دسته هیزم، دسته ، دسته کردن ، بهم بستن ، ریشه کردن حاشیه پارچه ، بخیه زینتی.

fagot

دسته هیزم، دسته ، دسته کردن ، بهم بستن ، ریشه کردن حاشیه پارچه ، بخیه زینتی.

fahrenheit

درجه حرارت فارنهایت.

fail

خراب شدن ، تصورکردن ، موفق نشدن .شکست خوردن ، رد شدن ، قصور ورزیدن ، عقیمماندن ، ورشکستن ، وا ماندن ، در ماندن .

fail back

پشتیبان ، یدکی.

fail safe

با خرابی امن .

fail soft

با خرابی ملایم، با خرابی تدریجی.

fail softly

با خرابی ملایم، با خرابی تدریجی.

faille

روسری خانمها، نوعی پارچه ساده بافت.

failure

واماندگی، درمانگی، کوتاهی، قصور، ناتوانی، شکست، ورشکستگی.خرابی، قصور، عدم موفقیت.

failure free

بدون خرابی.

failure logcing

ثبت وقوع خرابی.

failure rate

نرخ خرابی، میزان خرابی.

fain

خشنود، ناچار، متمایل، بخشنودی.

faint

ضعیف، کم نور، غش، ضعف کردن ، غش کردن .

faintish

غشی، ضعیف.

fair

زیبا، لطیف، نسبتا خوب، متوسط، بور، بدون ابر، منصف، نمایشگاه ، بازار مکاره ، بیطرفانه .

fair copy

نسخه درست.

fair minded

خالی از اغراض.

fair spoken

خوش بیان ، مودب، ملایم.

fair trade

تجارت مشروع، کسب منصفانه ، کسب حلال.

fair weather

(م. ل. ) دارای هوای صاف، (مج. ) مناسب برای (سفر دریا)، بی وفا، نیم راه .

fairground

ناحیه ای که مخصوص برگذاری بازار مکاره یا سیرک ونمایشگاه ها می باشد.

fairy

پری، جن ، افسونگری، ساحره .

fairy ring

حلقه قارچ، قارچ حلقوی.

fairyland

کشور پریان .

faise

کاذب.

fait accompli

(accomplis faits. pl) عمل انجام شده .

faith

ایمان ، عقیده ، اعتقاد، دین ، پیمان ، کیش.

faithful

با وفا، باایمان .

faithless

بی وفا، بی ایمان .

faitour

فریبده ، گول زن .

fake

تقلید، جعل، حلقه کردن ، پیچیدن ، جا زدن ، وانمود کردن .

fakery

وانمود، تقلب، تظاهر.

fal lal

ریزه کاری (در لباس وغیره )، رفتار ظریفانه ، فالا (در موسیقی ).

falcate

(=falcated) بشکل داس، هلال ماه ، هلال وار.

falchion

شمشیر کوتاه و پهن ، شمشیر منحنی، قداره .

falciform

(تش. ) داسی، داس مانند.

falcon

(ج. ش. ) قوش، شاهین ، باز، توپ قدیمی.

falcon gentle

(ج. ش. ) شاهین ماده مهاجر.

falconer

قوش باز، کسیکه با شاهین شکار میکند، بازبان .

falconet

جوجه باز، باز کوچک آسیائی.

falconry

شکار با شاهین .

faldstool

صندلی تا شو بدون پشتی، صندلی راحتی.

fall

خزان ، پائیز، سقوط، هبوط، نزول، زوال، آبشار، افتادن ، ویران شدن ، فرو ریختن ، پائین آمدن ، تنزل کردن .

fall guy

ساده لوح، زود باور.

fall out

اتفاق افتادن ، رخ دادن ، مشاجره داشتن ، ذرات رادیواکتیوی که از جو بزمین میریزد، باران رادیواکتیو.

fall to

بکاری مبادرت کردن ، به عملی دست زدن .

fallacious

غلط، سفسطه آمیز.

fallacy

سفسطه ، دلیل سفسطه آمیز، استدلال غلط.

fallen

افتاده .

fallibility

جایزالخطا بودن .

fallible

جایز الخطا، اشتباه کننده .

falling out

نزاع، مشاجره .

falling star

(meteor) شهاب، ثاقب، تیر شهاب، حجر سماوی.

falloff

تمایل داشتن ، متوجه بودن ، منحرف شدن ، انحراف، نزول.

fallopian tube

(تش. ) لوله فالوپ، شیپور رحمی.

fallow

زرد کمرنگ ، غیره مزروع (زمین )، آیش، زمین شخم شده و نکاشته ، بایر گذاشته ، آیش کردن شخم کردن .

fallow deer

(ج. ش. ) گوزن زرد، گوزن یاآهوی کوچک .

falmethrower

شعله افکن .

false

دروغ، کذب، کاذبانه ، مصنوعی، دروغگو، ساختگی، نادرست، غلط، قلابی، بدل.

false fcoor

کف کاذب.

false retrieval

بازیابی کاذب.

falsehood

کذب.دروغ، کذب، سخن دروغ.

falsetto

(مو. ) صدای تیز، غیر طبیعی.

falsie

لائی پستان بند، پارچه یا لاستیکی که بشکل پستان ساخته اند و درپستان بند کار میرود.

falsification

تحریف، تزویر.

falsify

تحریف کردن ، دست بردن در، باطل ساختن ، تزویر کردن .

falsifyer

تحریف کننده ، تحریف.

faltboat

نوعی قایق تاشو.

falter

گیرکردن ، لکنت زبان پیدا کردن ، با شبهه وتردید سخن گفتن ، تزلزل یا لغزش پیداکردن .

fame

شهرت، نام، آوازه ، مشهور کردن .

familial

فامیلی، قومی، مربوط به خانواده ، خویشاوندی، خودمانی، خانوادگی.

familiar

آشنا، وارد در، مانوس، خودی، خودمانی.

familiarity

آشنائی، انس.

familiarization

آشنا کردن .

familiarize

آشنا کردن ، آشنا ساختن ، خو دادن ، عادت دادن ، معلوم کردن ، خودمانی کردن .

family

خاندان ، خانواده ، فامیلی.خانواده .

family name

اسم خانوادگی، نام فامیلی.

family tree

شجره ، نسب نامه .

famine

تنگ سالی، قحطی، قحط وغلا، کمیابی، نایابی، خشکسالی.

famish

گرسنگی دادن ، گرسنگی کشیدن .

famous

بلند آوازه ، مشهور، معروف، نامی، عالی.

famulus

شاگرد، نوکر (بویژه نوکر جادوگر یا طلبه ).

fan

باد بزن ، تماشاچی ورزش دوست، باد زدن ، وزیدن بر.بادبزن ، پروانه ، بادزن ، پنکه .

fan in

پهنای ورودی، گنجایش ورودی.

fan out

پهنای خروجی، گنجایش خروجی.

fanatic

شخص متعصب، دارای احساسات شدید(مذهبی وغیره )، دارای روح پلید، دیوانه .

fanatical

شخص متعصب، دارای احساسات شدید(مذهبی وغیره )، دارای روح پلید، دیوانه .

fanaticism

تعصب، کوته فکری.

fanaticize

متعصب کردن .

fancier

خیال باف، خیال باز.

fanciful

خیالی، پر اوهام.

fancy

خیال، وهم، تصور، قوه مخیله ، هوس، تجملی، تفننی، علاقه داشتن به ، تصور کردن .

fancy dress

لباس بالماسکه ، بالماسکه .

fancy free

عاری از خیال، بی علاقه ، عاری از عشق.

fancy man

آدم خیالپرور، جاکش، جنده ، فاحشه .

fancy women

آدم خیالپرور، جاکش، جنده ، فاحشه .

fancywork

توری دوزی، حاشیه دوزی، برودره دوزی.

fane

(=temple) معبد، هیکل.

fanfare

هیاهو، نمایش در فضای باز.

fanfaronade

لافزنی، خودفروشی.

fanfold form

ورقه با تای بادبزنی.

fanfole paper

کاغذ با تای بادبزنی.

fang

دندان ناب، دندان انیاب (در سگ و مانند آن )، نیش.

fanion

پرچم هنگ ، پرچم مساحی ونقشه برداری.

fanlight

پنجره بالای در، پنجره نیم گرد کوچک .

fanner

غربال یا اسبابی که آشغال و کاه را بوجاری میکند، بادبزن ، قرقی یا باز کوچک ، باد زننده .

fantail

دم چتری، کبوتر چتری.

fantasia

(fantasie) آهنگ خیالی.

fantasie

(fantasia) آهنگ خیالی.

fantast

آدم خیالی، نویسنده خیالپرست، آدم دمدمی.

fantastic

خیالی، خارق العاده .

fantastical

خیالی، خارق العاده .

fantastico

آدم مضحک ، آدم خیالی و خنده آور، وسواسی.

fantasy

قوه مخیله ، وهم، هوس، نقشه خیالی، وسواس، میل، تمایل، فانتزی.

fantoccini

عروسک خیمه شب بازی.

fantod

زور، فشار، حالت تحریک پذیری.

fantom

خیال ، منظر ، ظاهر فریبنده ، شبح ، روح

far

دوراز( با off یا out یا away)، بسیار، بمراتب، زیاد، خیلی، دور دست، بعید، بعلاوه .

far flung

پخش، پراکنده ، پرت و دور افتاده .

far off

پرت، خیلی دور، دوردست، دور افتاده .

far reaching

وسیع، گسترده ، دارای اثر زیاد، دور رس.

farad

فاراد، واحد گنجایش برق.

faraday

(فیزیک ) فاراده .

faradic

القائی، القا شده .

faradize

بوسیله القای برق معالجه کردن .

faraway

خیلی دور، دورافتاده ، پرت، پریشان .

farce

نمایش خنده آور، تقلید، لودگی، مسخرگی، کار بیهوده .

farceur

لوده ، مسخره ، بذله گو.

farci

(farcie) دلمه کرده ، پرکرده ، به زورچپانده .

farcical

خنده آور، مضحک ، مسخره آمیز.

farcie

(farci) دلمه کرده ، پرکرده ، به زورچپانده .

farcy

(طب) سراجه ، مشمشه .

fard

سرخاب، غازه ، سرخاب زدن .

fardel

بقچه ، بسته ، بار، کوله بار.

fare

کرایه ، کرایه مسافر، مسافر کرایه ای، خوراک ، گذراندن ، گذران کردن .

fare thee well

(well you fare) خوش باش، خدا حافظ.

fare you well

(well thee fare) خوش باش، خدا حافظ.

farer

مسافر.

farewell

بدرود، وداع، خدا نگهدار، خداحافظ، تودیع، تودیع کردن .

farfetched

شبیه بعید، بعید، غیر میسر.

farina

آرد، آرد نرم، نشاسته ، آرددار.

farinaceous

آردی، نشاسته ای.

farinha

آرد مانیوک ، آرد نشاسته مانیوک .

farinose

آردی، گردی، شبیه گرده گیاه .

farkleberry

(گ . ش. ) گیاه قره قاط، تمشک آمریکای جنوبی.

farl

(farle) کیک یا نان شیرین آردی.

farle

(farl) کیک یا نان شیرین آردی.

farm

کشتزار، مزرعه ، زمین مزروعی، پرورشگاه حیوانات اهلی، اجاره دادن به (باout)، کاشتن زراعت کردن در.

farm out

اجاره دادن زمین مزروعی.

farmer

کشاورز.

farmerette

زن برزگر، زن زارع.

farmhand

کارگر مزرعه ، زارع.

farmhouse

خانه رعیتی.

farmland

کشتزار.

farmstead

ابنیه و ساختمانهای مجاورمزرعه ، مزرعه وابنیه آن ، مزرعه و حوالی آن ، علاقجات رعیتی.

farmyard

محوطه مزرعه .

faro

نوعی بازی قمار شبیه بانک .

farouche

(گ . ش. ) یونجه گل قرمز، کمرو، وحشی صفت.

farraginous

تلفیق کننده کلیه شرایط و اخلاق های متفاوت وجنس های مخالف، مختلط.

farrago

آمیزش، توده درهم وبرهم.

farrier

نعلبند، دام پزشک ، (نظ. ) گروهبان اصطبل.

farrow

همه بچه خوک هائی که دریک وهله زائیده میشوند، (م. م. ) بچه خوک ، زایمان بچه خوک ، زایمان خوک ، (در مورد گاو) بی گوساله ، بی بچه ، زائیدن (خوک ).

farseeing

مال اندیش، عاقبت اندیش.

fart

گوز، گوزیدن .

farther

دورتر، پیش تر، بعلاوه ، قدری، جلوتر.

farthermost

دورترین ، اقصی نقطه ، بعیدترین ، ابعد.

farthest

دورترین ، اقصی نقطه ، بعیدترین ، دورترین نقطه .

farthing

فارثینگ ، پول خرد انگلیس.

farthingale

دامن پف کرده ، دامن فنری.

fasces

(روم قدیم ) یک دسته میله که تبری در میان آن قرار داشته وپیشاپیش فرمانداران رومیمی بردند و نشان قدرت بوده ، (مج. ) قدرت مجازات.

fascia

بند، نوار، هزاره برجسته ، گچبری سر ستون ، خط، دایره زنگی، (نج. ) حلقه ، کمربند، (تش. ) لایه پوششی فیبری.

fasciate

کمر بندی، دارای پوشش، وتری، راه راه ، دارای راه راه رنگی.

fascicle

دسته ، جزوه ، کراسه .دسته یا مجموعه کوچک الیاف، (تش. )دسته ای از رشته های عضلانی که عضله را تشکیل میدهند.

fascicule

دسته یا مجموعه کوچک الیاف، (تش. )دسته ای از رشته های عضلانی که عضله را تشکیل میدهند.

fasciculus

دسته یا مجموعه کوچک الیاف، (تش. )دسته ای از رشته های عضلانی که عضله را تشکیل میدهند.

fascinate

مجذوب کردن ، شیدا کردن ، دلربائی کردن ، شیفتن ، افسون کردن .

fascination

شیدائی، افسون ، جذبه .

fascinator

مجذوب کننده ، افسونگر.

fascism

اصول عقاید فاشیست، حکومت فاشیستی.

fascist

فاشیست.

fash

(vex) آزردن .

fashion

روش، سبک ، طرز، اسلوب، مد، ساختن ، درست کردن ، بشکل در آوردن .

fashion plate

شکل یا عکس ژونال مد، آدم شیک پوش.

fashionable

شیک ، مدروز، خوش سلیقه .

fashionmonger

علاقمند به مد وسلیقه ، شیک ، خوش لباس.

fast

تند، تندرو، سریع السیر، جلد و چابک ، رنگ نرو، پایدار، باوفا، سفت، روزه ، روزه گرفتن ، فورا.

fast access

با دستیابی سریع.

fast and loose

نااستوار، ازروی بیباکی، ازروی مکرو حیله .

fasten

بستن ، محکم کردن ، چسباندن ، سفت شدن .

fastener

چفت، بست.

fastening

چفت و بست، چفت، بست، بند، یراق در.

fastidious

سخت گیر، باریک بین ، مشکل پسند، بیزار.

fastigiate

نوک دار، (گ . ش. ) راست بالا رونده ، بشکل مخروط.

fastigium

نوک ، راس، (تش. ) راس قسمت فوقانی بطن چهارم.

fastness

تندی، سرعت، محکمی، استواری، سفتی.

fat

فربه ، چاق، چرب، چربی، چربی دار، چربی دار کردن ، فربه یا پرواری کردن .

fat headed

احمق، کودن .

fat soluble

(ش. ) قابل حل در چربی، محلول در حلالهای چربی.

fatal

کشنده ، مهلک ، مصیبت آمیز، وخیم.

fatal error

خطای مهلک .

fatalism

اعتقاد به سرنوشت.

fatalist

معتقد به سرنوشت.

fatality

مرگ ومیر، تلفات.

fatback

چربی پشت خوک .

fate

سرنوشت، تقدیر، قضاوقدر، نصیبب وقسمت، مقدر شدن ، بسرنوشت شوم دچار کردن .

fateful

مهم، شوم.

father

پدر، والد، موسس، موجد، بوجود آوردن ، پدری کردن .

father in law

پدر شوهر، پدر زن .

fatherhood

پدری، (مج. ) اصلیت، منشائ، اصل.

fatherland

وطن ، کشور، میهن .

fathom

قولاج (واحد عمق پیمائی دریائی) اندازه گرفتن ، عمق پیمائی کردن ، درک کردن .

fathometer

ژرفاسنج.

fathomless

عمیق، بیانتها.

fatidic

وابسته به پیش گوئی حوادث و وقایع، نبوتی، متضمن پیشگوئی.

fatigue

خستگی، فرسودگی.فرسودگی، فرسودن ، خستگی، کوفتگی، رنج، خسته شدن .

fatling

پرواری، بره یا گوساله ویاحیوان پرواری.

fatness

فربهی، چربی، برکت.

fatten

فربه کردن ، چاق کردن ، پرواری کردن ، حاصل خیزکردن ، کود دادن .

fattish

چاق، متمایل به چاق.

fatty

چرب، چربی مانند.

fatuity

بیشعوری، حماقت، بی خردی، نفهمی، ابلهی.

fatuous

احمق، بیشعور.

fatwitted

بی ذوق، ابله ، کودن .

faubourg

قسمتی ازشهر که بیرون دروازه باشد، بیرون شهر.

fauces

(تش. ) حلق، گلو.

faucet

شیر آب، شیر بشکه .

faucial

حلقی، وابسته به حلق وگلو.

faugh

علامت تعجب، آه ، پیف.

fault

کاستی، تقصیر، گناه ، عیب، نقص، خطا، اشتباه ، شکست زمین ، چینه ، گسله ، تقصیر کردن ، مقصر دانستن .عیب، نقص، تقصیر.

fault analysis

تحلیل عیب، عیب کاوی.

fault datagnosis

عیب شناسی، تشخیص عیب.

fault detection

عیب یابی.

fault free

بی عیب، بی نقص.

faultfinder

منقد، عیب جو، خرده گیر.

faultless

بیعیب، بیتقصیر.

faulty

معیوب، ناقص.معیوب، عیبناک ، ناقص، مقصر، نکوهیده .

faun

(افسانه روم) ربالنوع مزارع وگله کوسفند.

fauna

کلیه جانوران یک سرزمین یایک زمان ، حیوانات یک اقلیم، جانور نامه ، جانداران ، زیا.

faunae

مربوط به جانوران .

faunis

(افسانه روم) الهه جانوران .

faunistic

وابسته به جانوران .

favonian

وابسته به باد مغرب.

favor

(favour) التفات، توجه ، مرحمت، مساعدت، طرفداری، مرحمت کردن ، نیکی کردن به ، طرفداری کردن .

favorable

مساعد، مطلوب.

favorite

مطلوب، برگزیده ، مخصوص، سوگلی، محبوب.

favorite son

نامزد ریاست جمهوری، کاندیدای ریاست جمهوری.

favoritism

طرفداری، استثنائ قائل شدن نسبت بکسی.

favorsome

flavorful =.

favour

(favor) التفات، توجه ، مرحمت، مساعدت، طرفداری، مرحمت کردن ، نیکی کردن به ، طرفداری کردن .

favus

(طب) سعفه شهدیه ، نوعی بیماری پوستی قارچی واگیردار، کچلی.

fawn

آهوبره ، رشا، گوزن ، حنائی، بچه زائیدن (آهویاگوزن )، اظهار دوستی کردن ، تملق گفتن .

fay

(.vi and .vt) نصب کردن ، موفق شدن ، شوخی توهین آمیزکردن ، پاک کردن ، (.n) (elf، fairy، =faith) جن ، پری.

faze

برهم زدن ، درهم ریختن ، پریشان کردن .

feal

وظیفه شناس، نمک شناس، باوفا.

fealty

وفاداری، وظیفه شناسی، بیعت.

fear

ترس، بیم، هراس، ترسیدن (از)، وحشت.

fearful

ترسان ، بیمناک ، هراسناک .

fearless

بی باک ، نترس.

fearsome

ترسناک ، مهیب.

feasibility

امکان ، شدنی بودن .

feasibility study

امکان سنجی.

feasibilty

امکان پذیری، عملی بودن .

feasible

امکان پذیر، شدنی.شدنی، عملی، امکان پذیر، میسر، ممکن ، محتمل.

feast

مهمانی، سور، ضیافت، جشن ، عید، خوشگذرانی کردن ، جشن گرفتن ، عیاشی کردن .

feat

کار برجسته ، شاهکار، کار بزرگ ، فتح نمایان .

feather

پر، پروبال، باپر پوشاندن ، باپرآراستن ، بال دادن .

featherbed

بیش ازمیزان احتیاج کارمند گرفتن ، استخدام کارمند اضافی.

featherbrain

آدم احمق، آدم حواس پرت، پریشان خیال، سبکسر.

featheredge

لبه بسیار تیز، کناره تیز، لبه نازک ، مجهزبه لبه تیزکردن .

featherhead

آدم احمق، شخص پریشان حواس، آدم حواس پرت، سبکسر.

featherstitch

کوک مورب و چپ و راست در حاشیه دوزی، کوک چپ وراست زدن .

featherweight

ورزشکار پروزن .

feathery

پر مانند، پوشیده ازپر، شبیه به پر.

featly

بانظافت وچالاکی.

feature

خصیصه .سیما، چهره ، طرح صورت، ریخت، ترکیب، خصوصیات، نمایان کردن ، بطوربرجسته نشان دادن .

featureless

بدون سیمایاجنبه بخصوص.

febile

وابسته به تب، دارای حالت تب، تبدار، تب خیز.

febrific

(feverish) تب دار.

febrifugal

تب بر، ضد تب.

febrifuge

(antipyretic) تب بر.

february

فوریه .

fecal

درده ای، ته نشین ، مدفوعی.

feces

مدفوع انسان وحیوان .

feck

(در اسکاتلند) سهم بزرگتر، اکثریت، قسمت.

fecket

(اسکاتلند) جلیقه ، ژاکت.

feckless

بی اثر، سست.

feckly

تقریبا، شاید.

feculence

گل آلودی، تیرگی، حالت دردی، مدفوع.

feculent

گل آلود، مثل مدفوع.

fecund

بارور، برومند، پرثمر، حاصلخیز، پراثر.

fecundate

بارورکردن ، آبستن کردن ، گشنیدن .

fecundation

لقاح، گشنگیری.

fecundity

باروری، حاصلخیزی.

federal

فدرال، ائتلافی، اتحادی، اتفاق.

federalism

فدرالیسم، اصل دولت ائتلافی.

federalist

طرفدار دولت فدرال.

federalize

متحدشدن ، ائتلاف کردن ، فدرال شدن یا کردن .

federate

متحد، وابسته ، هم پیمان ، هم عهد کردن ، متعهد کرد، تشکیل کشورهای متحد دادن .

federation

فدراسیون .

fedora

کلاه نمدی مردانه .

fedup

سیروبیزار، رنجیده ، بیزار.

fee

پردازه ، پردازانه ، مزد، دستمزد، اجرت، پاداش، پول، شهریه ، اجاره کردن ، دستمزد دادن به ، اجیر کردن .

feeble

ضغیف، کم زور، ناتوان ، عاجز، سست، نحیف.

feebleminded

دارای فکر ضعیف، احمق، کودن ، کم عقل.

feeblish

ضعیف، ضعیف نما.

feed

خورد، خوراندن ، تغذیه کردن ، جلو بردن .خوراک دادن ، پروردن ، چراندن ، خوردن ، خوراک ، علوفه .

feed hole

سوراخ پیش بر.

feed hopper

ناودان پیش بری.

feed pitch

گام پیش بری.

feed reel

حلقه خوراننده .

feed roller

غلتک پیش بر.

feed track

شیار پیشبری.

feedback

باز خورد.

feedback loop

حلقه باز خوردی.

feedback system

سیستم باز خوردی.

feeder

خوراک دهنده ، (غذا) خورنده ، چرنده ، (در جمع) چارپایان پرواری، رود فرعی، بطریپستانک دار، سوخت رسان ، ناودان .

feeding

خورش، تغذیه .

feedstuff

خوراک حیوانات، علوفه .

feel

احساس کردن ، لمس کردن ، محسوس شدن .

feeler

احساس کننده ، دیده بان ، (مج. ) سخن استمزاجی.

feeling

احساس، حس.

feesimple

ملک طلق (telgh).

feetail

ملک موقوفه .

feeze

هراس، اضطراب، هراسانیدن ، ترساندن .

feign

وانمود کردن ، بخود بستن ، جعل کردن .

feigned

جعلی، مصنوعی.

feint

وانمود، نمایش دروغی، تظاهر، خدعه ، فریب، (نظ. ) حمله خدعه آمیز، وانمود کردن .

feirie

قوی، چالاک .

feist

(ج. ش. ) نوعی سگ کوچک .

feisty

عصبانی، حساس، فراوان ، چابک .

feldspathic

(=feldspathose) دارای فلدسپار.

felicific

خوشی آور، لذت بخش.

felicitate

تبریک وتهنیت گفتن ، مبارک باد گفتن .

felicitation

شادباش، تبریک .

felicity

خوشی، سعادت، برکت، اقتضائ، مناسبت.

felictous

مبارک .

felid

گربه ، گربه مانند.

feline

گربه ای، وابسته به تیره گربه ، گربه صفت.

felinity

گربه صفتی.

fell

انداختن ، قطع کردن ، بریدن وانداختن ، بزمین زدن ، مهیب، بیداد گر، سنگدل.

fellable

قطع کردنی، بریدنی.

fellatio

(=fellation) تحریک آلت تناسلی مرد بوسیله زبان .

fellmonger

پوست فروش، پوستین فروش، دلال پوست.

fellow

مرد، شخص، آدم، مردکه ، یارو.

fellow feeling

حس هم نوعی.

fellow student

همشاگردی.

fellow traveler

همسفر، کسی که عضو حزبی نیست ودر فعالیت های آن شرکت نمیکند ولی از آن جانبداریمینماید.

fellowly

معاشرتی، مشفق.

fellowman

همنوع.

fellowship

رفاقت، دوستی، هم صحبتی، معاشرت کردن ، کمک هزینه تحصیلی، عضویت، پژوهانه .

fellyfelloe

طوقه خارجی چرخ، دوره ، درندگی، بیدادگری.

felo de se

(انگلیس) انتحار کننده ، بدکار، خودکشی.

felon

بزهکار، گناهکار، جانی، جنایت کار.

felonious

بزهکارانه ، تبه کارانه .

felony

بزه ، تبه کاری، جنایت، بدکاری، خیانت، شرارت.

felt

نمد، پشم مالیده ونمد شده ، نمدپوش کردن ، نمد مالی کردن (feel of. p) زمان ماضی فعل feel.

felting

نمد مالی.

felucca

فلک (flok)، فلوقه ، نوعی قایق دو یاسه بادبانی مدیترانه .

female

جنس ماده ، مونث، زنانه ، جانور ماده ، زن ، نسوان .

female connector

بسط ماده ، اتصال ماده .

female plug

دو شاخه ماده .

feminine

جنس زن ، مربوط به جنس زن ، مونث، مادین ، زنان .

femininity

زنانگی، ظرافت.

feminism

عقیده به برابری زن ومرد، طرفداری اززنان .

feminist

طرفدار حقوق زنان .

feminization

مونث سازی.

feminize

مونث کردن ، زنانه کردن ، زنانه شدن ، دارای خصوصیات زنانه شدن .

femme fatale

زن افسونگر، زن بدبخت کننده ، زن فریبنده .

femur

(تش. ) استخوان ران ، فخذ، ران حشره .

fen

مرداب، زمین آبگیر، سیلگیر، سیاه آب.

fence

حصار، دیوار، پرچین ، محجر، سپر، شمشیر بازی، خاکریز، پناه دادن ، حفظ کردن ، نرده کشیدن ، شمشیر بازی کردن .

fencer

شمشیر باز.

fencible

مناسب برای نرده کشی، قابل دفاع.

fencing

ششمشیر بازی، نرده ، محجر، حصار، دفاع.

fend

دفع کردن ، دور کردن (باoff یاaway) دفاع کردن ، تکفل معاش.

fender

پیش بخاری، حایل، گلگیر، ضربت گیر.

fenestra

(تش. ) سوراخ، روزنه ، (ج. ش. ) خال، روشنی.

fenestral

پنجره دار.

fenestrate

پنجره دار.

fenestration

روزنه های عمارت، چیزی که سوراخ سوراخ یا روزنه داراست، پنجره بندی.

fennel

(گ . ش. ) رازیانه .

fenny

باتلاقی، گلی، مردابی، لجن زار.

fenugreek

(گ . ش. ) شنبلیله .

feoffee

تیول دار، گیرنده تیول، زعیم، انتقال گیرنده .

feoffer

(feoffor) تیول بخش.

feoffment

واگذاری تیول، (م. م. )سند واگذاری تیول.

feoffor

(feoffer) تیول بخش.

fer de lance

(ج. ش. ) یکنوع مار سمی یا افعی.

ferae naturae

(درمورد حیوانات ) وحشی، ذاتا وحشی.

feral

شکاری، حیوان شکاری، وحشی، مهلک ، وابسته به تشییع جنازه ، کفن ودفنی.

fere

رفیق، مصاحب، همسر.

feria

یکی از ایام هفته (غیرازتعطیل) کلیسای کاتولیک و کلیسای انگلیس، روزهای عادی هفته .

ferine

(=feral) وحشی، غیراهلی.

ferity

توحش، وحشیگری.

ferlie

(=ferly) (اسکاتلند) حیرت، تعجب، غرابت.

fermata

تطویل وکشش قسمتی ازموسیقی توسط نوازنده .

ferment

ترش شدن ، مخمرشدن ، ور آمدن ، (مج. ) برانگیزاندن ، تهییج کردن ، ماده تخمیر، مایه ، جوش، خروش، اضطراب.

fermentation

تخمیر.

fermentative

تخمیر کننده ، تخمیری.

fermium

(ش. ) فرمیوم.

fern

(گ . ش. ) سرخس، جماز، بسفایج.

fernery

(گ . ش. ) سرخسستان ، کرف زار.

fernseed

(گ . ش. ) هاگ گرد مانند وغیرجنسی سرخس.

ferny

سرخس مانند، سرخس دار.

ferocious

وحشی، سبع.

ferocity

درنده خوئی، وحشی گری، سبعیت، ستمگری.

ferrate

(ش. ) نمک جوهر آهن .

ferret

موش خرما، راسو، (مج. ) آدم کنجکاو، کنجکاوی کردن ، کاوش، گریزاندن (باaway یاout ).

ferrety

نرم، مثل موش خرما.

ferriage

حق عبورباکشتی گذاره ، تصدی کشتی گذاره .

ferric

(ش. ) دارای ترکیبات آهن .

ferriferous

آهن دار، آهن خیز، دارای مواد آهنی.

ferris wheel

گردونه صندلی دار مخصوص تفریح وچرخ زدن اطفال وغیره ، چرخ فلک .

ferrite

(مع. ) هیدراکسید آهن .

ferrite core

جمبره فریتی.

ferritic

آهن دار.

ferroalloy

(مع. ) آلیاژ آهن دار.

ferroconcrete

بتون آرمه ، بتون مسلح.

ferrocyanide

(ش. ) نمک اسید فروسیانیک .

ferromagnetic

فرومغناطیسی.

ferrous

(ش. ) آهنی، دارای ترکیبات آهن .

ferrugineous

آهنی، آهن دار.

ferruginous

آهنی، آهن دار.

ferrule

حلقه یا بست فلزی ته عصا، حلقه ، بست فلزی زدن .

ferry

گذرگاه ، معبر، جسر، گذر دادن ، ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن .

ferryboat

قایقی که بوسیله سیم یا طناب وغیره ازیک سوی رودخانه بسوی دیگر میرود.

fertile

حاصلخیز، پرثمر، بارور، برومند، پربرکت.

fertility

حاصلخیزی، باروری.

fertilizable

قابل باروری.

fertilization

لقاح، عمل کود دادن .

fertilize

بارور کردن ، حاصلخیز کردن ، لقاح کردن ، کود دادن .

fertilizer

کود، آبستن کننده .

ferula

(گ . ش. ) خانواده انقوزه وشقاقل و رازیانه ومانند آنها.

ferule

خط کش پهن برای زدن بچه ، چوب خیزران ، عصا، گرز، تنبیه باچوب.

fervency

(=fervor) گرمی، غیرت، شوق.

fervent

باحرارت، باحمیت، پرشور وشعف، ملتهب.

fervid

سوزان ، مشتاق.

fervor

(=fervour) حرارت شدید، اشتیاق شدید، گرمی، التهاب.

fervour

(=fervor) حرارت شدید، اشتیاق شدید، گرمی، التهاب.

fescennine

( obscene، =scurrilous) زشت، خارج ازاخلاق.

fescue

چوب کوچکی که بوسیله آن آموزگار چیزی را به شاگرد نشان میدهد، حصیر، بوریا، با چوب نوک تیزنشان دادن .

fess

(=fesse) رنگ آبی کمرنک .

festal

عیدی، جشنی، وابسته به عید، خوش.

fester

چرک ، فساد، چرک کردن ، گندیدن .

festinate

عجول، عجله کردن .

festival

جشنواره ، عید، سور، شادمانی، جشنی، عیدی.

festive

بزمی، جشنی، شاد.

festivity

بزم، جشن وسرور.

festoon

هلال گل، گلبند، با هلال یا زینت گل آراستن ، با گل آراستن .

festoonery

آزین بستن باگل.

fetal

جنینی، وابسته به جنین .

fetch

واکشیدن ، واکشی.آوردن ، رفتن وآوردن ، بهانه ، طفره .

fetch cycle

چرخه واکشی.

fetch phase

مرحله واکشی.

fetch up

تولید کردن ، عمل آوردن ، ختم کردن ، نائل شدن ، بحال ایست درآمدن ، متوقف شدن ، به نتیجه رسیدن .

fetching

جذاب، دلربا، گیرنده .

fete

جشن ، عید، سرور، جشن گرفتن .

feticide

سقط جنین ، کشتن جنین .

fetid

گندیده ، بدبو، متعفن ، دارای بوی زننده ، گند دهان .

fetish

(fetich) طلسم، اشیائ یاموجوداتی که بعقیده اقوام وحشی دارای روح بوده و موردپرستش قرارمیگرفتند، بت، صنم، خرافات.

fetishism

اعتقاد به طلسم، خرافات.

fetlock

تپق، طوپاق، مچ پای اسب، موی پشت پای اسب، موی تپق.

fetor

(=stench) بوی بد، گند.

fetter

بخو، پابند، زنجیر، (مج. ) قید، مانع، مقید کردن ، در زیر غل وزنجیر آوردن .

fettle

علف، یونجه ، حال، حالت، نظم وترتیب، درست کردن ، رفو کردن ، آراستن .

fettling

شن یاکلوخه ای که درته کوره می ریزند تا آنرا محافظت کند، خاکستر ته کوره .

fetus

(foetus) جنین ، رویان .

feud

(.viand .n)عداوت، دشمنی، جنگ ونزاع، عداوت کردن ، (.n) (=feod) ( قرون وسطی ) حقموروثی.

feudal

تیول گرای، تیولی، ملوک الطوایفی، وابسته به تیول، فئودال.

feudalism

تیول گرائی، فئودالیسم، ملوک الطوایفی.

feudality

تیول، تصرف بشرط خدمت، اصول ملوک الطوایفی.

feudalization

عمل ملوک الطوایفی کردن ، تبدیل به تیول.

feudalize

ملوک الطوایفی کردن .

feudist

متخصص حقوق وقوانین دوره ملوک الطوایفی، بیعت کننده با دشمن ، متحد دشمن ، منافق.

feuilleton

پاورقی قسمت پائین روزنامه ، کتاب یامقاله ای که بصورت پاورقی در روزنامه چاپ شود، گرده ، طرح.

fever

تب، ( مج. ) هیجان ، تب دار کردن .

feverblister

( طب ) تبخال.

feverfew

( گ . ش. ) نوعی گاوچشم یا گل مینا.

feverous

(=feverish) تب دار، درحال تب.

fevertree

( گ . ش. ) درخت اکالیپتوس.

feverweed

(گ . ش. ) دسته ای از گیاهان خانواده بوقناق(eryngium).

few

معدود، اندک ، کم، اندکی از، کمی از ( با a).

fewtrils

(=trifles) چیز جزئی.

fey

محکوم، مقدر، دارای روحیه خراب وآشفته ، در سکرات موت، دیوانه ، هذیانی.

fez

فینه ، کلاه قرمز منگوله دار، فس.

fiacre

کالسکه یا درشکه چهارچرخه کرایه .

fiance

نامزد (مرد )، نامزد گرفتن .

fiancee

نامزد ( زن یادختر ).

fiasco

شکست مفتضحانه ، ناکامی، بطری شراب.

fiat

حکم، امر، اجازه ، رخصت، حکمی، امری.

fib

دروغ، دروغ در چیز جزئی، دروغ گفتن .

fiber

(fibre) رشته ، تار، نخ، بافت، لیف ( الیاف )، فیبر.

fiberboard

فیبر، ورقه فیبر.

fiberglass

شیشه رشته مانند، پشم شیشه .

fiberize

رشته رشته کردن ، لیفی کردن ، فیبر کردن .

fibonacci number

عدد فیبوناجی.

fibonacci search

جستجو فیبو ناجی.

fibonacci series

دنباله فیبو ناجی.

fibre

(fiber) رشته ، تار، نخ، بافت، لیف ( الیاف )، فیبر.

fibril

لیف کوچک ، رشته کوچک ، تارچه .

fibrillation

رشته رشته سازی، تشکیل الیاف، انقباض بی نظم رشته های عضلانی.

fibrin

فیبرین ، ماده پروتئینی رشته مانند وغیر محلول.

fibrinolysis

تجزیه فیبرین ( تحت تاثیر آنزیمهای مربوطه ).

fibrocyte

سلول دوکی شکل بافت همبندی، فیبروسیت.

fibroid

لیفی، ریشه ای.

fibrosis

( طب ) فسادالیاف، ورم انساج لیفی، تصلب بافت ها، افزایش بافت لیفی.

fibster

دروغ گو، چاپ زن .

fibula

(تش. ) استخوان نازک نی، قصبه صغری، ساق کوچک .

fiche

فیش.

fickle

متلون ، دمدمی، بی ثبات، بی وفا.

fictile

سفالین ، گلی، ظرف سفالی، ساخته شده از گل.

fiction

افسانه ، قصه ، داستان ، اختراع، جعل، خیال، وهم، دروغ، فریب، بهانه .

fictional

(fictive) ساختگی، افسانه ای.

fictionalize

(ezfictioni) بصورت افسانه درآوردن ، بصورت داستان درآوردن ، داستان سرائی کردن .

fictionize

(ezfictionali) بصورت افسانه درآوردن ، بصورت داستان درآوردن ، داستان سرائی کردن .

fictitious

جعلی، ساختگی، موهوم.

fictive

(fictional) ساختگی، افسانه ای.

fid

سیخ، میله حائل، سنجاق، با میله نگهداشتن .

fiddle

ویولن ، کمانچه ، ویولن زدن ، زرزر کردن ، کار بیهوده کردن .

fiddle away

خردخردتمام کردن ، تحلیل بردن ، تمام کردن .

fiddle faddle

مزخرف، مهمل.

fiddleback

شبیه ویولون ، شبیه کمانچه .

fiddler crab

(ج. ش. ) نوعی خرچنگ نقب زن .

fiddlestick

کمان ، آرشه ویولون ، چیز بی معنی یا پوچ.

fiddling

جزئی، ناچیز.

fideism

اعتماد، امانت، اطمینان .

fidelity

وفاداری، راستی، صداقت.وفاداری.

fidget

بی آرامی، بی قراری، بخودپیچی، لول خوری، بی قرار بودن ، ناراحت بودن .

fidgetiness

بیقراری، لول خوری.

fidgety

بیقرار، ناراحت.

fiducial

امانتی، اعتمادی، معتمد، ( نج. ) ثابت، وابسته به امین ترکه .

fiduciary

امانتی.

fie

اف، تف، وای، آه .

fief

تیول، ملک .

field

میدان ، زمین ، صحرا، دشت، کشتزار، دایره ، رشته ، بمیدان یا صحرا رفتن .میدان ، رشته ، پایکار.

field effect

با تاثیر میدانی.

field engineer

مهندس پایکار.

field event

ورزش قهرمانی میدانی، مسابقات صحرائی.

field glass

دوربین صحرائی، عدسی درونی دوربین یاذره بین .

field grade

افسر ارشد ارتش.

field house

ورزشگاه سرپوشیده .

field length

درازای میدان .

field magnet

میدان مغناطیسی.

field mark

نشان میدان .

field marshal

( نظ. ) سپهبد.

field of force

میدان نیرو، میدان نیروی مغناطیسی.

field of honor

صحنه دوئل.

field officer

افسر عملیات صحرائی.

field pea

(گ . ش. ) نخود سبز فرنگی.

field separator

جدا ساز میدان .

field service

خدمات پایکار، تعمیر در محل.

field test

آزمون پایکار.

fieldartillery

توپخانه صحرائی.

fieldcorn

روز سان ، روز مشق، موقع جولان .

fielder

بازیکن میدان فوتبال وغیره ، صحرا نورد.

fieldfare

( ج. ش. ) باسترک اروپائی.

fieldpiece

تفنگ یا توپ صحرائی.

fiend

دیو، شیطان ، روح پلید، آدم بسیار شریر.

fiendish

دیوسان ، شیطانی.

fierce

ژیان ، درنده ، شرزه ، حریص، سبع، تندخو، خشم آلود.

fiery

آتشین ، آتشبار، آتشی مزاج.

fiesta

جشن ، روز مقدس.

fife

نی، نی لبک ، نی زن ، نی زدن ، فلوت زدن .

fifteen

پانزده .

fifteenth

پانزدهمین .

fifth

پنجم، پنجمین .

fifth column

ستون پنجم، دستگاه جاسوسی.

fiftieth

پنجاهم، پنجاهمین ، یک پنجاهم.

fifty

پنجاه .

fifty fifty

پنجاه پنجاه ، تنصیف، تقسیم بالمناصفه .

fig

انجیر، چیز بی بها، آرایش، صف آرائی.

fig leaf

برگ درخت انجیر، لاپوش، مخفی کننده .

fig marigold

(گ . ش. ) گیاه نیمروز.

figer wave

فرانگشتی.

fight

جنگ ، نبرد، کارزار، پیکار، زد وخورد، جنگ کردن ، نزاع کردن ، جنگیدن .

fighter

رزمنده ، جنگ کننده ، جنگنده ، مشت باز.

figment

خیال، وهم، سخن جعلی، اختراع، افسانه .

figural

دارای گوشه وکنایه ، مجازی، صورت وار، بطور تشبیه .

figurative

تلویحی.مجازی، تمثیلی، رمزی، کنایه ای، تصویری.

figurative constant

ثابت تلویحی.

figure

شکل، صورت، شخص، نقش، رقم، عدد، کشیدن ، تصویر کردن ، مجسم کردن ، حساب کردن ، شمردن ، پیکر.شکل، رقم، پیکر.

figure on

توجه کردن ، اطمینان داشتن ، در صدد بودن .

figure out

کشف کردن ، سنجیدن ، معین کردن ، حل کردن .

figure skating

یخ بازی نمایشی، رقص روی یخ.

figurehead

رئیس پوشالی، رئیس بی نفوذ، دست نشانده .

figures shift

مبدله ارقام.

figurine

پیکر کوچک ، مجسمه سفالین رنگی.

figwort

( گ . ش. ) علف خنازیر، علف بواسیر.

filament

رشته ، تار، لیف، ( گ . ش. ) میله ای، میله .

filamentary

(filamentous) لیفی، رشته ای، ریشه ای، میله ای.

filamentous

(filamentary) لیفی، رشته ای، ریشه ای، میله ای.

filature

نخ کشی، ابریشم پیچی، کلاف کشی.

filbert

(گ . ش. ) فندق، درخت فندق.

file

سوهان ، آهن سای، سوهان زدن ، سائیدن ( مج. ) پرداخت کردن ، پرونده ، دسته کاغذهای مرتب، ( م. م. ) صورت، فهرست، قطار، صف، درپرونده گذاشتن ، در بایگانی نگاه داشتن ، ضبط کردن ، در صف راه رفتن ، رژه رفتن .پرونده ، بایگانی کردن .

file activity ratio

نسبت فعالیت پرونده .

file gap

شکاف پرونده .

file handling

پرونده گردانی.

file identification

هویت پرونده .

file index

فهرست پرونده .

file label

برچسب پرونده .

file layout

طرح بندی پرونده .

file length

درازای پرونده .

file maintenance

نگاهداشت پرونده ها.

file management

مدیریت پرونده ها.

file mark

نشان پرونده .

file name

نام پرونده .

file organization

سازمان پرونده .

file processing

پرونده پردازی.

file protection

حفاظت پرونده .

file purging

پاک سازی پرونده .

file structure

ساخت پرونده .

file system

سیستم پرونده ها.

filet

توری دارای اشکال مربع، پشت مازو.(=fillet) سربند، پیشانی بند، گیس بند، قیطان ، نوار، پشت مازو، آهن تنکه یاتسمه آهن ، تذهیب کاری کردن ، بالایه پرکردن ، گچ بری، باریک ساختن ، پشتمازو بریدن .

filet mignon

فیله مینیون ، گوشت پشت مازوی گاو.

filial

فرزندی، شعبه ، درخورفرزند.

filiation

آبائ واجدادی، نسب، نسل، رابطه پدر و فرزندی.

filibuster

( آمر. ) کسی که قانونگذاری مجلس را با اطاله کلام و وسائل دیگر بتاخیر می اندازد.

filicide

پسرکشی، فرزند کش.

filiform

رشته مانند، نخ مانند.

filigree

تزئیناتی بشکل ذرات ریز یا دانه های تسبیح که امروزه بصورت سیم های ریز طلا ونقره و یا مسی در اطراف آلات زرین وسیمین ساخته می شود، ملیله دوزی، ملیله دوزی کردن .

filing

سوهان کاری، ضبط، بایگانی، سیخ زنی، براده .

filipino

اهل فیلیپین ، فیلیپینی.

fill

پر کردن .پر کردن ، سیر کردن ، نسخه پیچیدن ، پر شدن ، انباشتن ، آکندن ، باد کردن .

fill away

بادبان برافراشتن ، بادبان آراستن .

fill in

شرح دادن ، پر کردن ، جانشین کردن ، جانشین شونده .

fill out

تکمیل کردن ، پر کردن .

filler

بتونه ، میله استحکام، پرکننده ، مال بند اسب.پر کننده .

fillet

(=filet) سربند، پیشانی بند، گیس بند، قیطان ، نوار، پشت مازو، آهن تنکه یاتسمه آهن ، تذهیب کاری کردن ، بالایه پرکردن ، گچ بری، باریک ساختن ، پشتمازو بریدن .

filling

پرکردن ، پرشدگی ( دندان )، هرچیزیکه با آن چیزیرا پرکنند، لفاف.

filling station

پمپ بنزین .

fillip

تلنگر، (مج. ) انگیزش، وسیله تحریک ، چیز بیهوده ، تلنگر زدن ، ( مج. ) تحریک کردن .

fillister

رنده ای که با آن کنش کاو درست کنند، کنش کاو، کنش کاو پنجره .

filly

کره مادیان ، قسراق، ( مج. ) دختر شوخ و جوان .

film

فیلم، غشا.پرده نازک ، فیلم عکاسی، فیلم سینما، ( درجمع ) سینما، غبار، تاری چشم، فیلمبرداشتن از.

film reader

فیلم خوان .

film recorder

ضباط فیلم، فیلم نگار.

film resistor

مقاومت غشائی.

filmdom

صنعت سینما، جهان سینما.

filminess

فیلمی، غباری، تاری.

filmstrip

فیلم عکاسی میلمتری، فیلم سینمائی، نوار فیلم، اسلایدهای بشکل نوار فیلم.

filmy

غبار گرفته ، فیلم مانند.

filose

ریشه دار، نخ نخ.

filrate

از صافی گذشتن ، از صافی گذراندن .

filter

صافی.صافی، پالونه ، آب صاف کردن ، تصفیه کردن ، پالودن ، صاف کردن ، چیزیکه بعضیپرتوها از آن میگذرند ولی حائل پرتوهای دیگر است.

filter bed

صافی آب، صافی شنی.

filter paper

(ش. ) کاغذ صافی.

filter tip

فیلتر سیگار، سیگار فیلتردار.

filter tipped

سیگار دارای فیلتر.

filterable

(=filtrable) قابل پالایش، تصفیه پذیر، صافی کردنی.

filth

چرک ، کثافت، پلیدی، آلودگی، (مج. ) هرزه .

filthy

چرکین ، کثیف، پلید.

filtrable

(=filterable) قابل پالایش، تصفیه پذیر، صافی کردنی.

filtration

از صافی گذراندن ، تصفیه ، پالایش.

filum

رشته لیفی، ساختمان لیفی ورشته ای، نسج.

fimbria

ریشه ، پره ، حاشیه ریشه دار، شرابه .

fimbrial

(fimbriate) ریشه دار، حاشیه دار، شرابه دار.

fimbriate

(fimbrial) ریشه دار، حاشیه دار، شرابه دار.

fin

پره ماهی، بال ماهی، پرک ، ( ز. ع. ) دست، بال، پره طیاره ، پر، با باله مجهزکردن .

finagle

بازرنگی بدست آوردن ، نقشه کشیدن ( برای )، باحیله بدست آوردن ، گول زدن .

final

آخرین ، پایانی، نهائی، غائی، قطعی، قاطع.

final report

گزارش نهائی.

final result

نتیجه نهائی.

final value

ارزش نهائی.

finale

بخش آخر، ( مو. ) آهنگ نهائی، آخر، عاقبت.

finality

اعتقاد بعلت نهائی در گیتی، قطعیت، پایان .

finalization

بپایان رسانی، اتمام، انجام رسانی، فرجام.

finalize

بپایان رساندن ، بمرحله نهائی رساندن .

finallist

پایان رس، کسی که در مسابقه به مرحله نهائی برسد.

finally

بالاخره ، عاقبت، سرانجام.

finance

مالیه ، دارائی، علم دارائی، تهیه پول کردن ، درکارهای مالی داخل شدن .مالیه ، سرمایه تهیه کردن ، سرمایه گذاری.

financial

مالی.مالی.

financier

متخصص مالی، سرمایه دار، سرمایه گذار.

finback

(ج. ش. ) بالن یا نهنگ سواحل اقیانوس اطلس.

finch

(ج. ش. ) سهره وانواع آن ، خانواده سهره .

find

پیدا کردن ، یافتن ، جستن ، تشخیص دادن ، کشف کردن ، پیدا کردن ، چیز یافته ، مکشوف، یابش.

find out

دریافتن ، پی بردن ، کشف کردن ، مکشوف کردن .

finder

یابنده ، پیدا کننده .

finding

حکم، افزار، آنچه کارگر از خود بر سر کار می برد، یافت، کشف، اکتشاف، یابش.

fine

جریمه ، تاوان ، غرامت، جریمه کردن ، جریمه گرفتن از، صاف کردن ، کوچک کردن ، صاف شدن ، رقیق شدن ، خوب، فاخر، نازک ، عالی، لطیف، نرم، ریز، شگرف.

fine arts

هنرهای زیبا.

fine tuning

میزان سازی دقیق.

finely

بطورعالی یا ظریف یا ریز.

finery

زیور، آرایش، زر و زیور، جامه پر زرق و برق، کارخانه تصفیه فلزات.

fines

خاکه ، چیز خاک شده .

finespun

ریز بافت، نازک رشته .

finesse

ظرافت، نکته بینی، دقت، زیرکی بکار بردن .

finger

انگشت، باندازه یک انگشت، میله برآمدگی، زبانه ، انگشت زدن ، دست زدن ( به ).

finger board

جا انگشتی ( در ساز و پیانو ).

finger bowl

آفتابه ، لگن ، لگن یا طاس دستشوئی.

finger painting

نقاشی با انگشت، پخش رنگ با انگشت.

fingering

ناخنک زنی، پنجه گذاری، انگشت کاری.

fingerling

(ج. ش. ) ماهی آزاد، چیز کوچک و بی اهمیت.

fingernail

ناخن .

fingerpost

تیر راهنما، راهنمای جاده ، تیر راهنمائیکه پیکان مخصوص هدایت دارد ومسیرجاده رانشان میدهد، راهنما.

fingerprint

اثر انگشت، انگشت نگاری، انگشت نگاری کردن .

fingertip

نوک انگشت، سرانگشت.

finial

گلدسته ، زینت بالای سقف.

finical

(=finicky) شیک ، خوش لباس، متوجه جزئیات.

finis

پایان .

finish

بپایان رسانیدن ، تمام کردن ، رنگ وروغن زدن ، تمام شدن ، پرداخت رنگ وروغن ، دست کاری تکمیلی، پایان ، پرداخت کار.

finite

متناهی، محدود.

finiteness

تناهی، محدودیت.

finitude

محدودیت، فنا، پایان پذیری.

fink

خبرچین ، اعتصاب شکن ، جاسوسی کردن .

finn

فنلاندی، اهل کشور فنلاند.

finnish

فنلاندی، زبان مردم فنلاند.

finny

(ج. ش. ) باله دار، پره دار، مثل باله .

finshing school

مدرسه تکمیلی دختران .

finte

محدود، فانی (مثل انسان )، فناپذیر.

fiord

(=fjord) ( جغ. ) آبدره .

fipple flute

(مو. ) نی انبان .

fir

(گ . ش. ) صنوبر، شاه درخت.

fire

آتش، حریق، ( نظ. ) شلیک ، ( مج. ) تندی، حرارت، آتش زدن ، افروختن ، تفنگ یاتوپ را آتش کردن ، بیرون کردن ، انگیختن .

fire brand

نیمسوز، آتش پاره ، ( مج. ) آدم فتنه انگیز.

fire brick

آجر نسوز.

fire bug

(pyromaniac، =incendiary) آتش افروز.

fire control

اطفائ حریق، جلوگیری از آتش سوزی.

fire cured

دودی، دود داده شده .

fire drill

تمرین اطفائ حریق.

fire eater

شعبده باز آتش خوار، شعبده باز، ( مج. ) آدم فتنه جو، جنگی.

fire engine

ماشین آتش نشانی، تلمبه آتش خاموش کن .

fire escape

پلکان اطمینان ، پله کان مخصوص فرار در مواقع حریق.

fire extinguisher

خاموش کننده آتش، فشنگ ضد آتش.

fire irons

سیخ وسه پایه وسایر اسباب های جلو بخاری.

fire opal

(=girasol) گل آفتاب گردان ، عین الشمس.

fire sale

فروش مال التجاره حریق زده .

fire station

ایستگاه آتش نشانی.

firearm

اسلحه گرم.

fireball

سنگ آسمانی بزرگ ، شهاب روشن ، ( نظ. ) نارنجک ، گلوله انفجاری.

firebird

(ج. ش. ) پری شاهرخ، مرغ انجیر خوار.

firebox

مجمر، آتشدان ، منقل.

fireclay

خاک نسوز، گل آتشخوار.

firecracker

ترقه .

firedamp

گاز قابل احتراق معدن ، گاز متان .

firedrake

( افسانه ) اژدهای آتش خوار، سمندر.

firefighter

مامور آتش نشانی.

firefly

حشره شب تاب، کرم شب تاب.

fireguard

سپر جلو بخاری، مامور آتش نشانی.

firehouse

(station =fire) ایستگاه آتش نشانی.

firelight

نور آتش، رعد وبرق، آذرخش.

firelock

تفنگ فتیله ای.

fireman

مامور آتش نشانی، سوخت انداز، سوخت گیر.

fireplace

اجاق، آتشگاه ، کانون ، بخاری، منقل.

fireplug

(hydrant) شیر آب آتش نشانی.

firepower

قدرت شلیک .

fireproof

نسوز، محفوظ از آتش، نسوز کردن ، ضد آتش.

firescreen

سپر جلو بخاری.

fireside

پای بخاری، زندگی خانگی.

firestone

(مع. ) سنگ چخماق، سنگ آتش زنه .

firetrap

ساختمان مستعد آتش سوزی.

firewater

نوشابه الکلی قوی.

fireweed

(گ . ش. ) نوعی کاهو.

firewood

هیزم.

firework

آتش بازی.

fireworshipper

آتش پرست.

firing line

خط آتش، خط شلیک .

firing pin

سوزن گلنگدن اسلحه آتشی.

firing squad

( نظ. ) جوخه آتش.

firkin

چلیک ( مطابق یک چهارم بشکه )، بشکه چوبی.

firm

شرکت، تجارتخانه ، کارخانه ، موسسه بازرگانی، استوار، محکم، ثابت، پابرجا، راسخ، سفت کردن ، استوار کردن .

firmament

فلک ( افلاک )، آسمان ، گنبد آسمان .

firmamental

فلکی.

firmer chisel

( مک . ) اسکنه پهن .

firmness

ثبات واستحکام.

firmware

سفت افزار.

firry

صنوبردار، صنوبری.

first

نخست، نسختین ، اولا.نخست، نخستین ، اول، یکم، مقدم، مقدماتی.

first cause

علت العلل، علت اولیه .

first in first out

بترتیب ورود (fifo).

first lieutenant

ستوان یکم، ناوبان یکم.

first ling

نخست زاده (جانور )، نوبر.

first offender

کسی که برای اولین بار قانونا تخلف کرده است.

first person

( د. ) اول شخص (مفرد یا جمع )، صیغه اول شخص ( در افعال وضمائر وغیره ).

first rate

عالی، درجه اول، نخستین درجه .

first reading

طرح نخستین لایحه قانونی در مجلس.

first sergeant

(نظ. ) گروهبان یکم.

first string

دائمی، منظم، درجه یک .

first water

درجه اول، بالاترین مقام.

firstborn

نخست زاده ، ارشد، فرزند ارشد.

firstfruits

نوبر، میوه های نوبرانه .

firsthand

مستقیم، اصلی، دست اول، ( مج. ) عالی.

firstly

اولا، درمرحله اول.

firth

(=estuary) خور، مدخل.

fisc

خزانه کشور، اموال ضبط شده .

fiscal

مالی، مالیاتی، محاسباتی.

fisch

(ج. ش. ) راسو، ظربان ، پوست راسو یا گربه قطبی.

fish

ماهی، ( بصورت جمع ) انواع ماهیان ، ماهی صید کردن ، ماهی گرفتن ، صیداز آب، بست زدن ( به )، جستجو کردن ، طلب کردن .

fish and chips

خوراک ماهی وسیب زمینی سرخ کرده .

fish cake

نان شیرینی که از ماهی خورد کرده وپوره سیب زمینی درست کنند.

fish joint

محل اتصال دو خط آهن یا دوتیر.

fish like

ماهی مانند.

fish meal

ماهی خشک وخورد شده که بمصرف کود وغذای حیوانات میرسد.

fish stick

فیله ماهی سرخ کرده .

fish story

ماهی خشک وخورد شده که بمصرف کود وغذای حیوانات میرسد.

fishable

قابل ماهیگیری.

fisher

ماهی گیر، جانور ماهیخوار، کرجی ماهی گیری.

fisherman

ماهی گیر، صیاد ماهی، کرجی ماهی گیری.

fisherman's bend

گره ماهی گیری.

fishery

محل ماهی گیری، شیلات، ماهی گیری.

fishhook

قلاب ماهی گیری، قلاب.

fishing

( جای ) ماهی گیری، ماهی گیری، حق ماهی گیری.

fishing expedition

بازپرسی قانونی، تحقیق، استنطاق.

fishline

ریسمان ماهی گیری.

fishmonger

ماهی فروش.

fishplate

صفحه پولادینی که دو خط آهن یا دوتیر را بهم متصل ساخته ودر امتداد هم قرار میدهد.

fishtail

چرخاندن دم هواپیما بمنظور کاستن سرعت آن ( خصوصا هنگام فرود آمدن ).

fishwife

زن ماهی فروش، ( مج. ) زن بدزبان ، زن سلیطه .

fishy

مثل ماهی، ماهی دار، ( مج. ) مورد تردید، مشکوک .

fissile

قابل انشقاق، شکافتنی.

fissility

شکافتنی بودن ، قابلیت انشقاق.

fission

شکافتن ، انشقاق، شکستن هسته اتمی.

fission bomb

بمب اتمی، بمب هسته ای، بمب شکافت.

fissionable

قابل شکستن وتقسیم، شکافت پذیر.

fissional

وابسته به شکستن هسته اتم.

fissiparous

تولیدکننده سلولهای جدید بوسیله تقسیم سلولی یاشکاف، تقسیم شونده ، شکاف خورنده .

fissiped

پنجه شکافته ، سم شکافته ، جانور سم شکافته ، سم شکافتگان .

fist

مشت، مشت زدن ، بامشت گرفتن ، کوشش، کار.

fistic

مشتی.

fisticuffs

مشت زنی، جنگ با مشت.

fistula

نی، نای ( مخصوص موسیقی )، پنجه ، ( طب ) ناسور، زخم عمیقی که غالبابوسیله مجرای پیچاپیچی بداخل مربوط است.

fistulous

لوله ئی، مربوط به ناسور.

fisure

شکاف، چاک ، ترک ، درز، شکافدار کردن .

fit

بیهوشی، غش، تشنج، هیجان ، درخور، مناسب، شایسته ، تندرست، اندازه بودن (جامه )برازندگی، زیبنده بودن بر، مناسب بودن برای، ( مج. )شایسته بودن ، متناسب کردن ، سوار یا جفت کردن ، (حق. )صلاحیت دار کردن ، تطبیق کردن ، قسمتی از شعر یاسرود، بند، ( با into)گنجان

fitchet

(ج. ش. ) گربه قطبی (polecat).

fitchew

(ج. ش. ) راسو، ظربان ، پوست راسو یا گربه قطبی.

fitful

حمله ای، غشی، متغیر، هوس پرست، دمدمی.

fitment

لوازم، وسائل نصب.

fitter

کمک مکانیک ، فیتر.

fitting

مناسب، بجا، بمورد، بموقع، پرو لباس.جفت سازی، سوار کنی، لوازم.

fitting shop

کارگاهی که در آنجا اجزای ماشین را سوار میکنند، کارگاه مونتاژ.

five

عدد پنج، پنجگانه .

five and ten

(dime and five)کالاهائی که قیمت آن بین تا سنت میباشد، مغازه اجناس ارزان قیمت.

five finger

(گ . ش. ) پنج انگشت، پنج برگ ، پامچال.

five star

( نظ. ) افسر پنج ستاره ای.

fivefold

پنج برابر.

fiver

اسکناس پنج لیره ای یا پنج دلاری.

fix

کار گذاشتن ، درست کردن ، پابرجا کردن ، نصب کردن ، محکم کردن ، استوارکردن ، سفت کردن ، جادادن ، چشمدوختن به ، تعیین کردن ، قراردادن ، بحساب کسی رسیدن ، تنبیه کردن ، ثابت شدن ، ثابت ماندن ، مستقر شدن ، گیر، حیص وبیص، تنگنا، مواد مخدره ، افیون .

fixable

ثبات پذیر، محکم کردنی.

fixate

تثبیت کردن ، محکم کردن ، متمرکز کردن .

fixation

تعیین ، تثبیت، تحکیم، دلبستگی زیاد، عشق زیاد، خیره شدگی، تعلق خاطر، ثابتکردن .

fixative

ثابت کننده .

fixed

ثابت، ماندنی، مقطوع.ثابت، مقطوع، ماندنی.

fixed assets

دارائی های ثابت.

fixed field

میدان ثابت.

fixed format

قابل ثابت.

fixed head

با نوک ثابت.

fixed head disk

گرده با نوک ثابت.

fixed length

با درازای ثابت.

fixed length record

مدرک با درازای ثابت.

fixed point

با ممیز ثابت.ممیز ثابت.

fixed star

ستاره ثابت، ثوابت.

fixer

دلال، کارچاق کن ، دوای ثبوت عکاسی.

fixing

( درعکاسی ) ثبوت، تثبیت، ( بصورت جمع ) حاشیه ، ریشه ، لوازم، فروع، اثاثه .

fixity

تثبیت، ثبوت، ثبات، قرار، پایداری، استواری.

fixture

چیز ثابت، ( درجمع ) اثاثه ثابت، لوازم نصب کردنی.

fizz

صدای فش فش، گاز مشروبات، چابگی، سرزندگی، هیجان داشتن ، ( در مورد مشروب گازدار)گاز داشتن .

fizzle

فش فش، زرزر، وزوز ( صدای هیزم تر هنگام سوختن )، کوشش مذبوحانه ، شکست، زه زدن .

fjeld

فلات مرتفع وصخره داری که تقریبا هیچ درختی نداشته باشد.

fjord

(جغ. ) آبدره .

flabbergast

مبهوت کردن ، گیج کردن .

flabbily

به سستی، بطور شل و ول.

flabby

سست، نرم، شل و ول، دارای عضلات شل.

flabellate

( =flabelliform) (گ . ش. - ج. ش. ) بادبزنی، اندام بادبزنی.

flabelliform

( =flabellate) (گ . ش. - ج. ش. ) بادبزنی، اندام بادبزنی.

flabellum

بادبزن ، بادزن ، عضو بادبزنی.

flaccid

سست، شل وول، چروک شده ، آویخته .

flaccidity

سستی، شلی، آویختگی.

flacon

بطری، بطری در دار کوچک .

flag

پرچم، بیرق، علم، دم انبوه وپشمالوی سگ ، زنبق، برگ شمشیری، سنگ فرش، جاده سنگ فرش، پرچم دار کردن ، پرچم زدن به ، باپرچم علامت دادن ، سنگفرش کردن ، پائین افتادن ، سست شدن ، از پا افتادن ، پژمرده کردن .پرچم، بیرق.

flag byte

لقمه پرچم.

flag git

ذره پرچم.

flag officer

افسر دریائی، دریاسالار، دریادار، دریابان .

flag rank

(ن . د. ) افسر بالاتر از سروان ، افسر ارشد.

flag stop

( در راهنمائی ورانندگی ) ایست، توقف.

flag waving

میهن پرستی بحد افراط وجنون ، اهتزاز پرچم.

flagellant

کسیکه برای بخشودگی از گناهان بخود شلاق میزند، موجود یا انگل تاژک دار.

flagellar

تاژک دار، شلاقی.

flagellate

تاژکدار، شلاق زدن ، تازیانه زدن ، تاژک دار شدن .

flagellation

شلاق زنی، تشکیل تاژک .

flagellum

(م. ل. ) شلاق، تازیانه ، (گ . ش. ) گیاه بالارونده وپیچی (runner)، تاژک .

flageolet

نی لبک ، نایچه .

flagging

سنگفرش، متزلزل، کاهنده ، ضعیف، ول، افتاده .

flaggy

نی زار، جگن زار، دارای برگهای شمشیری، سست، شل وول، بیمزه .

flagitious

تبه کار، بدکار، ستمگر، شریر، بسیار زشت.

flagman

پرچم دار، راهنما.

flagon

تنگ دسته دار و لوله دار، تنگ ، قرابه .

flagpole

تیر پرچم، میله پرچم.

flagrance

(flagrancy) آشکاری، رسوائی، وقاحت، شناعت، زشتی.

flagrancy

(flagrance) آشکاری، رسوائی، وقاحت، شناعت، زشتی.

flagrant

آشکار، برملا، انگشت نما، رسوا، وقیح، زشت.

flagrante delicto

(حق. ) وقیحانه ، درحال ارتکاب جرم.

flagship

کشتی حامل پرچم امیرالبحری، کشتی دریادار.

flagstaff

چوب پرچم.

flagstone

سنگ ، سنگفرش.

flail

آلت نوسانی هر چیزی، گندم کوب، کوبیدن ، شلاق زدن ، خرمن کوب.

flair

شامه سگ ، بویائی، ( مجا) قوه تشخیص، فراست، استعداد، خصیصه .

flak

توپخانه ضد هوائی.

flake

تکه کوچک ( برف وغیره )، ورقه ، پوسته ، فلس، جرقه ، پوسته پوسته شدن ، ورد آمدن (باout یاup)، برفک زدن تلویزیون .

flaky

پوسته پوسته ، ورقه ورقه ، ورقه شونده ، فلسی، برفکی.

flam

حقه ، بامبول، بامبول زدن ، لاف وگزاف.

flambeau

مشعل، مشعل چند فتیله ای، شمعدان زینتی.

flamboyance

اشتعال لرزشی، اشتعال با لرزش، زرق وبرق.

flamboyancy

اشتعال لرزشی، اشتعال با لرزش، زرق وبرق.

flamboyant

شعله دار، زرق وبرق دار، وابسته به مکتب معماری گوتیگ ، شعله مانند.

flamboyante

(poinciana royal) (گ . ش. ) گل طاوس.

flame

شعله ، زبانه آتش، الو، تب وتاب، شورعشق، شعله زدن ، زبانه کشیدن ، مشتعل شدن ، تابش.

flame cultivator

دستگاه مخصوص سوزاندن علف.

flame tree

(گ . ش. ) درختان وبوته هائیکه دارای گلهای درخشان آتشی یا زرد رنگ هستند.

flamen

( روم قدیم ) کاهن معبد یکی از خدایان .

flamenco

رقص تند کولیها اسپانیا، رقص فلامنکو.

flameout

متوقف ساختن موتور هواپیما.

flameproof

ضد شعله ، سوز، عایق شعله ، ضد آتش.

flammability

قابلیت اشتعال.

flammable

قابل اشتعال، قابل سوختن ، آتشگیر.

flanerie

ولگردی، بی هدفی.

flaneur

آدم ولگرد.

flange

پخش رگه معدن ، لبه بیرون آمده چرخ، پیچ سر تنبوشه ، پخش کردن ، لبه دار کردن .

flank

پهلو، تهیگاه ، طرف، ( نظ. ) جناح، از جناح حمله کردن ، درکنار واقع شدن .

flannel

فلانل ( نوعی پارچه پشمی )، ( درجمع ) جامه فلانل یا پشمی، لباس ( بخصوص شلوار )ورزش.

flannelette

پارچه پنبه ای شبیه فلانل، فلانل نما، کرکی.

flannelly

مثل فلانل، فلانل مانند.

flap

ضربه ، صدای چلپ، آویخته وشل، برگه یا قسمت آویخته ، زبانه کفش، بال وپرزدن مرغبهم زدن ، پرزدن ، دری وری گفتن .

flapdoodle

مزخرف، مهمل، جو.

flapjack

cake =griddle.

flapper

مگس کش، مگس پران ، جوجه اردک .

flappy

شل وول، آویخته ، آویزان وگشاد، گل وگشاد.

flare

روشنائی خیره کننده و نامنظم، زبانه کشی، شعله زنی، شعله ، چراغ یانشان دریائی، نمایش، خود نمائی، باشعله نامنظمسوختن ، از جا در رفتن .

flare up

اشتعال ناگهانی، غضب ناگهانی.

flareback

اشتعال برخلاف مسیر عادی شعله ، پس زهنی شعله .

flaring

شعله ور، سوزان .

flash

تلالو، تاباندن .برق، روشنائی مختصر، یک آن ، لحظه ، بروز ناگهانی، جلوه ، تشعشع، برق زدن ، ناگهان شعله ور شدن ، زود گذشتن ، فلاش عکاسی.

flash card

ورقه ای که روی آن کلمات یا اعداد یا تصاویری نوشته شده و معلم آنرا برای زمان کوتاهی بشگردان نشان میدهد، ورقه تمرین بصری.

flash flood

سیل برق آسا.

flash fly

مگس وحشراتی که گوشت میخورند.

flash lamp

لامپ پر نور عکاسی.

flash point

نقطه اشتعال.

flashback

بازگوی داستان ، وقفه زمانی ( در پیشرفت ادب وهنر)، بازتاب اشعه .

flashbulb

لامپ پرنور فلاش عکاسی.

flashlight

نور برق آسا وزود گذر، چراغ قوه ، لامپ عکاسی.

flashover

تخلیه الکتریکی غیر عادی، صاعقه ، برق.

flashy

درخشانی، نمایشی، زرق وبرقی.

flask

قمقمه ، فلاسک ، دبه مخصوص باروت تفنگ .

flat

(. adv and .adj and .n) پهن ، مسطح، هموار، صاف، بی تنوع، یک دست، خنک ، بی مزه ، قسمتپهن ، جلگه ، دشت، آپارتمان ، قسمتی از یک عمارت، (.vi and .vt)(=flatten).تخت، پهن ، مسطح.

flat cable

کابل تخت، کابل پهن .

flat hat

(=hedgehop) ( باهواپیما در ارتفاع کم) بی باکانه پرواز کردن .

flat silver

ظروف نقره .

flatfish

(ج. ش. ) ماهی پهن .

flatfoot

پاپهن ، مسطح شدن کف پا، از بین رفتن انحنائ کف پا، پلیس گشتی، ملوان ، دارایعزم ثابت.

flathead

سرخ پوست آمریکای شمالی، ماهی سرپهن .

flatiron

اتو.

flatling

زده شده از طرف پهن اسلحه ، از پهنا.

flatlings

زده شده از طرف پهن اسلحه ، از پهنا.

flatten

پهن کردن ، مسطح کردن ، بیمزه کردن ، نیم نت پائین آمدن ، روحیه خودرا باختن .

flatter

چاپلوسی کردن ، تملق گفتن از.

flattery

چاپلوسی، تملق.

flattop

چیز سر پهن ، سرپخ.

flatulence

(flatulency =) بادشکم، نفخ شکم، ( مج. ) باد، لاف، طمطراق.

flatulent

باددار، نفخ دار، نفاخ، باطمطراق، پر آب وتاب.

flatus

بادشکم، گاز شکم، نفخ، وزش، دم، نسیم.

flatware

ظروف مسطح، ظروف نقره ای سر میز، ظروف لب تخت.

flatways

از پهنا، تخت خوابیده ، دمر.

flatwise

از پهنا، تخت خوابیده ، دمر.

flatworm

(turbellarian، platyhelminth =) (ج. ش. ) کرم پهن .

flaunt

به رخ کشیدن ، بالیدن ، خرامیدن ، جولان دادن ، خودنمائی، جلوه .

flaunty

پزده ، خودنما.

flautist

(flutist) نی زن ، فلوت زن .

flavanone

(ش. ) فلاوانون ، ماده کتونی متبلور وبیرنگ .

flavone

(ش. ) فلاون ، ماده شیمیائی بیرنگ ومتبلور.

flavor

مزه وبو، مزه ، طعم، چاشنی، مزه دار کردن ، خوش مزه کردن ، چاشنی زدن به ، معطرکردن .

flavorful

خوشمزه ، خوش رایحه .

flavoring

چاشنی، چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکار می رود.

flavorless

بدون مزه ، بی طعم.

flavour

مزه وبو، مزه ، طعم، چاشنی، مزه دار کردن ، خوش مزه کردن ، چاشنی زدن به ، معطرکردن .

flavouring

چاشنی، چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکار می رود.

flaw

درز، رخنه ، عیب، خدشه ، عیب دار کردن ، ترک برداشتن ، تند باد، آشوب ناگهانی، کاستی.

flawless

بی عیب.

flax

(گ . ش. ) بذرک ، درخت کتان ، الیاف کتان ، پارچه کتان .

flaxen

کتانی، کتانی رنگ .

flaxseed

تخم بزرگ ، بذرکتان .

flaxy

کتانی، مربوط به یا مثل کتان .

flay

پوست کندن از، سخت انتقاد کردن .

flea

(ج. ش. ) کیک ، کک ، کک گرفتن .

flea bitten

کک گزیده .

flea market

سمساری، بازار مخصوص فروش اشیائ ارزان قیمت یا دست دوم.

flea wort

(گ . ش. ) اسپرزه ، اسفرزه ، بارهنگ .

fleabane

(گ . ش. ) گیاهان پیر بهار وبرنجاسف.

fleabite

کک گزیدگی، نیش کک .

fleche

(spire)میل بالای مناره ، مارپیچ.

fleck

رگه رگه کردن ، خط خط کردن ، نقطه نقطه کردن ، نقطه ، خال، رگه ، راه راه ، برفک .

flection

(flexion) خمیدگی، کجی، خم سازی، انحنائ، تصریف.

fledgling

جوجه تازه پر وبال درآورده ، نوچه .

flee

گریختن ، فرار کردن ، بسرعت رفتن ، fly.

fleece

پشم گوسفند وجانوران دیگر، پارچه خوابدار، خواب پارچه ، پشم چیدن از، چاپیدن ، گوش بریدن ، سروکیسه کردن .

fleech

(wheedle، coax =) ریشخند کردن ، چاپلوسی کردن .

fleecy

نرم وپشم دار، مثل پشم.

fleer

خنده نیشدار، استهزائ، تمسخر کردن .

fleet

ناوگان ، عبور سریع، زود گذر، بادپا، بسرعت گذشتن ، تندرفتن .

fleet admiral

(ن . د. ) دریاسالار ( پنج ستاره ).

flege

پردار، قابل پرواز، مستعد پرواز، پر دادن .

fleming

اهل فلاندرز.

flemish

فلمنگی، زبان فلاندرز، اهل فلاندرز.

flense

پوست کندن ، چربی گرفتن از.

flesh

گوشت، مغز میوه ، جسم، شهوت، جسمانیت، حیوانیت، بشر، دربدن فرو کردن .

fleshing

( درجمع ) کیپ وچسبنده ، تنگ ، آشغال گوسفند در موقع پوست کنی.

fleshment

جسمانیت، مادیت، ( مج. ) خوشحالی حاصله از نخستین موفقیت.

fleshpots

راحتی جسمانی، محل عیش وخوشگذرانی.

fleshy

فربه ، کوشتالو، گوشتی، گوشتدار، بی استخوان .

fletch

(=feather) پرگذاردن به .

fletcher

پیکان ساز، تیرساز، فلش.

fletcherism

عادت بخوردن مختصری غذا ( فقط بهنگام گرسنگی ) وجویدن کامل آن ، نشخوار.

fleur de lis

(گ . ش. ) گل زنبق یا سوسن ، نشان خانواده سلطنتی قدیم فرانسه .

fleur de lys

(گ . ش. ) گل زنبق یا سوسن ، نشان خانواده سلطنتی قدیم فرانسه .

fleury

زنبقی شکل، سوسنی.

flew

زمان ماضی فعل fly.

flews

قسمت آویخته لب بالای سگ .

flex

خمکردن ، پیچ دادن ، سیم نرم خم شو.

flexibility

قابلیت انعطاف، خمش.

flexible

خم شو، تاشو، نرم، قابل انعطاف، قابل تغییر.

flexibtlity

انعطاف پذیری.

flexion

(=flection) خمیدگی، انحنائ.

flexor

(تش. ) عضله خم کننده ، جمع کننده .

flexuous

پیچاپیچ، پیچ وخم دار، مارپیچ، موجی، نرم.

flexural

پیچاپیچ، پیچ وخم دار، مارپیچ، موجی، نرم.

flexure

خمیدگی، خم، انحنائ، چین .

fley

(frighten =)ترساندن .

flibbertigibbet

زن پرگو.

flick

(.n and .vi and .vt)ضربت آهسته و سبک با شلاق، تکان ناگهانی، تلنگر، تکان دادن ، بریدن ، قطع کردن ، (.n) (=movie) (معمولا بصورت جمع ) سینما.

flicker

لرزیدن ، سوسوزدن ، پرپرزدن ، جنبش، سوسو، در اهتزاز بودن .

flickertail

(ج. ش. ) نوعی سنجاب زمینی کانادا وآمریکا.

flickery

لرزان ، مثل نور سوسو.

flier

(=flyer) آگهی روی کاغذ کوچک ، پروانه موتور، پره آسیاب، درحال پرواز، گردونه تیزرو.

flight

گریز، پرواز، مهاجرت ( مرغان یا حشرات )، عزیمت، گریز، پرواز کردن ، فرارکردن ، کوچ کردن ، یک رشته پلکان ، سلسله .

flight control

دستگاه کنترل پرواز هواپیما، کنترل هواپیما.

flight deck

عرشه ناو هواپیمابر.

flight engineer

مهندس مکانیک هواپیما، مهندس پرواز.

flight line

خط پرواز.

flight pay

فوق العاده پرواز.

flight surgeon

افسر پزشک نیروی هوائی.

flight test

آزمایش هواپیما برای پرواز، آزمایش پرواز کردن .

flightiness

بوالهوسی، خلی، تلون مزاج.

flighty

بوالهوس، دمدمی مزاج، متلون المزاج، خل.

flimfalmmer

سرهم بند، حقه باز.

flimflam

حقه بازی کردن ، سرهم بندی کردن ، حقه بازی.

flimsy

سست، بی دوام، شل و ول، ناک .

flinch

شانه خالی کردن ، بخود پیچیدن ، دریع داشتن ، مضایقه کردن ، مضایقه ، امساک .

flinders

تراشه ، خرده شیشه وامثال آن ، قطعات شکسته .

fling

پرت کردن ، انداختن ، افکندن ، پرتاب، جفتک پرانی، بیرون دادن ، روانه ساختن .

flint

سنگ چخماق، سنگ فندک ، آتش زنه ، چیز سخت، سنگریزه .

flint cern

(گ . ش. ) نوعی ذرت هندی.

flint glass

بلور، ظرف بلور.

flintlock

تفنگ سرپرچخماقی قدیمی.

flinty

سنگ چخماقی، سخت.

flip

(.n) (ز. ع. ) از خود بیخود شدن ، تلنگر، ضربت سبک وناگهانی، تلنگر زدن ، (.adj) گستاخ، جسور، پر رو.

flip flop

باصدای چلپ چلوپ، حرکت تند پرنده وهواپیما، علمیات نرمش ( درآکروبات )، چرخ فلک .

flippancy

سبکی، گستاخی، بی ملاحظگی، چرب زبانی.

flippant

پرحرف، گستاخ.

flipper

کفش شنا، پرده یا عضو شنای حیوانات دریائی، باله شنا.

flirt

لاس، حرکت تند وسبک ، لاس زدن ، اینسو وآنسو جهیدن .

flirtation

لاس زنی.

flirtatious

اهل لاس زنی.

flirty

لاسی.

flit

تندرفتن ، نقل مکان کردن .

flitch

(م. م. ) دنده خوک نمک زده وخشک کرده ، تکه ، قاش کردن ، تکه مکعب پیه نهنگ .

flitter

حرکتتند وسریع، سوسو زدن نور چراغ، پولک فلزی، تلالو داشتن .

flivver

اتومبیل ارزان ، ناکامل وشکست، ناتوانی.

flmingo

(ج. ش. ) پاخلان ، مرغ آتشی، مرغ غواص.

float

جسم شناور بر روی آب، سوهان پهن ، بستنی مخلوط با شربت وغیره ، شناور شدن ، روی آبایستادن ، سوهان زدن .شناور بودن ، شناور ساختن .

float factor

ضریب شناوری.

floatage

(flotage ) شناوری.

floatation

(=flotation) شناوری.

floater

جسم شناور، گواهی نامه سهام دولتی یا راه آهن ( که بجای وثیقه بکار میرود، کسی که درچند محل بنحو غیر قانونی رای بدهد.

floating

شناور.شناور، شناوری، متحرک بر روی آب، مواج، فاقد وسیله اتصال (درمورداستخوان جناغ سینه )، جابجا شده ، متغیر.

floating audress

نشانی شناور.

floating charactep

دخشه شناور.

floating dock

حوضچه شناور تعمیر کشتی.

floating island

جزیره شناور ومصنوعی، شیرینی.

floating point

با ممیز شناور.

floatplane

هواپیمای دریائی، هواپیمای آب.

floc

توده جمع شده ، کلاله ای از رشته های ظریف، طره ، جمع کردن ، طره شدن .

floccose

انبوه ، کرکدار، دارای دسته های کرک یا پشم، کلاله ای، کاکل دار.

flocculate

قلنبه ، انبوهی، طره ، کلاله ، کاکل، اجتماع کردن ، بصورت رشته های انبوه و کرکداردر آوردن ، انبوه شدن ، لخته شده .

floccule

توده های معلق درمایع ( که خود از تجمع ذراتی تشکیل شده )، دلمه ، لخته .

flocculence

حالت چیزی که مانند ( منگوله های پشم ) یا دسته پشم باشد، انباشتگی، قلنبه شدگی.

flocculent

قلنبه شده ، کرکی.

flocculus

دسته کوچکی از الیاف پشمی، کلف خورشید.

flock

رمه ، گله ، گروه ، جمعیت، دسته پرندگان ، بصورت گله ورمه در آمدن ، گردآمدن ، جمع شدن ، ازدحام کردن .

floe

تخته یخ شناور.

flog

شلاق زدن ، تازیانه زدن ، تنبیه کردن ، انتقاد سخت کردن .

flogger

تازیانه زننده ، زننده شلاق.

flood

سیل، طوفان ، ( درشعر ) رو د، دریا، اشک ، غرق کردن ، سیل گرفتن ، طغیان کردن .

floodgate

سیل گیر، دریچه سد.

floodlight

نورافکن ، نورافشانی کردن .

floodplain

( جغ. ) دشت سیلابی.

floodwater

سیلاب.

floor

کف اطاق، کف زمین ، بستر ( دره وغیره )، بزمین زدن ، شکست دادن ، کف سازی کردن .کف، اشکوب، طبقه .

floor cloth

قسمی مشمع فرشی.

floor lamp

آباژور زمینی، چراغ پایه دار.

floor leader

رهبر فراکسیون های مجلس.

floor length

هم کف، اندازه کف، رسیده بکف.

floor plan

نقشه اشکوب.

floor space

فضای اشکوب.

floorage

وسعت کف، فضای صحن .

floorboard

کف اتوموبیل، کف تخته ای.

flooring

فرش کف اطاق، مصالح کف سازی، کف سازی.

floorshow

نمایش باشگاه های شبانه .

floorwalker

بازرس فروشگاه بزرگ خرده فروشی.

floozy

زن جوان بوالهوس، زن سبکسر.

flop

صدای تلپ، صدای چلپ، باصدای تلپ افتادن ، شکست خوردن .

flophouse

اطاق ارزان قیمت.

flopper

شکست، خیطی، افتنده .

floppy

نرم، مسخره وار، سست.

floppy disk

گرده لرزان .

flora

کلیه گیاهان یک سرزمین ، گیاه نامه ، الهه گل، گیا.

floral

گلدار.

floral leaf

( گ . ش. ) کاسبرگ .

florally

بطور گل دار.

florescence

فصل شکوفه آوری، حد اعلای تمدن یک قوم.

florescent

شکوفا، گل دار.

floret

(گ . ش. ) گلچه ، گل کوچک .

floriated

تزئین شده باگل، گلدار.

floricultural

وابسته به گلکاری.

floriculture

گلکاری، گل پروری، پرورش گل.

floriculturist

گلکار، گل پرور.

florid

پوشیده از گل، پرگل، سلیس وشیوا، گلگون .

floridity

گلگونی، پرگل بودن .

floriferous

گلدار، پرگل، شکوفان ، پرشکوفه ، شاداب.

florilegium

مجموعه ای از گلها، ( مج. ) گلچین ادبی.

florin

فلورین ، پول انگلیس برابر با دو شیلینگ .

florist

گفلروش، گلکار.

floristry

شاخه ای از علم گیاه شناسی توصیفی که درباره تعداد وگروه های گیاهی بحث میکند.

floruit

دوره رشد وپیشرفت انسان .

floss

کج، کژ، ابریشم خام، نخاله ابریشم.

flossflower

(=ageratum) (گ . ش. ) گل ابری.

flossy

شبیه ابریشم خام، براق ( مثل ابریشم ).

flota

دسته کشتی های اسپانیولی.

flotage

شناوری بر روی آب، جسم مواج وشناور.

flotilla

ناوگان کوچک .

flotsam

کالای آب آورده ، آب آورد.

flounce

حرکت تند و ناگهانی ( بدن )، جست وخیرز، چین دار کردن حاشیه لباس، پرت کردن ، تقلا کردن ، جولان .

flouncy

جهنده ، چین دار.

flounder

(ج. ش. ) نوعی ماهی پهن ، لغزش، اشتباه ، درگل تقلا کردن ، بال بال زدن ، دست وپاکردن .

flour

آرد، گرد، پودر، آرد کردن ، پودر شدن .

flourish

تزئینات نگارشی، جلوه ، رشد کردن ، نشو ونما کردن ، پیشرفت کردن ، زینت کاری کردن ، شکفتن ، برومند شدن ، آباد شدن ، گل کردن .

floury

مثل آرد.

flout

دست انداختن ، استهزائ کردن ، اهانت یا بی احترامی کردن ، مسخره ، توهین .

flow

گردش، روند.جریان ، روانی، مد ( برابر جزر)، سلاست، جاری بودن ، روان شدن ، سلیس بودن ، بده ، شریدن .

flow chart

نمودار جریان وسیر مواد در کارخانه ، نودار جریان امور صنعتی وپیچیده .

flow diagram

نمودار گردشی.

flow direction

جهت گردش.

flow of information

گردش اطلاعات.

flowage

مد، طغیان ، سیلاب.

flowchapt

روندنما، نمودارگردشی.

flowchapt symbol

نماد روند نما.

flower

گل، شکوفه ، درخت گل، ( مج. ) سر، نخبه ، گل کردن ، شکوفه دادن ، گلکاری کردن .

flower bud

غنچه گل، شکوفه .

flowerage

نمایش گل وشکوفه .

flowerpot

گلدان کوزه ای.

flowery

پرگل، پرزینت.

flowine

خط گردش.

flown

لبریز، لبالب، پر.

flowstone

سنگ رسوبی.

fltp flcp

(ff) الاکلنگ .

fltp flcp circuit

مدار الاکلنگی.

flu

(az=influen) ( طب ) انفلوانزا.

flub

اشتباه احمقانه ، لاف زدن ، توپ خالی زدن .

flubdub

سفسطه ، فریب واغوا.

fluctuant

دارای نوسان وتغییر.

fluctuate

نوسان داشتن ، رویامواج بالا وپائین رفتن ، ثابت نبودن ، موج زدن ، بی ثبات بودن .با و پائین رفتن ، نوسان کردن .

fluctuation

ترقی و تنزیل، نوسان .نوسان ، تغییر.

flue

دودکش، لوله آب گرم، لوله بخار، انفلوانزا.

flue pipe

(مو. ) نای یالوله ساز، لوله دودکش.

flue stop

کلید ارگ ، دکمه ارگ .

fluency

روانی، سلاست.

fluent

روان ، سلیس، فصیح.

fluff

کرک ، خواب پارچه ، موهای نرم وکوتاه اطراف لب وگونه ، کرکدار شدن ، نرم کردن ، اشتباه کردن ، خبط کردن ، پف، بادکردگی.

fluffy

کرکی، نرم، پرمانند، پرزدار، باد کردن ، پف کردن .

fluid

سیال، روان ، نرم وآبکی، مایع، متحرک .

fluid dram

واحد سنجش مایعات برابر با / اونس مایع.

fluid logic

منطق سیلانی.

fluid ounce

واحد گنجایش مایعات معادل / پینت.

fluidics

سیلا ن شناسی.

fluidity

سیالیت، روانی بیان ، سلاست بیان ، طلاقت لسان .

fluidization

تبدیل به مایع شدن .

fluidize

باد افشان ساختن ، بباد سپردن ، تبدیل به مایع کردن .

fluke

قلاب لنگر، زمین گیر، انتهای دمنهنگ ، یکنوع ماهی پهن ، دارای دو انتهای نوک تیز، اصابت اتفاق، اتفاق، طالع.

fluky

اتفاقی، شانسی.

flume

کاریز، مجرا، قنات، ناودان ، جوی آسیاب، دره تنگ ، بوسیله مجرا یاناودان بردن .

flummery

فرنی وحریره ومانند آن ، ژله ، سخن پوچ.

flummox

(=confuse) آشفته کردن ، مغشوش کردن ، گیج کردن ، درجواب عاجز کردن .

flung

اسم مفعول فعل fling.

flunk

شکست، ( ز. ع. - آمر. ) شکست خوردن ( در امتحانات )، چیدن ، موجب شکست شدن .

flunkey

پادو، نوکر، غیر ماهر، مامور جزئ.

flunky

پادو، نوکر، غیر ماهر، مامور جزئ.

fluor

جریان ، جویبار، قاعدگی زنان ، سیال، مایعات بدن حیوانات، مواد فلورین دار.

fluoresce

شفاف شدن ، نور مهتابی پس دادن .

fluorescence

تشعشع ماهتابی.فلوئورسانس.

fluorescent

فلورئورسان ، لامپ مهتابی.دارای تشعشع.

fluoridate

دارای فلورید کردن .

fluoride

(ش. ) فلورید، فلورور.

fluorinate

(ش. ) با فلور ترکیب کردن .

fluorine

(ش. ) فلورین ، فلور.

fluorite

فلوار، فلواریت.

fluoroscope

فلورسکوپ، صفحه شفاف رادیوسکپی.

fluorosis

( طب ) مسمویت در اثر فلور وترکیبات آن .

fluorspar

fluorite =.

flurry

سراسیمگی، تپش، بادناگهانی، سراسیمه کردن ، آشفتن ، طوفان ناگهانی، باریدن ناگهانی.

flush

تراز، بطورناگهانی غضبناک شدن ، بهیجان آمدن ، چهره گلگون کردن ( در اثر احساسات و غیره )، سرخ شدن ، قرمز کردن ، آب را با فشار ریختن ، سیفون توالت، آبریزمستراح را باز کردن ( برای شستشوی آن )، تراز کردن ( گاهی باup ).

fluster

سراسیمه کردن ، گیج کردن ، گرم شدن کله ( در اثر مشروب )، دست پاچه کردن ، عصبانیکردن ، آشفتن ، مضطرب کردن ، سراسیمگی، دست پاچگی.

flute

فلوت، شیار، فلوت زدن .

fluting

آرایش راه راه ، آرایش شیاری، چین .

flutist

فلوت زن ، نی زن .

flutter

بال زنی دسته جمعی، لرزش، اهتزاز، بال و پر زنی، حرکت سراسیمه ، بال بال زدن ( بدون پریدن )، لرزیدن ، در اهتزاز بودن ، سراسیمه بودن ، لرزاندن .

flutter kick

حرکت شلاقی پاها در شنا.

fluttery

پرپرزنی، اهتزاز.

fluty

مثل فلوت، نی مانند.

fluvial

رودخانه ای، نهری، زیست کننده در رودخانه .

fluviatile

رودخانه ای، شطی، نهری، زندگی کننده در رودخانه .

flux

سیلان ، ریزش، سیل، سرعت جریان ، گداختگی، گداز، تغییرات پی درپی، اسهال، خون ریزش، جاری شدن ، گداختن ، آب کردن ، شار.سیل، سیلان .

fluxion

( ر. ) حساب فاضله ، تفاضل، ( طب ) خون روش، خون رفتگی.

fly

(.viand .vt and .n)مگس، حشره پردار، پرواز، پرش، پراندن ، پرواز دادن ، بهوافرستادن ، افراشتن ، زدن ، گریختن از، فرار کردن از، دراهتراز بودن ، پرواز کردن ، (.adj) تیز هوش، چابک وزرنگ .

fly boy

عضو نیروی هوائی، خلبان .

fly by night

طالب سود آنی، شخص کوتاه عمر.

fly casting

استفاده از حشره مصنوعی درماهی گیری ( بجای طعمه ).

fly dope

ماده ضد مگس، حشره کش.

fly gallery

قسمت برآمده کنار صحنه تاتر.

fly sheet

آگهی ها واعلاناتی که روی کاغذ کوچک چاپ شده ودستی پخش می شود، اعلانات دستی.

fly strike

هجوم مگس.

fly whisk

مگس ران ، مگس پران .

flyable

قابل پرواز.

flyaway

شل وول، سبک ، گیج، فرار، فراری.

flybelt

منطقه آلوده به حشره تسه تسه .

flyblow

تخم مگس، نوزاد حشرات ومگس، ( در مورد مگس ) تخم گذاشتن .

flyblown

بیدخورده ، بیدزده ، آلوده بتخم حشرات.

flyboat

کرجی تندرو.

flyby

پرواز در ارتفاع کم.

flycatcher

حیوان مگس خوار، مگس گیر.

flyer

(=flier) آگهی روی کاغذ کوچک ، پروانه موتور، پره آسیاب، درحال پرواز، گردونه تیزرو.=flier.

flying

پرواز، پرواز کننده ، پردار، سریع السیر، بال وپر زن ، بسرعت گذرنده ، مسافرتهوائی.

flying boat

هواپیمای آبی.

flying bridge

پل موقتی، پل شناور، پل هوائی.

flying buttress

طاق مایلی که بدیوار ساختمانی تکیه کرده وآنرا نگه میدار د.

flying colors

توفیق کامل، موفقیت قطعی.

flying dutchman

( درافسانه ) ملوان هلندی که محکوم شد تا روز قیامت روی دریا بماند، شبح کشتی.

flying field

میدان فرودگاه .

flying fish

( نج. ) صورت فلکی ماهی پرنده ، ( ج. ش. ) ماهی پردار.

flying fox

(ج. ش. ) خفاش میوه خوار (bat fruit).

flying gurnard

(ج. ش. ) نوعی ماهی بالدار.

flying head

نوک تند رو.

flying jib

بادبان سه گوش کوچک .

flying lemur

(ج. ش. ) نوعی پستاندار شب خیز.

flying machine

هواپیما، بارفیکس متحرک .

flying mare

( درکشتی ) فن کمر.

flying saucer

بشقاب پرنده .

flying spot

لکه نورتند رو.

flying spot scanner

پوینده لکه ای تند رو.

flyleaf

صفحه سفید اول وآخر کتاب.

flyover

پرواز یک یا چند هواپیما در ارتفاع کم.

flypaper

کاغذ سمی مگس کش.

flypast

(=flyby) پرواز در ارتفاع کم.

flyspeck

فضله مگس، ذره ، چیز جزئی وبی اهمیت، دارای لکه مگس کردن .

flyting

شعر هجو، رجز خوانی.

flyway

راه هوائی پرندگان مهاجر.

flyweight

مگس وزن .

flywheel

چرخ لنگر، چرخ طیار.چرخ معدل، چرخ طیار، چرخ لنگر.

foal

کره اسب، توله حیوانات، کره زائیدن .

foam

کف، جوش وخروش، حباب های ریز، کف کردن ، کف بدهان آوردن .

foam rubber

اسفنج لاستیکی، ابر حمام، ابرلاستیکی.

foamy

کف آلود.

fob

فریفتن ، گول زدن ، فریب دادن ، جیب جلیقه مخصوص ساعت وغیره ، زنجیر ساعت، بجیب ریختن .

focal

( طب) کانونی، مرکزی، وابسته بکانون ، موضعی.

focal length

فاصله کانونی.

focalization

تمرکز در کانون .

focalize

درکانون متمرکز کردن .

focus

کانون ، مرکز توجه ، متمرکز کردن توجه .نقطه تقاطع، کانون ، کانون عدسی، فاصله کانونی، قطب، مرکز، مترکز کردن ، بکانون آوردن ، میزان کردن .

fodder

علوفه ، علیق، علوفه دادن ، غذا دادن .

fodgel

(=buxom).

foe

دشمن ، عدو، مخالف، ضد، منافی، مضر، حریف.

foehn

باد خشک وگرم دامنه کوه .

foeman

دشمن ( درجنگ )، خصم، عدو.

foetal

(foetus، =fetal) (تش. ) جنینی، رویانی.

foetus

( fetus) جنین ، رویان .(foetal، =fetal) (تش. ) جنینی، رویانی.

fog

مه ، تیرگی، ابهام، تیره کردن ، مه گرفتن ، مه آلود بودن .

fogbound

مه آلود، مه گرفته ، گرفتار مه .

fogbow

رنگین کمان حاصل از مه .

fogey

(=fogy) آدم عقب مانده وکهنه پرست، آدم قدیمی.

foggage

(moss، =fog) مه ، ابهام.

foggily

بطورمه آلود یامبهم.

fogginess

مه آلود بودن .

foggy

مانند مه ، مه آلود، تیره وتار.

foghorn

شیپور اعلام خطرمه گرفتگی، آژیر مه .

fogless

عاری از مه ، روشن .

fogy

(=fogey) آدم عقب مانده وکهنه پرست، آدم قدیمی.

foible

نقطه ضعف، صعف اخلاقی، ضعف، تیغه شمشیر.

foil

جای نگین ، تراشه ، ته چک ، سوش، فلز ورق شده ، ورق، سیماب پشت آینه ، زرورق، بیاثرکردن ، عقیم گذاردن ، خنثی کردن ، دفع کردن ، فلز را ورقه کردن .

foilsman

شمشیر باز.

foin

پرتاب کردن (شمشیر یانیزه )، فرو بردن شمشیر یا نیزه ، ( ج. ش. ) دله یاسمور کوهی.

foison

محصول فراوان ، فراوان .

foist

جا زدن ، چیزی را بجای دیگری جا زدن ، جیب بری کردن ، بقالب زدن (چیز تقلبی ).

fold

تا، تا کردن .چین ، آغل گوسفند، دسته یا گله گوسفند، حصار، چندان ، چند لا، بشکست خود اعتراف کردن ، بکسب یا شغل پایان دادن ، در آغل کردن ، جا کردن ، تاه کردن ، تاه زدن ، پیچیدن ، تاه خوردن ، بهم آمیختن .

foldaway

تاشو، کوچک شونده .

foldboat

(=faltboat) قایق تاشو.

folder

پوشه ، لفاف ( در کاغذ )، تاه کن .

folderol

غیر عملی، غیر لازم، زائد، ریشه یاحاشیه زائد.

folding door

درتاه شو.

folding money

( money =paper) اسکناس، پول کاغذی.

foliaceous

برگ مانند، برگدار، برگه دار، برگی، پولکی.

foliage

برگ درختان ، شاخ وبرگ .

foliage leaf

برگ درخت، برگ سبز.

foliage plant

گیاهی که برای برگش پرورش دادن شود.

foliar

برگ مانند.

foliate

برگدار، برگ مانند، ورقه شده ، ورقه ورقه شدن ، برگ برگ شدن ، برگ دادن .

foliated

برگ دار، ورقه شده .

foliation

برگ شماری، برگ ، برگ سازی.

foliicolous

انگل برگ ، رشدکننده بر روی برگ .

folio

برگ ، صفحه ، دفتر یادداشت، پوشه یاکارتن کاغذ، کتاب ورق بزرگ .

foliolate

(گ . ش. ) دارای برگچه .

foliose

پربرگ .

folious

پربرگ .

folium

برگ ، طبقه ، چینه ، طبقه نازک.

folk

مردم، گروه ، قوم وخویش، ملت.

folkish

(folklorish) وابسته به فولکلور.وابسته به توده مردم، شبیه افسانه ها وعادات محلی.

folklike

وابسته به توده مردم، شبیه افسانه ها وعادات محلی.

folklore

رسوم اجدادی، معتقدات وآداب ورسوم قدیمی واجدادی، افسانه های قومی واجدادی، فولکلور.

folklorish

(folkish) وابسته به فولکلور.

folkmoot

(م. م. ) انجمن شهر.

folkmot

(م. م. ) انجمن شهر.

folksy

خوش مشرب، دوستانه ، خودمانی.

folktale

افسانه های قومی واجدادی، داستان ملی.

folkway

عرف همگان ، عقیده عامه ، طرز فکر عمومی، احساسات عمومی.

follery

حماقت، استهزائ کردن .

follicle

برگه ، ( طب ) کیسه یا غده وچک ترشحی یا دفعی.

follow

پیروی کردن از، متابعت کردن ، دنبال کردن ، تعقیب کردن ، فهمیدن ، درک کردن ، در ذیل آمدن ، منتج شدن ، پیروی، استنباط، متابعت.

follow out

بانجام رساندن ، اخذ نتیجه ، دنبال کردن .

follow through

چیزی را تا آخر دنبال کردن ، بانجام رسانی.

follow up

پی گیری کردن ، تعقیب کردن ، دنباله داستان را شرح دادن ، تماس با بیمارپس از تشخیصیا درمان .

follower

دنبالگر، پیرو.

following

تعقیب، پیروی، زیرین ، ذیل، شرح ذیل.

follwer

پیرو، تابع، شاگرد، مرید، مقلد، تعقیب کننده .

folly

نابخردی، ابلهی، حماقت، نادانی، بیخردی، قباحت.

fomative

سازنده ، سرشت گر.

foment

برانگیختن ، پروردن ، تحریک کردن .

fomentation

تحریک ، ترویج.

fond

علاقمند، انس گرفته ، مایل، مشتاق، شیفته ، خواهان .

fondle

نوازش کردن ، ناز ونیاز کردن .

fondling

نوازش کردن .

fondly

از روی علاقه .

fondness

علاقه ، انس.

fondu

درهم داخل شونده ونفوذ کننده ( مثل رنگ های نقاشی ) درهم آمیزنده ( مثل اغذیه )، نوعی غذای سویسی.

font

حوض غسل تعمید، ظرف مخصوص نگه داری آب مقدس، چشمه ، ذوب.خانواده حروف.

fontal

وابسته به حوض غسل تعمید.

food

خوراک ، غذا، قوت، طعام.

food poisoning

( طب ) مسمویت غذائی.

food tide

سیل، طغیان آب.

foodless

بی غذا.

foodstuff

ماده غذائی، خواربار.

foofaraw

ریزه کاری پر زرق وبرق، ناراحتی، نق نق.

fool

نادان ، احمق، ابله ، لوده ، دلقک ، مسخره ، گول زدن ، فریب دادن ، دست انداختن .

foolhardily

بابی پروائی.

foolhardy

بی پروا، دارای تهور بی مورد.

foolish

نابخرد، نادان ، جاهل، ابله ، احمق، ابلهانه ، مزخرف.

foolproof

آدم ساده لوح و رک و راست، محفوظ از حماقت وکارهای احمقانه ، محفوظ ازخطا وشکست.

fool's cap

(foolscap) کلاه شیطانی مخصوص دلقک ها، کاغذ برگ بزرگ .

fool's errand

فرستادن دنبال نخود سیاه .

fool's gold

(chalcopyrite، pyrite) پیریت، سولفور آهن .

fool's paradise

خوشحالی موهوم، شادی احمقانه ، شنگولی.

fool's parsley

(گ . ش. ) جعفری زهری، شوکران صغیر.

foolscap

( cap s'fool) کلاه شیطانی مخصوص دلقک ها، کاغذ برگ بزرگ .

foot

پا، قدم، پاچه ، دامنه ، فوت (مقیاس طول انگلیسی معادل اینچ )، هجای شعری، پایکوبی کردن ، پازدن ، پرداختن مخارج.

foot brake

ترمز پایی.

foot pound

مقدار نیروی لازم برای بلند کردن وزنه یک پوندی بارتفاع یک فوت.

footage

طول چیزی برحسب فوت، مقدار فیلم بفوت.

football

بازی فوتبال، توپ فوتبال، فوتبال بازی کردن .

footboard

تخته پله نردبان ، پایه تختخواب.

footboy

پادو، شاگرد، نوکر.

footbridge

پل پیاده روها، پل پیاده روی.

footcandle

واحد روشنائی برابر تابش نور در یک فوت مربع.

footcloth

پای انداز، قالیچه ، (م. م. ) زین پوش، غاشیه .

footer

پیاده رو، گام زن ، ولگرد.

footfall

(step =) پله .

footgear

پاپوش، کفش.

foothill

تپه دامنه کوه .

foothold

جای پا، زیر پائی، جای ثابت، پایگاه .

footing

پایه ستون ، جای پا، موقعیت، وضع.

footle

لودگی یا بازی کردن ، پایگکوبی، هرزه درائی.

footler

ژاژخای، لوده .

footless

بی پا.

footlights

ردیف چراغ های جلو صحنه نمایش ومانند آن .

footlocker

چمدان قفل دار.

footloose

بی بند وبار، آزاد.

footman

نوکر، فراش، پادو، جلودار، شاطر.

footmark

(footprint =) جای پا، اثر پا، ردپا.

footnote

تبصره ، شرح، یادداشت ته صفحه ، زیر نگاشت.

footpace

طرز راه رفتن ، گام، قدم، فرش، پاگردپله ها.

footpad

راهزن پیاده ، پای جانور، پهنه پا.

footpath

پیاده رو، پایه ستون ، پایه مجسمه ، پایه .

footprint

جای پا.

footrace

مسابقه دویدن .

footrest

زیر پائی، جاپا.

footslog

پا کوفتن ، با صدا راه رفتن .

footsoldier

(infantryman =) سرباز پیاده .

footsore

دارای پاهای زخمی ( بویژه در اثر راه رفتن ).

footstall

رکاب زین زنانه ، ازاره یا ته ستون ، پایه ستون .

footstep

جای پا، ردپا، جاپا، پی، گام، قدم، گام برداری.

footstone

سنگ شالوده ، سنگ بنا، سنگ پائین گور.

footstool

صندلی، عسلی، چهار پایه .

footwear

پاپوش، کفش.

footwork

کارپائی، استفاده از پا، رفت وآمد، پادوی.

footy

پست، مستمند، دارای پا، پادار، پائی.

foozle

باخام دستی زدن ، بدزدن ، سرهم بندی کردن ، بدساختن ، ضربت نادرست، خام دستی.

fop

آدم خودسازوجلف، کج کلاه ، ابله .

fopfull

پر، مالامال، لبریز.

foppery

خودسای، خودنمائی، جلفی، کارهای جلف.

foppish

جلف، خود نما.

for

برای، بجهت، بواسطه ، بجای، از طرف، به بهای، درمدت، بقدر، در برابر، درمقابل، برله ، بطرفداری از، مربوط به ، مال، برای اینکه ، زیرا که ، چونکه .

for asmuch as

نظربه ، بادرنظرداشتن ، از آنجائی که .

fora

صورت جمع کلمه forum.

forage

علیق، علوفه ، علف، تلاش وجستجو برای علیق، غارت کردن ، پی علف گشتن ، کاوشکردن .

foramen

(تش. ) سوراخ، مجرا، روزنه ، مخرج، ثقبه .

foraminifer

(ج. ش. ) جنسی از جانوران ریز ریشه پای.

forand

وهمچنین ، ونیز.

foray

تاخت وتاز کردن ، تهاجم، تاراج، چپاول، تهاجم کردن ، بیغما بردن ، چپاول کردن ، حمله .

forb

علف هرزه ، علف.

forbear

احتراز کردن ، امساک کردن ، خودداری کردن از، صرف نظر کردن ، گذشتن از، اجتنابکردن از، گذشت کردن .( forebear) (معمولا بصورت جمع ) نیا، اجداد، جد اعلی.

forbearance

خودداری، شکیبائی، تحمل، امساک ، مدارا.

forbid

(.vt)قدغن کردن ، منع کردن ، بازداشتن ، اجازه ندادن (adj) (=accursed) ملعون ، مطرود.

forbiddance

قدغن ، نهی، ممانعت، منع، بازداشت، جلوگیری.

forbidden

ممنوع.

forbidden character

دخشه ممنوعه .

forbidden code

رمز ممنوعه .

forbidding

زننده ، نفرت انگیز، دافع، ناخوانده ، نامطبوع، ترسناک ، شوم، مهیب، عبوس، بدقیافه ، نهی کننده .

forbode

(=forebode) تفال بد زدن .

forby

( forbye) نزدیک ، از نزدیک ، از پهلوی، جز، سوای، بعلاوه .

forbye

( forby) نزدیک ، از نزدیک ، از پهلوی، جز، سوای، بعلاوه .

force

زور، نیرو، جبر، عنف، نفوذ، ( درجمع ) قوا، عده ، شدت عمل، (فیزیک ) بردار نیرو، خشونت نشان دادن ، درهم شکستن ، قفل یا چفت را شکستن ، مسلح کردن ، مجبورکردن بزور گرفتن ، بزور بازکردن ، بی عصمت کردن ، راندن ، بیرون کردن ، بازور جلو رفتن .نیرو، زور، تحمیل، م

force majeure

قوه قهریه .

force pump

تلمبه فشاری.

forced cooling

خنک سازی چیزی.

forceful

قوی، موثر، موکد.

forcemeat

قیمه (ترکی )، کنسرو.

forceps

( طب ) انبرک ، انبر جراحی، انبرک ، انبر قابلگی، پنس.

forcible

قوی، موثر، شدید، اجباری.

forclosure

(حق. ) سلب حق اقامه دعوی، ممانعت.

ford

قسمت کم عمق رودخانه ای که جهت عبورحیوانات وانسان مناسب باشد، گدار، به آب زدن به گدار زدن .

fordo

(=foredo) نابودکردن ، کشتن ، ویران ساختن ، ضایع کردن .

fore

(. adv and . interj and .adj and .n)پیش، پیشین ، جلوی، درجلو، قبلی، (prep) پیشوند بمعنی پیش و جلو قبلا و پیشروها و واقع در جلو.

fore and aft

(د. ن . ) واقع درطول کشتی، جلوی و عقبی.

fore and after

کشتی شراعی که دو یا چند دگل دارد.

fore and aftring

مجموع بادبان های کشتی.

forearm

ساعد، بازو، از پیش مسلح کردن ، قبلا آماده کردن .

forebear

( forbear) (معمولا بصورت جمع ) نیا، اجداد، جد اعلی.

forebode

(=forbode) پیش گوئی کردن ، تفال بد زدن ، قبلا بدل کسی اثر کردن .

foreboding

شوم.

forecast

پیش بینی، پیش بینی کردن .پیش بینی وضع هوا یا حوادث، پیش بینی کردن ، از پیش آگاهی دادن یاحدی زدن .

forecastle

( د. ن . ) قسمت جلو عرشه کشتی.

foreclose

مسدود کردن ، محرومکردن ، سلب کردن .

foredeck

قسمت جلو عرشه کشتی.

foredknowlege

آگاهی از پیش، اطلاع قبلی، علم غیب.

foredo

(=fordo) نابودکردن ، کشتن ، ویران ساختن ، ضایع کردن .

foredoom

تقدیر، محکومیت قبلی، ازپیش مقدر یا محکوم کردن .

foreface

قسمت جلو صورت چارپایان .

forefather

نیا(نیاکان )، جد ( اجداد)، سلف، (اسلاف).

forefeel

ازپیش احساس کردن ، قبلا احساس کردن .

forefend

(=forfend).

forefinger

انگشت نشان ، سبابه ، انگشت شهادت.

forefoot

پای جلو، دست چارپایان .

forefront

جلو، صف جلو، ( نظ. ) جلودار، طلایه .

forego

پیش رفتن ، پیش از چیزی واقع شدن ، مقدم بودن بر.

foregone

قبلی، سابقی.

foregoning

پیش گفته شده ، پیش، بالاگفته ، مذکور.

foreground

پیشصحن .پیش نما، نزدیک نما ( در برابر دور نما )، منظره جلو عکس، زمین جلو عمارت.

foreground processing

پردازش پیش صحنی.

foreground program

برنامه پیش صحنی.

forehand

قسمت ممتاز، مزیت، سرعمله ، مباشر، سروسینه ودست اسب، جلودار، پیشتاز.

forehanded

پس انداز کن ، چیزدار، محتاط، دوراندیش، بموقع.

forehead

پیشانی.

forehoof

سم دست چهارپایان .

foreign

بیگانه ، خارجی، بیرونی، ناجور، نامناسب.

foreign exchange

مبادله خارجی، پول خارجی، ارز خارجی.

foreigner

بیگانه ، اجنبی، غریبه .

foreignism

اصطلاح بیگانه ، رسم بیگانه ، بیگانه پرستی.

forejudge

از پیش قضاوت کردن ، تبعیض قائل شدن .

foreknow

از پیش دانستن ، از غیب آگاهی داشتن .

forelady

زن سخنگو ورئیس درهیئت منصفه ، لیدرزن .

foreland

(headland and =promontory) زمین جلو آمده .

foreleg

پاچه جلو، پای جلو حیوان ، دست چارپایان .

forelimb

عضو جلو، باله جلو.

forelock

میخ محور، سگدست، کاکل، موی پیشانی.

foreman

سرکارگر، سرعمله ، مباشرت کردن .

foremast

دگل جلو وپائین کشتی، پیش دگل.

foremilk

آغوز، شیرماک .

foremost

بهترین ، پیش ترین ، جلوترین ، دردرجه نخست.

foremother

جده ، مادر مادر بزرگ .

forename

اسم اول، نام نخست.

forenamed

مذکور، درپیش، سابقا نامیده شده .

forenoon

چاشتگاه ، پیش از ظهر، قبل از ظهر، پیش از نیم روز، بامداد.

forensic

دادگاهی، بحثی، قانونی، مربوط به سخنرانی، جدلی.

foreordain

از پیش مقرر کردن ، تقدیر کردن .

forepart

جلو، قسمت جلو، سر ودست، مقدمه .

forepassed

(forepast and =bygone) بایگان ، دیرین ، گذشته .

forepast

(forepassed and =bygone) بایگان ، دیرین ، گذشته .

forepaw

پنجه پای جلو ( حیوانات )، پنجه دست حیوانات.

forepeak

مخزن جلو وپائین کشتی.

forequarter

ربع قدامی خارجی بدن یا لاشه حیوانات.

forereach

فرا رسیدن ، بجلوتیراندازی کردن ، سبقت گرفتن از.

forerun

پیش از کسی رفتن ، پیشرو بودن .

forerunner

پیشرو، طلایه دار، نیا، جد.

foresaid

(=aforesaid) مذکور.

foresail

بادبان عمده دگل جلو کشتی، بادبان پائین .

foresee

قبلا تهیه دیدن ، پیش بینی کردن ، از پیش دانستن .

foreshadow

از پیش خبر دادن ، از پیش حاکی بودن از.

foreshank

قلم ساق گاو، گوشت ساق گاو.

foreshore

موج شکن ، کنار دریا.

foreshorten

کوتاه نمودار کردن ، بهم فشردن ، خلاصه کردن .

foreshortening

نمایش خطوط واقعی شکلی بصورت کوچک تر ( برای نشاندادن اندازه نسبی آن ).

foreshow

از پیش نشان دادن ، تخمین زدن ، پیش بینی کردن .

foreside

جلو، قدام، پیش.

foresight

پیش بینی، دور اندیشی، مال اندیشی، بصیرت.

foreskin

( تش. ) پوست ختنه گاه .

forespeak

پیشگوئی کردن ، از پیش خبر دادن ، قبلا آماده کردن .

forest

جنگل، بیشه ، تبدیل به جنگل کردن ، درختکاری کردن .

forest green

سبز زیتونی، رنگ سبز تیره مایل بزرد.

forestage

(=apron) قسمت جلو آمده صحنه نمایش.

forestal

جنگلی.

forestall

پیش دستی کردن بر، پیش جستن بر، پیش افتادن ، ممانعت کردن ، کمین ، کمینگاه .

forestay

مهار بین پیش دگل وعرشه کشتی.

forester

جنگلبان ، جنگل نشین ، جانور جنگلی.

forestial

جنگلی.

forestry

جنگلبانی، احداث جنگل، جنگلداری.

foretaste

پیش چشی، آزمایش قبلی، پیش بینی کردن .

foretell

پیشگوئی کردن ، ازپیش آگاهی دادن ، از پیش خبر دادن ، نبوت کردن .

forethought

دور اندیشی، مال اندیشی، احتیاط، اندیشه قبلی.

forethoughtful

دوراندیش.

foretime

روزگار پیشین ، گذشته .

foretoken

نشان پیش، مقدمه ، پیشگوئی کردن ، قبلا آگاهانیدن ، اعلام قبلی.

foretop

نوک دگل جلو کشتی، کاکل، موی پیشانی، کاکل اسب.

foretopman

( د. ن . ) ملوانی که مامور پیش دگل وضمائم آنست.

foretoppsail

بادبان بالای شراع صدر.

forever

برای همیشه ، تا ابد، جاویدان ، پیوسته ، تا ابدالاباد.

forevermore

برای همیشه ، تا ابد ، جاویدان ، پیوسته ، تا ابدالاباد

forewarn

ازپیش اخطار کردن ، قبلا آگاهانیدن .

forewing

هریک از دوبال جلو حشرات چهار بال، بال جلو.

forewoman

لیدرزن ، زن سخنگو و رئیس در هیئت منصفه

foreword

پیش گفتار.دیباچه ، سرآغاز، پیش گفتار.

forfeit

جریمه ، فقدان ، زیان ، ضبط شده ، خطا کردن ، جریمه دادن ، هدر کردن .

forfeiture

از دست دادگی، فقدان ، زیان ، ضرر، جریمه .

forfend

(=forefend) دفع کردن ، منع کردن ، ممانعت کردن ، حفظ کردن .

forgather

فراهم آمدن ، گرد آمدن ، اجتماع کردن .

forge

کوره آهنگری، دمگاه ، کوره قالگری، جعل، تهیه جنس قلابی، جعل کردن ، اسناد ساختگیساختن ، آهنگری کردن ، کوبیدن ، جلو رفتن .

forger

جاعل، جعل کننده .

forgery

جعل اسناد، امضائ سازی، سند، سند جعلی.

forget

فراموش کردن ، فراموشی، صرفنظر کردن ، غفلت.

forget me not

( گ . ش. ) گل فراموشم مکن .

forgetful

فراموشکار.

forgettable

از یاد بردنی.

forging

برسندان کوبیدن ، جعل سند، جعل، تقلب.

forgivable

قابل بخشایش، بخشیدنی، بخشش پذیر، قابل عفو.

forgive

بخشیدن ، عفو کردن ، آمرزیدن .

forgiveness

بخشش، عفو، گذشت.

forgivingly

از روی بخشش.

forgman

غواص.

forgo

چشم پوشیدن از، صرفنظر کردن از، رها کردن .

forjudge

از پیش قضاوت کردن ، تبعیض قائل شدن .

fork

چنگال، محل انشعاب، جند شاخه شدن .چنگال، سه شاخه ، دوشاخه ، منشعب شدن ، مثل چنگال شدن ، پنجه .

forked

شاخه دار، چنگال مانند، شکافته ، مبهم.

forklift

ماشین مخصوص بلند کردن چیزهای سنگین ، جراثقال چنگک دار.

forky

چنگالی، چنگال دار، چنگک وار.

forlorn

سرگردان ، بیچاره ، درمانده ، بی کس، متروک .

form

ورقه ، صورت، دیس، شکل، تشکیل دادن .شکل، ریخت، ترکیب، تصویر، وجه ، روش، طریقه ، برگه ، ورقه ، فرم، تشکیل دادن ، ساختن ، بشکل درآوردن ، قالب کردن ، پروردن ، شکل گرفتن ، سرشتن ، فراگرفتن .

form alignment

هم ترازی ورقه .

form feed

خورش ورقه .

formal

رسمی، دارای فکر، مقید به آداب ورسوم اداری، تفصیلی، عارضی، لباس رسمی شب، قرار دادی.

formal logic

منطق مجرد، منطق رمزی.

formaldehyde

(ش. ) فرمالدئید، بفرمول HCHO.

formality

رسمیت، تشریفات، رعایت آداب ورسوم.

formalization

انطباق با آئین وآداب ظاهری، رسمی سازی.

formalize

رسمی کردن .

formant

متشکل، مرکب، مشتق.

format

قطع، اندازه شکل، نسبت.قالب، هیئت، قالب بند ی کردن .

formate

( هواپیما ) بصورت صف یا ستونی پرواز کردن ، بستون یا دسته هواپیما ملحق شدن .

formation

آرایش، شکل، ساختمان ، تشکیلات، احداث، صف آرائی، تشکیل، رشد، ترتیب قرارگرفتن .

formatted

قالب دار.

formatting

قالب بندی.

formee

( در علائم نجابت ودرمورد صلیب ) دارای انتهای مربع.

former

تشکیل دهنده ، قالب گیر، پیشین ، سابق، جلوی، قبل، در جلو.

formerly

پیشتر، قبلا.

formfitting

ظاهری، مطابق طرح بدن ، بشکل بدن ، چسبان ببدن .

formic

وابسته به اسید فرمیک .

formic acid

(ش. ) جوهر مورچه ، حامض مورچه ، اسید فرمیک .

formica

مورچه ، فورمیکا، نوعی ماده پلاستیکی.

formicarm

(=formicary) لانه مورچه ، لانه مور، زندگی دسته جمعی موریانه .

formicary

(=formicarm) لانه مورچه ، لانه مور، زندگی دسته جمعی موریانه .

formidability

نیرومندی، استواری، استحکام، بزرگی، ممتازی، قوام.

formidable

ترسناک ، سخت، دشوار، نیرومند، قوی، سهمگین .

formless

بی شکل، بی ریخت.

formmal

صوری، رسمی.

formmal language

زبان صوری.

formmal logic

منطق صوری.

formmal parameter

پارامتر صوری.

formmal system

سیستم صوری.

formula

فورمول.فرمول، قاعده ، دستور، قاعده رمزی، ورد.

formulaic

مثل یا وابسته به فرمول.

formularization

فرمول سازی، کوتاه سازی، ضابطه سازی.

formularize

بصورت فرمول درآوردن ، تحت قاعده در آوردن ، مدون کردن .

formulary

دستور نامه ، کتاب دستور یا قاعده ، کتاب نماز.

formulate

تنظیم کردن .بشکل قاعده درآوردن یا ادا کردن ، کوتاه کردن ، فرمول بندی کردن .

formulation

قاعده سازی، دستور سازی، تبدیل به قاعده رمزی.

formulization

(=formulation) فرمول بندی، فرمول سازی.

formulize

(=formulate) بصورت فرمول درآوردن .

fornicate

(.vi) فاحشه بازی کردن ، زنا کردن ، (.adj) ( =fornicated ) بشکل طاق، قوسی شکل، طاقی شکل، بجلو خم شده .

fornication

جنده بازی، زنا.

fornix

( تش. ) نوار سفید زیر نیمکره های مغز، فضای مجوف.

forntiersman

مرز نشین ، سرحد نشین .

forrader

(=forrarder)جلوتر، پیشتر.

forrarder

(=forrader)جلوتر، پیشتر.

forsake

ول کردن ، ترک ، رها کردن ، انکار کردن .

forsooth

براستی، الحق، قطعا، بتحقیق، درحقیقت.

forspent

فرسوده ، خالی، تهی.

forswear

باسوگند انکار کردن ، انکار کردن .

forsworn

سوگند دروغ یاد کرده .

forsythia

(گ . ش. ) هیفل، حربع، فورسینیه ، یاس زرد.

fort

سنگر، برج وبارو، حصار، قلعه ، دژ، سنگربندی کردن ، تقویت کردن ، قوی.

fortalice

دژ کوچک ، قلعه کوچک .

forte

هنر، جنبه قوی، لبه تیز شمشیر، ( مو. ) بلند، موسیقی بلند.

forth

از حالا، دور از مکان اصلی، جلو، پیش، پس، این کلمه بصورت پیشوند نیز بامعانیفوق بکارمیرود، تمام کردن ، بیرون از، مسیر آزاد.

forth of

خارج از، بیرون از.

forthcoming

نزدیک ، درشرف، آماده ارائه دادن ، آینده .

forthright

رک ، سرراست، مستقیما، بیمحابا، بیدرنگ .

forthwith

آنا، فورا، بیدرنگ .

fortieth

چهلم، چهلمین .

fortification

استحکام ( استحکامات )، سنگر بندی، بارو، تقویت.

fortifier

مستحکم کننده .

fortify

دارای استحکامات کردن ، تقویت کردن ، نیرومند کردن .

fortis

دارای تلفظ شدید همراه با بازدم قوی.

fortissimo

(درموسیقی ) صدای بلند، خیلی بلند.

fortitude

پایمردی، شهامت اخلاقی، شکیبائی، بردباری، ثبات.

fortnight

دوهفته ، چهارده روز، هر دو هفته یکبار.

fortnightly

دوهفتگی.

fortran

زبان فرترن .

fortran 77

زبان فرترن .

fortran iv

زبان فرترن .

fortress

استحکامات نظامی، سنگر، قلعه نظامی، دژ.

fortuitcus distortion

اعوجاج اتفاقی.

fortuitcus fault

نقص اتفاقی.

fortuitous

اتفاقی، شانسی.

fortuity

اتفاق، تصادف، قضا وقدر، شانس، اقبال، حادثه .

fortunate

خوشبخت، مساعد، خوش شانس، خوب.

fortune

بحث واقبال، طالع، خوش بختی، شانس، مال، دارائی، ثروت، اتفاقافتادن ، مقدرکردن .

fortune hunter

درطلب زن ثروتمند.

fortune teller

فالگیر، طالع بین .

forty

چهل، چهلمین ، یک چهلم.

forty five

چهل وپنج.

forty niner

شرکت کننده در مهاجرت سال بکالیفرنیا درجستجوی طلا.

forty winks

چرت پس از نهار.

forum

( روم باستان ) میدان ، بازار، محل اجتماع عموم، دادگاه ، محکمه ، دیوانخانه .

forward

جلو، پیش، ببعد، جلوی، گستاخ، جسور، فرستادن ، رساندن ، جلوانداختن ، (فوتبال)بازی کن ردیف جلو.به جلو، ارسال کردن .

forward bias

پیشقدر به جلو.

forward reference

ارجاع به جلو.

forwarder

گاراژدار، فرستنده .

forwarding

حمل ونقل، ارسال.

forwards

(=forward) بطرف جلو، به پیش.

forworn

(=foreworn) مانده ، وامانده ، خسته ، فرسوده .

foss

چال، خندق، گودال.

fossa

(تش. - گ . ش. ) گودال، حفره ، فرورفتگی، روزنه .

fossate

گودال مانند، حفره دار.

fosse

چال، خندق، گودال.

fossil

سنگواره ، فسیل، مربوط بادوار گذشته .

fossiliferous

فسیل دار، فسیل مانند، سنگواره مانند.

fossilization

فسیل شدن .

fossilize

فسیل شدن ، در اثر مرور زمان بصورت سنگواره درآمدن ، سخت ومتحجرشدن ، کهنه شدن .

fossorial

کاونده ، نقب زن ، حفار، درخورنقب زنی.

foster

غذا، نسل، بچه سر راهی، پرستار، دایه ، غذا دادن ، شیر دادن ، پرورش دادن .

fosterage

پرورش، گرفتن مادر رضاعی، دایه گیری.

fosterling

فرزند رضاعی، طفل شیرخوار، فرزند خوانده ، بچه سرراهی.

fou

(=drunk) مست.

foudroyant

رعد آسا، خیره کننده ، گیج کننده .

fought

زمان ماضی واسم مفعول فعلfight.

foul

ناپاک ، پلید، شنیع، ملعون ، غلط، نادرست، خلاف، طوفانی، حیله ، جرزنی، بازی بیقاعده ، ناپاک کردن ، لکه دار کردن ، گوریده کردن ، چرک شدن ، بهم خوردن ، گیرکردن ، نارو زدن ( در بازی ).

foul play

حقه ، کار نادرست، ( مج. ) قتل، آدمکشی.

foulard

نوعی پارچه نخی وابریشمی یا نخی.

foulbrood

بیماری میکربی ومهلک نوزاد کرم زنبور عسل.

fouling

رسوب، درده .

foulmouthed

هرزه دهن ، بدزبان ، بددهن ، بیعار، هرزه گو، بی عفت، فحاش.

founcing

جهش، شلپ وشلپ راه رفتن ، حاشیه چین دار.

found

زمان ماضی واسم فعول find، (.vt and .n) برپاکردن ، بنیاد نهادن ، ریختن ، قالبکردن ، ذوب کردن ، ریخته گری، قالب ریزی کردن .بنیاد نهادن ، تاسیس کردن .

foundation

شالوده ، پایه ، پی، پی ریزی، اساس، بنیاد، تاسیس، بنیان ، بنگاه ، موسسه خیریه .بنیاد، شالوده ، تاسیس.

founder

از پا افتادن ، لنگ شدن ، فرو ریختن ، غرق کردن (کشتی )، فرورفتن ، برپا کننده ، موسس، بنیان گذار، ریخته گر، قالبگیر.

founderous

(=foundrous) باتلاقی، لجن زار.

foundling

بچه سر راهی، لقیط.

foundrous

(=founderous) باتلاقی، لجن زار.

foundry

کارخانه گداز فلز، کارخانه ذوب فلز، چدن ریزی، ریخته گری.

foundry proof

( چاپخانه ) نمونه غلط گیری شده برای تهیه کلیشه یا گراور.

fount

فواره ، منبع، مخزن ، یکدست حروف هم شکل وهم اندازه ( درچاپخانه ).

fountain

منبع، فواره ، منشائ، مخزن ، چشمه ، سرچشمه .

fountain pen

قلم خود نویس.

fountainhead

سرچشمه ، منبع خبر، اصل وسرچشمه .

four

چهار، عدد چهار.

four cycle

چهار چرخه ، دارای چهار دور یا دوره .

four dimensional

چهار بعدی، مربوط به بعد چهارم.

four in hand

گردونه چهار اسبه که یک راننده داشته باشد.

four o'clock

ساعت چهار، ( گ . ش. ) لاله عباسی، گل لاله عباسی.

four poster

تختخوابی که چهار تیر یا دیرک در چهار گوشه دارد.

four way

چهار لوله ای، چهار راه .

four wheel

چهارچرخه .

four wheeled

چهارچرخه .

four wire circuit

مدار چهار سیمه .

fourfold

چهارلا، چهار برابر، چهارگانه .

fourragere

( نظ. ) واکسیل، بند قیطان دوزی شده .

fourscore

هشتاد سال، هشتاد.

foursome

چهارتائی ( دربازی golf)، بازی گلف چهار نفری.

foursquare

چهار ضلعی، مربع، لوزی، چهارگوش، محکم.

fourteen

عدد چهارده ، چهارده تائی.

fourteener

شعر چهارده هجائی، شعر چهارده وتدی، چهارده تائی.

fourteenth

چهاردهمین ، یک چهاردهم.

fourth

چهارمین ، چهارم، چهاریک ، ربع.

fourth dimension

بعد چهارم، بعد زمان ( درفرضیه اینشتین ).

fourth estate

مطبوعات عمومی، نشریات ملی، رکن چهارم مشروطیت.

fovea

گودال، حفره ، فرورفتگی، (بمعانی fossa مراجعه شود).

foveal

گودال مانند، حفره دار.

foveate

گودال مانند، حفره دار.

foveiform

حفره مانند.

fowl

مرغ، ماکیان ، پرنده ، پرنده را شکار کردن .

fowler

مرغ گیر، شکارچی پرندگان .

fowling piece

تفنگ شکاری تفنگ ساچمه ای.

fox

روباه ، روباه بازی کردن ، تزویر کردن ، گیج کردن .

fox fire

نور وتشعشعی که گاهی از چوب های پوسیده ساطع میگردد، شب تابی چوب ها.

fox grape

(گ . ش. ) انگور ترش نواحی شمال شرقی آمریکا.

fox terrier

نوعی سگ اهلی.

fox trot

یورتمه آهسته اسب، رقص فوکس ترات.

foxglove

(گ . ش. ) دیژیتال سرخ، گل انگشتانه .

foxhole

( نظ. ) سنگر بزانو، سوراخ روباه .

foxhound

(ج. ش. ) تازی مخصوص شکار روباه .

foxtail lily

(گ . ش. ) نوعی گیاه بادوام ( از تیره سوسنیان ).

foxtail millet

(گ . ش. ) ارزن ایتالیائی (italica setaria).

foxy

روباه صفت، حیله باز، حنائی، ترشیده .

foy

سوری که بخاطر مسافرت میدهند، مهمانی.

foyer

سرسرای تاتر، مرکز اجتماع، راهرو بزرگ .

fra

( درمیان راهبان ) برادر.

fracas

قیل وقال، مزاحمت، زد وخورد، بلوا.

fracmentation

تکه تکه شدن .

fracted

شکسته ، منکسر.

fraction

کسر.شکستن ، شکستگی، ترک خوردگی، شکاف، برخه ، کسر ( کسور )، بخش قسمت، تبدیلبکسر متعارفی کردن ، بقسمتهای کوچک تقسیم کردن .

fractional

کسری.کسری، کوچک .

fractional currency

پول خرد.

fractional part

جز کسری.

fractionalize

تقسیم بجزئ کردن ، خرد کردن ، برخه کردن .

fractionate

(ش. ) تجزیه وتفکیک نمودن ، برخه کردن .

fractious

بدخو، کج خلق، ننر، متمرد، زود رنج.

fracture

شکستگی، انکسار، شکست، ترک ، شکاف، شکستن ، شکافتن ، گسیختن ، شکستگی(استخوان ).

frae

(=from) از، بواسطه ، مطابق.

fragile

شکننده ، ترد، نازک ، لطیف، زودشکن ، ضعیف.

fragility

زودشکنی، تردی، ظرافت.

fragment

پاره ، خرده ، تکه ، قطعه ، باقیمانده ، قطعات متلاشی، خردکردن ، ریز کردن ، قطعه قطعه کردن .تکه .

fragmental

(=fragmentary) پاره پاره ، جزئ جزئ، شکسته ، ریز شده ، ناقص.

fragmentary

(=fragmental) پاره پاره ، جزئ جزئ، شکسته ، ریز شده ، ناقص.

fragmentate

خردکردن ، ریز کردن ، متلاشی کردن .

fragmentize

ریز کردن ، خرد کردن ، متلاشی کردن

fragrance

بوی خوش، عطر، رایحه وعطر، چیز معطر.

fragrant

خوشبو، معطر.

frail

نازک ، سست، نحیف، شکننده ، زودگذر، سست در برابر وسوسه شیطانی، گول خور، بی مایه .

frailty

سستی، ضعف اخلاق، نحیفی، خطائی که ناشیازضعف اخلاقی باشد، بیمایگی، نااستواری.

fraise

شلوغ، ولوله ، چاپلوسی، چاپلوسی کردن ، ریشخند کردن ، گشادتر کردن سوراخ، اره مدور، نرده دار کردن ، دهانه چیزی را گشادتر کردن .

frame

قاب، چارچوب، قاب کردن .قاب کردن ، قاب گرفتن ، چارچوب گرفتن ، طرح کردن ، تنظیم کردن ، بیان کردن ، فرمول، قاعده ، منطق، اسکلت، ساختمان ، چهارچوب، تنه ، بدن ، پاپوش درست کردن .

frame up

توطئه ، دوز وکلک ، دسیسه .

framework

چوب بست، چهارچوبه ، کالبد، استخوان بندی، بدنه .استخوان بندی، چارچوب.

franc

فرانک ( واحد پول )، امتیاز، حق مخصوص، حق انتخاب، حق رای.

franchise

(free، =enfranchise) امتیاز، حق انتخاب، آزاد کردن ، حق رای دادن .

franciscan

وابسته بدسته راهبان فرقه فرانسیس مقدس.

francolin

(ج. ش. ) دراج، پرنده ای شبیه قرقاول.

francophil

فرانسه دوست، هواخواه فرانسه .

francophile

فرانسه دوست، هواخواه فرانسه .

frangibility

تردی، شکنندگی، نازکی، ظریفی.

frangible

شکننده ، ترد.

frangipani

عطر یاسمین ، بوته یاسمن ، نوعی کلوچه .

frank

رک گو، بی پرده حرف زن ، رک ، بی پرده ، صریح، نیرومند، مجانی، چپانیدن ، پرکردن ، اجازه عبور دادن ، مجانا فرستادن ، معاف کردن ، مهر زدن ، باطل کردن ، مصون ساختن .

frankfort

(frankfurter، frankfurt، =frankforter) کالباس یا روده پرکرده از گوشت گاو، سوسیس.

frankforter

(frankfort، frankfurt، =frankfurter) کالباس یا روده پرکرده از گوشت گاو، سوسیس.

frankfurt

(frankfurter، frankfort، =frankforter) کالباس یا روده پرکرده از گوشت گاو، سوسیس.

frankfurter

(frankfort، frankfurt، =frankforter) کالباس یا روده پرکرده از گوشت گاو، سوسیس.

frankincense

(گ . ش. ) کندر، بوته کندر، درخت کندر سرخ، کندر هندی، درخت مرمکی.

frankish

فرنگی.

franklin

فرد آزاده ، ملاک آزاداز طبقه سوم ( در سده های و میلادی)، طبقه متوسط اجتماع.

franklin stove

بخاری اختراعی فرانکلین .

frankly

رک وپوست کنده ، صراحتا، جوانمردانه .

frankpledge

(حق. قدیم انگلستان ) مسئولیت دسته جمعی افراد مالیات پرداز یک ناحیه ، مسئول.

frantic

بی عقل، آتشی، عصبانی، از کوره در رفته .

frap

( درکشتی گیری ) سفت بستن ، سفت کشیدن ، محکم بستن ، زدن ، ضرب زدن ، کوبیدن .

fraternal

دوستانه ، برادرانه ، برادر وار، ائتلافی، اتحادی.

fraternity

برادری، اخوت، انجمن اخوت، صنف، اتحادیه .

fraternization

اخوت، دوستی کردن ، برادری.

fraternize

دوست بودن ، برادری کردن ، متفق ساختن ، برادری دادن .

fratricide

برادرکشی، برادر کش، خواهر کش.

fraud

فریب، حیله ، ( حق. ) کلاه برداری، تقلب، فن ، گوش بر، شیاد.

fraudulence

کلاه برداری.

fraudulent

کلاه بردار، گول زن ، حیله گر، فریب آمیز.

fraught

(.adj) پر، مملو، دارا، همراه ، ملازم، بار شده ، (.vt and .n) بار، کرایه ، بار کردن .

fraxinella

(گ . ش. ) دقطامون سفید، فرسنیل، علف آهوی سفید.

fray

ترس، وحشت، غوغا، نبرد، نزاع، ترساندن ، هراسانیدن ، جنگ کردن ، سائیدن ، فاقدنیرو کردن ، ضعیف کردن ، فرسوده شدن .

fraying

چیز فرسوده ، چیز سائیده شده ، فرسایش.

frazzle

فرسودگی، سائیدگی، آشفتن .

freak

دمدمی مزاجی، وسواس، چیز غریب، غرابت، خط دارکردن ، رگه دارکردن ، دمدمی بودن .

freakish

عجیب وغریب، دمدمی، بوالهوس، متلون .

freckle

لکه ، لک صورت، کک مک ، خال، دارای کک مک کردن ، خالدار شدن .

free

آزاد، مستقل، میدانی.آزاد، مطلق، مستقل، اختیاری، مختار، مجانی، رایگان ، سخاوتمندانه ، روا، مجاز، منفصل، رها، بطور مجانی، آزادکردن ، ترخیص کردن .

free alongside ship

(مخفف آن . S. A. F است ) کلیه مخارج تاکنار کشتی پرداخته شده ( درموردکالای محموله بخارج ) ( vessel alongside =free).

free alongside vessel

(مخفف آن . S. A. F است ) کلیه مخارج تاکنار کشتی پرداخته شده ( درموردکالای محموله بخارج ) ( ship alongside =free).

free enterprise

رقابت آزاد درسیستم سرمایه داری، کسب آزاد.

free field format

در قالبآزاد میدانی.

free for all

داد وبیداد، زدوخوردهمگانی.

free format

در قالب آزاد.

free lance

کار کردن بدون وابستگی بحزب یا جماعتی، مفرد کار کردن ، نویسنده غیر وابسته .

free living

خوش گذران ، عیاش، تسلیم هوای نفس، بی بند وبار.

free love

عشق ورزی ومجامعت بدون مراعات آئین ازدواج.

free on board

بدون هزینه حمل تا روی وسیله نقلیه .

free port

بندر آزاد.

free silver

مقدار نقره آزاد یک مسکوک .

free spoken

رک گو، ساده گو، بی پرده ، بی محابا.

free swimming

شناور، قادر به شنا ( بعلت عدم اتصال بچیزی ).

free thought

وارستگی از مذهب، آزادی فکر، لامذهب.

free trade

تجارت آزاد، قاچاق.

free verse

شعر آزاد وبی نظم وقاعده ، شعر بی قافیه .

free will

اختیاری، آزادی اراده ، طیب خاطر.

freeboard

(حق. ) حق ادعای مالکیت در مورد زمینهای خالصه ، غذا ومنزل مجانی.

freeboard deck

( درکشتی ) عرشه ای که در زیر آن ساختمان های غیر قابل نفوذ آب قرارگرفته .

freebooter

غارتگر، چپاولگر، دزددریائی، راهزن .

freeborn

آزاد زاده ، فرزند آزاد مرد ( که بنده نیست ).

freedman

بنده آزاد شده ، آزاده .

freedom

آزادی، استقلال، معافیت، آسانی، روانی.

freehand

بی اسباب، بی افزار، بادست باز، آزادی در تصمیم.

freehanded

سخی، گشاده دست، دست باز.

freehearted

آزاده ، دست ودل باز، بی رودربایستی، رک و راست.

freehold

ملک مطلق، مالکیت مطلق، ملک موروثی.

freely

بطور آزاد یا رایگان .

freemartin

گوساله خنثی.

freemason

عضو فراموش خانه ، فراماسیون .

freemasonry

فراماسیونی.

freeness

آزاد بودن ، آزادی.

freesia

(گ . ش. ) فریزیا، یک جور گل پیازدار.

freest

(صفت عالی free).

freestanding

(بنای ) ساده ، بی آلایش، بی پیرایه ، بی زیور.

freestone

سنگ مخصوص تراش، سنگ تراش بردار.

freethinker

کسی که دارای فکر آزاد است وبمذهب کاری ندارد، بیدین ، آزاد فکر.

freeway

بزرگراه ، شاهراه ، شاهراهی که از حق راهداری معاف است.

freewheel

آزاد زندگی کردن ، با آزادی حرکت وجنبش کردن ، بازادگی زیستن ، بادندن خلاص رفتن .

freeze

یخ بستن ، منجمد شدن ، بی اندازه سردکردن ، فلج کردن ، فلج شدن ، ثابت کردن ، غیرقابل حرکت ساختن ، یخ زدگی، افسردگی.

freeze dry

( در خلائ وسرمای فراوان ) خشک کردن .

freezer

یخچال خیلی سرد، منجمد کننده ، یخدان .

freezing point

نقطه انجماد، درجه یخ بندان .

freight

کرایه ، کرایه کشتی، بار، بار کشتی، باربری، گرانبار کردن ، حمل کردن ، غنیساختن .

freight car

واگن باری.

freightage

کرایه کشتی ، کرایه ، بار کشتی ، باربری ، بار

freighter

( کشتی یاترن ) باری، بار کننده ( کشتی )، بار، بارکش، مکاری.

fremitus

تپش، لرزه ، لرزش.

french

(.vt)خلال کردن ( باقلا وامثال آن )، مقشر کردن ، (.n and .adj and .vt) فرانسوی، فرانسه ، زبان فرانسه ، فرانسوی کردن .

french chalk

گچ فرانسوی، گچ درزیگران ، گچ خیاطی.

french chop

گوشت دنده .

french door

درب دارای دولنگه ، دری که تخته میانیش شیشه مستطیلی دارد.

french dressing

چاشنی سالاد فرانسوی.

french fry

برش های سیب زمینی رادرروغن سرخ کردن ، برش سیب زمینی سرخ کردن ( درروغن فراوان ).

french heel

پاشنه کفش زنانه بلند وخمیده بجلو.

french horn

نوعی شیپور.

french leave

مرخصی بدون اطلاع قبلی، جیم شدن .

french pastry

شیرینی آردینه فرانسوی.

french telephone

(=handset) تلفن دارای گوشی ودهانی نصب بر روی یک دسته .

french toast

نوعی نان شیر مال سرخ کرده .

french window

آقشقشه ( روسی )، درپنجره ای.

frenchification

فرانسوی شدن .

frenchify

فرانسوی ماب شدن ، آداب ورسوم فرانسویها را داشتن .

frenchman

مرد فرانسوی.

frenetic

(frantic، iedz=fren) آتشی، آشفته ، عصبانی.

frenum

(ج. ش. ) بند، چین غشائی، لگام، مهار.

frenzied

دیوانه وار، شوریده ، آشفته ، از جا در رفته .

frenzy

دیوانه کردن ، شوریده کردن ، آشفتن ، دیوانگی آنی، شوریدگی، هیجان .

frequence

بسامد، تکرار، فرکانس، تناوب.

frequency

بسامد، تکرار، فرکانس، تناوب.بسامد، فرکانس، فراوانی.

frequency analysis

تحلیل بسامدی.

frequency band

باند بسامد.

frequency count

شمار بسامد.

frequency generator

بسامد زا.

frequency medulation

تعدیل تناوب یا بسامد موج حامل.

frequency modulation

تلفیق بسامدی.

frequency response

واکنش بسامدی.

frequent

تکرار شونده ، زود زود، مکرر، رفت وآمد زیاد کردن در، تکرار کردن .

frequentation

تکرار، تناوب.

fresco

نقاشی آبرنگی کردن ، نقاشی آبرنگی روی گچ.

fresh

تر وتازه ، تازه ، خرم، زنده ، با نشاط، باروح، خنک ، سرد، تازه نفس، تازه کار ناآزموده ، پر رو، جسور، بتارزگی، خنک ساختن ، تازه کردن ، خنک شدن ، آماده ، سرخوش، ( درموردآب ) شیرین .

fresh gale

بادی که با سرعت ساعتی تا میل بوزد.

freshen

تازه کردن ، خنک کردن ، نیرو دادن .

freshet

سیلاب، شرشر، جوی آب شیرین .

freshman

جدید الورود، دانشجوی سال اول دانشکده .

freshwater

وابسته به آب شیرین ، ( مج. ) تازه کار.

fret

اذیت، اخم، ترشروئی، تحریک ، تهییج، هیجان ، بی حوصلگی، جیغ، فریاد، دارای نقشه های پیچ در پیچ کردن ، جور بجور کردن ، گلابتون دوزی کردن ، اخم کردن ، پوسترا بردن ، کج خلقی کردن ، سائیده شدن ، هایهو کردن ، جویدن ، مجروح کردن ، رنگ آمیزی کردن .

fretful

اخمو، ناراحت، جوشی.

fretsaw

اره منبت کاری، اره ظریف کاری.

fretwork

منبت کاری، برجسته کاری، حاشیه گذاری.

freudian

وابسته به نظریات زیگموند فروید.

freuqently

زود زود، بارها، مکررا، کرارا، غالبا.

friability

شکنندگی، تردی.

friable

خرد شونده ، ترد، شکننده .

friar

راهب صومعه ، راهب درویش و سائل.

friars lantern

(fatuus =ignis) روشنائی شبانه بر روی باطلاق، چیز گمراه کننده ، نور کاذب.

friary

راهبان سائل، صومعه ، خانقاه ، درویشی.

fribble

بیهودگی، کار بیهوده ، آدم سبک ، یاوه گوئی کردن ، لکنت داشتن ، ور رفتن .

fricandeau

گوشت گوساله سرخ کرده در روغن خودش.

fricassee

قرمه (ترکی )، راگوی گوشت پرنده ، قلیه کردن ، سرخکردن .

fricative

سایشی، تلفظ شده با اصطکاک نفس ووقفه تنفس.

friction

سایش، اصطکاک ، مالش، اختلاف، حساسیت.اصطکاک ، مالش.

friction clutch

کلاچ اصطکاکی.

friction match

کبریتی که با اصطکاک ومالش روشن می شود.

frictional

اصطکاکی، مالشی.

friday

آدینه ، جمعه .

fridge

(=refrigerator) یخچال برقی، سردخانه ، دستگاه مبرد.

friedcake

cruller، =doughnut.

friend

دوست، رفیق، یار، دوست کردن ، یاری نمودن .

friendless

بی دوست.

friendly

دوستانه ، مساعد، مهربان ، موافق، تعاونی.

friendship

دوستی، رفاقت، آشنائی.

frier

(=fryer) ماهی تابه ، سرخ کننده .

frieze

کتیبه ، حاشیه آرایشی، باکتیبه آراستن ، حاشیه زینتی دادن به .

frig

(=refrigerator) یخچال برقی، سردخانه ، دستگاه مبرد.

frigate

فرقت، کشتی بادبان دار، نوعی قایق پاروئی.

frigate bird

( ج. ش. ) مرغابی دریاهای گرمسیری که بالهای بلند قوی دارد.

fright

ترس ناگهانی، هراس، وحشت، ترساندن ، رم دادن .

frighten

(=fright) بوحشت انداختن ، ترساندن .

frightful

وحشتناک .

frigid

بسیار سرد، منجمد، دارای اندکی تمایل جنسی.

frigid zone

منطقه منجمده .

frigidaire

یخچال برقی.

frigidity

سردی، انجماد، کمی تمایل در قوای جنسی.

frigorific

سرماخیز، سردکننده ، برودتی، خنک کننده .

frijol

(=bean) لوبیا، حبوبات.

frijole

(=bean) لوبیا، حبوبات.

frill

چین ، حاشیه چین دار، زواید، تزئینات، پیرایه ، چیز بیخود یا غیر ضروری، افراط، لذت، تجمل، لرزیدن ( از سرما )، حاشیه دوختن بر، ریشه دار کردن .

frilly

دارای زوائد وتزئینات.

fringe

حاشیه ، سجاف، کناره ، حاشیه دار کردن ، ریشه گذاشتن به ، چتر زلف، چین ، لبه .

fringe benefit

مزایای شغلی.

fringy

حاشیه دار.

frippery

خرده ریز، خرت وپرت، چیز کم بها، خودنمائی، خودفروشی.

frise

ez=frie.

frisette

حلقه زلف روی پیشانی زنان .

friseur

سلمانی.

frisk

جست وخیز، حرکت تند و چالاک در رقص، تفتیش وجستجو ( خصوصا برای اسلحه و اموالدزدی )، از خوشی جست وخیز کردن ، تفتیش وجستجو کردن ، بانشاط، مسرور، فرز.

frisky

شنگول، شاد وخرم، جست وخیز کنان ، چالاک ، چابک .

frisson

هیجان ، لرزش، رعشه .

frit

خمیر شیشه وچینی سازی گداختن ، هراسان .

frith

(=firth) خلیج کوچک ، شعبه رود.

fritillaria

(گ . ش. ) گل سرنگون ، لاله متعفن .

fritillary

(گ . ش. ) گل سرنگون ، لاله متعفن .

fritter

کلوچه قیمه دار یا میوه دارکه سرخ کنند، خاگینه گوشت دار، پاره ، خرده ، خردکردن ، قطعه قطعه کردن ، تلف کردن ، هدر کردن .

frivol

کار بیهوده کردن ، وقت تلف کردن ، بهدر دادن .

frivoler

متلف.

frivolity

سبکی، پوچی، بیهودگی، بی معنائی، هرزه درائی.

frivoller

متلف.

frivolous

سبک رفتار، سبک ، پوچ، بیهوده وبیمعنی، سبکسر، احمق.

frizz

فر، جعدوشکن گیسو، فر زدن ، جلز وولز ( درموقع سرخ کردن غذا ).

frizzle

جلزو وولز، غذا را سرخ کردن ، جزجز کردن ، فر زدن ، فر.

frizzly

فرفری، مجعد، فردار، چین دار، حاشیه دار.

frizzy

فرفری، مجعد، فردار، چین دار، حاشیه دار.

fro

(away، =back) عقب، دور از.

frock

فراک ، لباس اسموکینگ ، رهبانیت، رولباسی، فراک پوشاندن .

frock coat

نیم تنه دامن بلند مردانه ، فراک .

froe

ابزاری شبیه گوه که برای شکاف تخته والوار بار میرود.

frog

(ج. ش. ) غوک ، وزغ، قورباغه ، قلاب، خرک ویلن ، قورباغه گرفتن .

frolic

سرور ونشاط، خوشی، جست وخیز، رقص، خوشی کردن ، ورجه ورجه کردن .

frolicsome

خوش، شوخ، شاد، شادمان ، بذله گو.

from

از، بواسطه ، درنتیجه ، از روی، مطابق، از پیش.

frond

(گ . ش. ) برگ ساقه ، ساقه برگی، فلاخن .

frondescence

برگ دادن ، برگ درآوردن ، حالت پربرگی.

frondose

برگدار، پربرگ ، برگ مانند.

front

جلو، پیش.جلو، پیش، صف پیش، نما، طرز برخورد، جلودار، منادی، جبهه جنگ ، بطرف جلو، روکردن به ، مواجه شده با، روبروی هم قرار دادن ، مقدمه نوشتن بر، درصف جلو قرارگرفتن .

front man

جلودار، منادی، پیشرو.

front matter

مقدمه ( کتاب )، پیش گفتار.

front office

سیاستمداران وگردانندگان یک سازمان .

front page

سرصفحه ، مطالب سرصفحه یا سرمقاله .

front panel

تابلوی جلو دار.

front view

نمای جلوئی.

frontage

نمای ساختمان ، حریم، جلو خان ، میدان .

frontal

پیشانی، وابسته به پیشانی، وابسته بجلو، قدامی.

frontal bone

استخوان پیشانی.

frontal lobe

(تش. ) قسمت قدامی دونیمکره مخ، لب قدامی مغز.

frontier

مرز، سرحد، خط فاصل، مرزی، صف جلو لشکر.

frontispiece

نمای سردر، سرلوحه ، سرصفحه ، دیباچه کتاب.

frontless

بیشرم.

frontlet

پیشانی بند، کاکل، پیشانی اسب وغیره .

frontogenesis

ایجاد جبهه واحد ( از دو توده هوای غیر متجانس ) که نتیجه آن تشکیل ابر و بارندگیاست.

frontolysis

زدودن یا معدوم ساختن جبهه هوائی.

frontward

بطرف جلو، جلوی.

frore

شبنم زده ، یخ زده .

frosh

جدید الورود ، دانشجوی سال اول دانشکده

frost

ژاله ، شبنم منجمد، شبنم، سرماریزه ، گچک ، برفک ، سرمازدن ، سرمازده کردن ، ازشبنم یا برف ریزه پوشیده شدن .

frost heave

برآمدگی زمین یا سنگفرش که دراثر یخ زدن ایجاد میگردد، یخ زدگی وبادکردگی زمین .

frostbite

سرمازدگی، یخ زدگی بافت بدن در اثر سرما.

frosting

سرمازدگی، رویه خامه ای کیک یا شیرینی.

frostwork

نقش شبنم یخ زده بر روی پنجره ومانند آن ، نقشی که به تقلید آن درست کنند، طراحیشبیه شبنم یخ زده ، طراحی گردی.

frosty

یخ زده ، بسیارسردپوشیده از شبنم یخ زده .

froth

کف، سرجوش، ( مج. ) یاوه ، سخن پوچ، کف کردن ، بکف آوردن ، اظهارکردن ، نمایاندن ، صدا زدن .

frothy

کف مانند، پر از کف، کفدار، ( مج. ) بی معنی.

froufrou

خش خش، حاشیه دوزی، حشو وزوائد.

frounce

چین خوردن ، فر دادن مو، کام اسب.

froward

خودسر، سرکش، سرسخت، خود رای، یاغی.

frown

اخم کردن ، روی درهم کشیدن ، اخم.

frowsty

کپک زده ، بوی ناگرفته ، پوسیده ، کهنه ، چرک

frowsy

بدبو، ( مج. ) شلخته ، چرک ، پلید، پوسیده ، ترشیده .

frowzy

بدبو، ( مج. ) شلخته ، چرک ، پلید، پوسیده ، ترشیده .

froze

( زمان ماضی فعل ezfree ) یخ زد، منجمد شد.

frozen

منجمد یا یخ زده ، سرمازده ، غیر قابل پرداخت تاانقضا مدت، بی حرکت، محکم، بدون ترقی.

fructify

میوه دادن ، مثمر شدن ، میوه دار کردن ، برومند کردن ، بارور ساختن .

fructose

شهد میوه ، ماده قندی میوه ، ماینه رو، ساده .

fructuous

پر میوه ، بارور، سودمند.

frugal

صرفه جو، مقتصد، با صرفه ، اندک ، میانه رو، ساده .

frugality

صرفه جوئی، کم خرجی.

frugivorous

میوه خور، میوه خوار.

fruit

میوه ، بر، سود، فایده ، فرزند، میوه دادن ، ثمر.

fruit bat

(ج. ش. ) خفاش میوه خوار نواحی گرمسیر.

fruit fly

کرم میوه .

fruit sugar

ماینه رو ، شهد میوه ، ماده قندی میوه

fruitage

میوه جات، میوه ، حاصل.

fruitcake

کیک میوه .

fruiterer

میوه کار، دلال میوه ، تره بار فروش، میوه فروش.

fruitful

میوه دار، مثمر، مفید، بارور.

fruiting body

(گ . ش. ) تخمدان ، هاگدان ، عضو مولد تخم یا هاگ .

fruition

باروری، برخورداری، تمتع، میوه آوری، پایان ، استنتاج.

fruitless

بی میوه ، بی ثمر.

fruity

میوه مانند، میوه ای، انگور مزه ، موثر، جاذب.

frumenty

گندمی که پوست آنرا کنده بجوشانند ودارچین وشیرینی بان بزنند، بلغور.

frump

زن شلخته ، زن امل، اخم.

frumpish

شلخته .

frumpy

شلخته .

frustrate

خنثی کردن ، هیچ کردن ، باطل کردن ، ناامید کردن ، فکر کسی را خراب کردن ، فاسدشدن .

frustration

عقیم گذاری، خنثی سازی، محروم سازی، نا امیدی.

frustule

( ج. ش. ) صدف آهکی دوکپه ای که درجلبک های اعماق دریا زیست میکند.

frustum

ذره ، اتم، جزئ بی نهایت کوچک ، هرم ناقص، مخروط ناقص.

frutescence

(گ . ش. ) بوته مانندی، شباهت به گلبن .

frutescent

بوته مانند.

fruticose

بوته دار، مانند بوته .

fry

زاده ، تخم، فرزند، حیوان نوزاد، جوان ، گروه ، گوشت سرخ کرده ، بریانی، سرخکردن ، روی آتش پختن ، تهییج، سوزاندن .

fryer

ماهی تابه ، سرخ کننده چیزهای سرخ کردنی ( مثل جوجه وغیره ).

frying pan

ماهی تابه ، تاوه ، یغلا.

fubsy

چاق وچله ، گوشتالو، کوتاه وکلفت، قوز کرده .

fuchsia

(گ . ش. ) گل آویز، گل گوشواره ، فوکسیه .

fuchsin

(ش. ) رنگ قرمز مایل به آبی که برای رنگ آمیزی پشم وابریشم وچرم بکا رمیرود.

fuchsine

(ش. ) رنگ قرمز مایل به آبی که برای رنگ آمیزی پشم وابریشم وچرم بکا رمیرود.

fuck

گائیدن ، سپوختن .

fucoid

مانند جلبک دریائی، جلبکهای فوکاسه .

fucus

رنگی که برای زیبائی پوست بکار میرود، نما، کتانجک ، خس دریائی، سرخاب مالیدن .

fud

(duddy =fuddy) آدم قدیمی مسلک ، آدم امل، شخص اندک بین .

fuddle

گیج کردن ، سردرگم وهاج وواج شدن ، دائم الخمر بودن ، گیج کردن .

fudge

غذائی که از مخلوط شکلات وشیر وقند درست شده باشد، سخن بی معنی وبیهوده ، جفنگ ، نوعی رنگ قهوه ای، سرهم بندی کردن ، فریفتن ، آهسته حرکت کردن ، طفره رفتن ، پنهان شدن .

fuehrer

( آلمانی ) رهبر، لیدر، پیشوا وشخص مقتدر.

fuel

سوخت، غذا، اغذیه ، تقویت، سوخت گیری کردن ، سوخت دادن ( به )، تحریک کردن ، تجدید نیرو کردن .

fuel oil

نفت کوره ، نفت سیاه .

fug

بدبو کردن ، متعفن شدن ، بوی ناه دادن .

fugacious

زود گذر، ناپایدار، بی دوام، زودریز، آواره .

fugacity

بی دوامی.

fugal

وابسته به قطعه ای موسیقی که درآن چند تن پشت سرهم دنباله آواز را میگیرند، نوعیماشین پشم خشک کن .

fuggy

متعفن ، بدبو.

fugitive

فراری، تبعیدی، بی دوام، زودگذر، فانی، پناهنده .

fugle

( نظ. ) پیشرو شدن ، پیشاهنگ شدن ، سرمشق.

fugleman

پیشرو، سردسته ، پیشاهنگ ، پیشوا، قائد، سخنگو.

fugue

(مو. ) قطعه موسیقی که درآن چند تن پشت سرهم دنباله آواز را میگیرند، نوعی آلتبادی موسیقی.

fuhrer

( آلمانی ) رهبر، لیدر، پیشوا وشخص مقتدر.

fuji

(گ . ش. ) درخت گیلاسی که گل های گلی رنگ ی دارد، پارچه ابریشم طبیعی یا مصنوعی.

fulcrum

نقطه اتکائ، پایه ، شاهین ترازو، اهرم، دارای نقطه اتکائ کردن ، تکیه گاه ساختن پایه دار کردن .

fulfil

انجام دادن ، تکمیل کردن ، تمام کردن ، برآوردن ، واقعیت دادن .

fulfill

انجام دادن ، تکمیل کردن ، تمام کردن ، برآوردن ، واقعیت دادن .

fulfillment

تکمیل، اجرائ، انجام.

fulgent

درخشان ، درخشنده ، تابان .

fulgurant

برق آسا، خیره کننده .

fulgurate

برق زدن ، آذرخش زدن .

fulguration

درخشش.

fulgurite

(ز. ش. ) سنگ آذرخشی.

fulham

طاس تخته نردی که برای تقلب ساخته شده ، طاس قلابی.

fulidal

آب مانند، مایع، سیال.

fuliginous

وابسته به بخارات مضر بدن ، پراز دوده .

full

انباشته ، تمام، پر، لبریز، کامل ( مثل ماه )، بالغ، رسیده ، پری، سیری، پرکردن ، پرشدن ، ( در بازی پوکر) فول، آکنده .پر، مملو، تمام، کامل.

full adder

تمام افزایشگر.

full blood

همخون ، نژاد خالص، از نژاد اصیل.

full blooded

از نژاد اصیل.

full blown

تمام شکفته ، باز، پرباد، تمام، کامل، کاملا افراشته .

full bodied

تنومند، عظیم الجثه ، پرمعنی، مهم.

full dress

بالباس تمام رسمی، ( نظ. ) لباس سلام.

full duplex

(fdx) کاملا دو رشته ای.

full duplex channel

مجرای کاملا دو رشته ای.

full fashioned

کشباف چسبان ببدن ، پارچه چسبان .

full fledged

کامل، تکامل یافته ، بالغ، رسیده .

full house

( در بازی پوکر ) دست فول.

full length

تمام قد، قدی، نماینده تمام قد انسان .

full moon

قرص کامل ماه ، ماه شب چهارده ، بدر.

full scale

تمام عیار، باندازه کامل بمقیاس کامل.

full stop

نقطه ، وقفه کامل (period).

full subtractor

تمام کاهشگر.

full tilt

باسرعت زیاد، بسرعت.

full time

پیوسته کار، پیوسته کاری، تمام وقت، تمام روز، زمان اشتغال بکار.

fullback

جای عقب ترین بازی کن ( در فوتبال ).

fuller

قصار، منگنه شیاردار قالب گیری، شیاردار کردن ، لکه گیر، سنگین کننده ، کاملتر، تمام تر.

fuller's earth

نوعی خاک رس مخصوص لکه گیری پارچه ، خاکی که در صافی آب وغیره بکار میرود.

fullmouthed

دارای دهان کامل، تمام دندان ، پرصدا.

fullness

پری، سیری.

fullword

تمامکلمه .

fully

کاملا، تماما، سیر.

fulmar

(ج. ش. ) مرغی مانند مرغ طوفان .

fulminant

(=fulminating) آتشگیر، محترق شونده ، غرش کننده .

fulminate

(م. ک . ) رعد وبرق زدن ، غریدن ، منفجر شدن ، محترق شدن ، باتهدید سخن گفتن ، دادوبیداد راه انداختن ، اعتراض کردن .

fulminating

(=fulminant) آتشگیر، محترق شونده ، غرش کننده .

fulmination

غرش، فحاشی، تهدید.

fulminic acid

(ش. ) اسید فولمی نیک بفرمول CNOH.

fulsome

فراوان ، مفصل، فربه ، شهوانی، تهوع آور، زننده ، اغراق آمیز، غلیظ، زیاد، زشت، پلید.

fulvous

گندمگون ، زرد کمرنگ ، سبزه ، تیره .

fumaricacid

(ش. ) اسید فوماریک .

fumarole

دودخان ، شکاف دامنه آتش فشان که از آن دود وبخار متصاعد است.

fumble

کورکورانه جلورفتن ، اشتباه کردن ، لکنت زبان پیدا کردن ، من من کردن ، ( درفوتبال)توپ را از دست دادن ، سنبل کردن ، کورمالی، اشتباه .

fume

دود، بخار، بخور، گاز، غضب، بخار دادن ، دود دادن ، باغضب حرف زدن .

fumigant

ماده فراری که بعنوان ضد عفونی برای دفع آفات بکار میرود، ماده ضد عفونی کننده تدخینی.

fumigate

بخاردادن ، دود دادن ، ضد عفونی کردن .

fumitory

(گ . ش. ) نوعی گیاه بالارونده از تیر، شاه تره .

fumy

بخاردار، دود دار.

fun

شوخی، بازی، خوشمزگی، سرگرمی، شوخی آمیز، مفرح، باصفا، مطبوع، شوخیکردن ، خوشمزگی.

fun house

محل سرگرمی وتفریحات مختلف ( درباغ ملی وغیره ).

funambulist

طناب باز، رقاص یا بازیگر روی بند، بندباز.

function

تابع، وظیفه ، کار کردن .تابع، کارکرد، وظیفه ، کار، کار ویژه ، پیشه ، مقام، ماموریت، عمل، ایفائ، عمل کردن ، وظیفه داشتن ، آئین رسمی.

function code

رمز وظیفه نما.

function generator

تابع زا، مولد تابع.

function invocation

احضار تابع.

function key

کلید وظیفه ای.

function table

جدول تابعی.

function word

( د. ) کلمه دستوری.

functional

وابسته به وظائف اعضائ، وظیفه ای، وابسته به شغل وپیشه ، وظیفه دار.تابعی، وظیفه مندی، در حال کار.

functional character

دخشه وظیفه بندی.

functional design

طرح وظیفه مندی.

functional diagram

نمودار وظیفه مندی.

functional shift

( د. ) تغییر یک کلمه یا عبارت برحسب مقتضیات دستوری.

functional unit

واحد وظیفه مند، واحد در حال کار.

functionalism

( در طراحی ) عقیده بر اینکه شکل وساختمان بایستی منطبق با احتیاج باشد، اعتقادباستفاده عملی از شغل وپیشه .

functionary

مامور، کارگذار.

functioning

درحال کار، دایر.

functor

عمل کننده ، اجراکننده ، انجام دهنده .

fund

وجوه ، سرمایه ، تنخواه ، ذخیره وجوه احتیاطی، صندوق، سرمایه ثابت یا همیشگی، پشتوانه ، تهیه وجه کردن ، سرمایه گذاری کردن .

fundament

پی، ته ، اساس، پایه ، بنیاد.

fundamental

بنیادی.

fundamentalism

اعتقاد به عقاید نیاکانی مسیحیت واصول دین پروتستان ، بنیادگرائی.

fundametal

بنیانی، اساسی، اصلی، بنیادی، تشکیل دهنده ، واجب.

fundus

(تش. ) ته رحم، قعر، قاعده ، عمق ویا انتهای هر عضو مجوفی.

funeral

مراسم دفن ، مراسم تشییع جنازه ، وابسته به آئین تشییع جنازه ، دفنی، مجلس ترحیموتذکر.

funeral home

مرده شوی خانه ، محلی که درآن مرده را جهت انجام مراسم تدفین یا سوزاندن آماده میکنند.

funerary

وابسته به مراسم تشییع جنازه ، تدفینی، ترحیمی.

fungal

(=fungous) قارچی، اسفنجی.

fungibility

قابلیت تعویض.

fungible

عوض دار، مثلی، قابل تعویض، اموال مثلی.

fungicidal

کشنده قارچ.

fungicide

قارچ کش، ماده دافع یا نابود کننده قارچ.

fungiform

قارچ مانند، بشکل قارچ وسماروغ.

fungoid

قارچی، قارچ مانند، دارای رشد سریع.

fungous

قارچی، سماروغی، اسفنجی، ( مج. ) زود گذر.

fungus

(گ . ش. ) گیاه قارچی، قارچ، سماروغ.

funicular

بندی، کشیدنی بابند، متکی برکشش طناب یا کابل.

funiculus

بند، بند ناف، ( گ . ش. ) ساقه تخمچه .

funk

هراس، وحشت، بیم، آدم ترسو، بوی بد، کج خلقی، عبوسی، طفره زدن ، رم کردن بدبو کردن ، دود ایجاد کردن ، عصبانی کردن .

funk hole

پناهگاه موقتی، استراحتگاه بی خطر.

funkia

(lily =plantain) (گ . ش. ) سوسن ژاپونی، هوسته .

funky

متوحش، بوی ناه گرفته ، بدبو.

funnel

قیف، دودکش، بادگیر، شکل قیفی داشتن ، ( مج. ) باریک شدن ، (تش. ) عضو یا اندامقیفی شکل.

funnelform

(=infundibuliform) قیفی شکل، قیف مانند.

funny

مضحک ، خنده دار، خنده آور، عجیب، بامزه .

funny bone

استخوان آرنج، شوخی، خوش مزگی.

fur

خز، جامه خزدار، پوستین ، خزدار کردن ، خز دوختن به ، باردار شدن ( زبان ).

furbelow

چین ، حاشیه چین دار، چین دادن ، چین دوختن روی.

furbish

پرداخت کردن ، پاک کردن ، جلا دادن ، تجدید کردن ، صورت تازه دادن به ، تجدید نظرکردن در.

furcate

چنگالی، شاخه شاخه ، از هم شکافته ، منشعب، منشعب شدن ، از هم شکافته شدن .

furcula

ساختمان یا عضو چنگالی شل.

furculum

ساختمان یا عضو چنگالی شل.

furfuraceous

سبوس مانند، شوره ای، سبوسی، شوره دار.

furfuraldehyde

(=furfuraldeyde) (ش. ) مایع آلدئیدی، فورفورال بفرمول CHO O H3 C4.

furious

خشمناک ، آتشی، عصبانی، متلاطم، متعصب.

furl

پیچ، پیچیدگی، پیچیدن ، پیچیدن وبالا زدن ، جمع کردن ، بدور چیزی پیچیدن ، ورتابیدن .

furlong

واحد درازا مساوی با یک هشتم میل.

furlough

مرخصی سرباز، حکم مرخصی، مرخصی دادن به ، مرخص کردن .

furnace

کوره ، تنور، تون حمام و غیره ، دیگ ، پاتیل، ( مج. ) بوته آزمایش، گرم کردن ، مشتعل کردن .

furnish

مبله کردن ، دارای اثاثه کردن ، مجهز کردن ، مزین کردن ، تهیه کردن .

furniture

اثاثه ، اثاث خانه ، سامان ، اسباب، وسائل، مبل.

furor

دیوانگی، خشم زیاد، عشق مفرط، غضب.

furore

هیجان واضطراب مسری، اضطراب عمومی.

furred

خزپوش، تهیه شده باخز، ( در مورد زبان ) باردار.

furrier

تاجر خز، خزدوز، خز فروش، پوست فروش.

furriery

تجارت خز، خرید وفروش خز، خزدوزی.

furring

خزدوزی، تخته کوبی، ( درکشتی سازی ) تخته پوشی دولا.

furrow

زمین یامزرعه شخم زده ، شیار، خط گود، شیاردار کردن ، شیار زدن ، شخم زدن .

furry

خزپوش، خز پوشیده ، خزدار، خز مانند.

further

بیشتر، دیگر، مجدد، اضافی، زائد، بعلاوه ، بعدی، دوتر، جلوتر، پیش بردن ، جلو بردن ، ادامه دادن ، پیشرفت کردن ، کمک کردن به .

furtherance

پیشرفت، تهیه وسائل، پیش بردن ، کمک ، تقویت.

furthermore

بعلاوه ، از این گذشته ، گذشته از این ، وانگهی.

furthermost

دورترین ، اقصی نقطه .

furtive

دزدکی، زیر جلی، پنهان ، نهانی، مخفی، رمزی.

furuncle

جوش، دانه ، کورک .

furunculosis

( طب ) ایجاد کورک ، تجمع چند کورک .

furunculus oreintalis

( طب ) سالک .

fury

غضب، غیظ، هیجان شدید وتند، خشم، درنده خوئی، روح انتقام، آشوب، اضطراب، شدت.

furze

(گ . ش. ) اولکس فرنگی، پروانه واران .

fuscous

تیره ، سیه فام، گندمکون .

fuse

( نظ. ) فتیله مواد منفجره ، فیوز، فتیله گذاشتن در، سیم گذاشتن ، فیوزدارکردن ، آمیختن ، ترکیب کردن یا شدن ، ذوب شدن .فیوز، گداختن ، آمیختن .

fusee

(eez=fu) (در ساعت) امرود، برآمدگی ساق پای اسب، تفنگ چخماقی، فتیله دینامیت.

fuselage

بدنه ، بدنه هواپیما.

fusibility

قابلیت ذوب.

fusible

گداختنی، زود گداز.

fusiform

دوک مانند، مخروطی.

fusil

تفنگ چخماقی سرپر، ذوب شده ، قابل ذوب.

fusile

تفنگ چخماقی سرپر، ذوب شده ، قابل ذوب.

fusileer

( سابقا) تفنگدار، سربازی که تفنگ چخماقی داشت، ( امروزه ) هنگ تفنگداران ارتشانگلیس.

fusilier

( سابقا) تفنگدار، سربازی که تفنگ چخماقی داشت، ( امروزه ) هنگ تفنگداران ارتشانگلیس.

fusillade

آتش پی درپی، شلیک متوالی، تیرباران .

fusion

ذوب، گداختگی، آمیزش.امتزاج، ائتلاف یک شرکت با شرکت دیگر، ترکیب وامتزاج.

fusionist

هواخواه اصول پیوستگی وسازش در سیاست.

fuss

هایهوی، سروصدا، نق نق زدن ، آشوب، نزاع، هایهو کردن ، ایراد گرفتن ، خرده گیریکردن ، اعتراض کردن .

fussbudget

آدم نق نقی وخرده گیر.

fussiness

نق نقی بودن ، ایراد گیری کردن .

fussy

داد وبیداد کن ( برای چیزهای جزئی )، ایراد گیر.

fustian

فاستونی نخی، سخن گزاف، بی ارزش، لفاظی.

fustigate

کتک زدن ، چوب زدن ، کوبیدن ، انتقاد کردن .

fustigation

چوب زنی، انتقاد.

fustiness

کهنگی، کفک زدگی.

fusty

بو گرفته ، کهنه ، کفک زده ، قدیمی مسلک .

futile

بیهوده ، پوچ، بی فایده ، باطل، عبث، بی اثر.

futilitarian

کسی که معتقد است کوشش بشر بی فایده وبی نتیجه است.

futility

(=futileness)، عبثی، بی فایدگی، بیهوده گی، پوچی.

futtock

تیر میان کشتی، میان چوب، میان تیر.

future

آینده ، مستقبل، بعدی، بعد آینده ، آتیه ، آخرت.

future perfect

( د. ) شامل زمان آینده نقلی که در انگلیس بصورت have will و have shall ساخته میشودونشانه خاتمه عمل در زمان آینده میباشد.

futureless

بی آتیه .

futurism

آینده گرائی، اعتقاد بوقوع پیشگوئی های کتاب مقدس، عقیده به آخرت، خیال پرستی(utopianism).

futuristic

مربوط به آینده ، پیشرو.

futurity

آخرت، عاقبت، آینده ، نسل آینده .

fuzz

کرک ، پرز، ریش تازه جوان ، کرکی شدن ، ریش ریش شدن ، کرکی کردن ، پرزدارکردن ، مست کردن ، گیج کردن .

fuzzy

کرکی، ریش ریش، پرزدار، خوابدار، تیره .

fyke

دام کیسه ای، کیسه ماهی گیری.

fyloft

صلیب شکسته (swastika).

G

g

حرف هفتم الفبای انگلیسی.

g man

نماینده مخصوص دایره بازرسی، بازرس مخصوص.

g suit

لباس مخصوص هوانوردی.

gab

پرگفتن ، گپ زدن ، (م. م. ) دروغ گفتن .

gabardine

پارچه گاباردین .

gabber

ریشخند کن ، سخریه کن ، لاف زن ، پرحرف.

gabble

سخن ناشمرده ، گپ، وراجی، صدای غاز، ناشمرده حرف زدن ، غات غات کردن (مثل غاز)، وراجی کردن .

gabbro

نوعی صخره از دسته سنگهای محترقه و آتشفشانی.

gaberdine

ردای بلند، جبه ، لباس، پوشش، گاباردین .

gaberlunzie

گدا، ولگرد.

gabfest

تجمع غیر رسمی جهت گفتگوهای عمومی، محاوره طولانی و مفصل.

gabion

سبد استوانه شکل بدون ته که از خاک پر کرده و برای جان پناه بکار میبرند.

gable

سه گوشی کنار شیروانی، دیوار کناری.

gable roof

شیروانی، پشت بام شیروانی دار.

gabled

دارای آرایش سه گوش (در ساختمان ).

gaboon

(spittoon، =cuspidor) تف دان ، سلف دان ، خلط دان .

gabriel

جبرئیل، سروش.

gaby

(=simpleton) ساده لوح.

gad

جاد فرزند یعقوب و زلفه .سیخک ، سیخ، دیلم، گوه ، نیزه ، سنان ، میله ، اندازه گیری طول، شلاق سیخی، بخدا، ترابخدا، میله زدن به ، با میله بستن ، با میخ محکم کردن ، هرزه گردی کردن .

gadabout

آدم ولگرد، سرگردان ، آواره ، دربدر.

gadarene

از سر، حلق آویز، در مخاطره .

gadfly

خر مگس، آدم مردم آزار، مزاحم.

gadget

آلت کوچک ، مکانیکی، جزئ ( اجزائ )، ابزار، اسباب، انبر.

gadgetry

وسائل کوچک مکانیکی.

gadroon

اشکال تزئینی محدب حاشیه بشقاب و ظروف قدیمی، اشکال تزئینی محدب حاشیه یقه .

gaduate

درجه دار(از دانشکده یا دانشگاه )، دیپلمه ، لیسانسیه ، فارغ التحصیل، پیمانه درجه دار، لوله مدرج، درجه دار، (درباره مالیات) مشمول مالیات تصاعدی، فارغالتحصیل شدن ، (آمر. )دوره آموزشگاهی را بپایان رساندن ، بتدریج تغییریافتن ، درجه بندی کردن ، تغلیظ کردن .

gadwall

( ج. ش. ) اردک قهوه ای و سیه فام شمال اروپا و آمریکا.

gael

مردم کوهستانی اسکاتلند، سلت های اسکاتلندی، سلتی و اسکاتلندی.

gaelic

زبان بومی اسکاتلندی.

gaff

خنده بلند، قهقهه ، قلاب یانیزه خاردار ماهی گیری، نیزه ، چنگک ، سیخک ، شوخی فریبنده ، حیله ، آزمایش سخت، انتقاد، نفرین ، تفریحگاه ارزان ، پیرمردپرحرف، گفتاربیهوده ، فریاد، باصدای بلندخندیدن ، قلابدار کردن ، گول زدن ، قماربازی کردن .

gaff topsail

بادبان سه گوش یا مربع شکل سبک .

gaffe

لغزش، اشتباه در گفتار یا کردار.

gaffer

پیر مرد روستائی، ( جلو اسم خاص ) آقا.

gag

دهان بند بستن ، پوزه بند بستن ، محدود کردن ، مانع فراهم کردن برای، شیرین کاری، قصه یا عمل خنده آور، ( طب ) دهان باز کن .

gag rule

قانون منع مباحثه و مناظره .

gaga

دیوانه ، شیفته ، دلفریفته .

gage

اندازه ، اندازه گیر، اندازه گرفتن .(.n and .vt) گرو، وثیقه ، رجز خوانی، مبارزه طلبی، گروگذاشتن ، شرط بستن ، متعهد شدن ، (.n) (=gauge) درجه ، اندازه ، وسیله اندازه گیری.

gagger

فریب دهنده ، شوخی کننده ، بذله گو.

gaggle

دسته مرغابی، جمعیت.

gagman

آدم شوخ، بذله گو، شوخی کننده ، قصه گو.

gagster

آدم شوخ، بذله گو، لطیفه گو.

gahnite

(ش. ) ماده معدنی برنگ سبز تیره بفرمول O4 Al2 Zn.

gaiety

سبک روحی، شادی، شادمانی، بشاشت، خوشدلی.

gaillardia

(گ . ش. ) گل عنبر کشمیری، عنبر کشمیری.

gaily

(gayly) با خوشحالی ز با سرور و نشاط.شوخ وشنگ ، پر جلوه ، پر زرق و برق، با روح.

gain

سود، منفعت، نفع، صرفه ، استفاده ، افزایش، بدست آوردن ، سود بردن ، فایده بردن ، پیدا کردن ، کسب کردن ، باز یافتن ، نائل شدن ، پیشرفتن ، بهبودی یافتن ، رسیدن ، زیاد شدن .سود، بهره تقویت، حصول.

gainer

نفع بر، کسیکه سود میبرد، استفاده کننده ، درختارغوان ، شیرجه از پشت.

gainful

پر منفعت.

gaingiving

(=misgiving) سوئتفاهم، اشتباه ، مشتبه سازی.

gainless

بی منفعت.

gainsay

مخالفت، انکار، انکار کردن ، رد کردن ، نقض کردن .

gainsayer

انکار کننده ، مخالف.

gait

گام، خرامش، راه رفتن ، ( در اسب ) یورتمه روی، گام برداشتن ، قدم زدن ، خرامیدن .

gaiter

پوشش روی کفش، پاتابه ، گتر.

gal

(فیزیک ) واحد شتاب برابر یک سانتی متر بر مجذور ثانیه ، دختر.

gala

خوشی، شادی، جشن و سرور، مجلل، با شکوه .

galactic

بی نهایت بزرگ ، کلان ، عظیم الجثه ، وابسته به کهکشان .

galactic noise

تشعشع رادیوئی کهکشان ، صوت پراکنی از جانب کهکشان .

galactopoiesis

شیرسازی، ترشح شیر.

galactoside

(ش. ) گالاکتوزید.

galah

طوطی کاکلی( cockatoo ) استرالیائی، ساده لوح.

galantine

خوراک سرد گوشت گوساله و جوجه و دیگر جانوران که استخوان آن را در آورده باشند.

galanty show

نمایش اشکال بوسیله سایه انداختن .

galax

(گ . ش. ) حشیشه الحلیب، علف شیر.

galaxy

(نج. ) کهکشان ، جاده شیری.

galbanum

(گ . ش. ) نوعی صمغ زرد رنگ که از گیاهی شبیه انقوزه گرفته میشود و مصرف طبی دارد.

gale

تند باد، باد، ( در دریا ) طوفان .

galea

خود، کلاه خود، (گ . ش. - ج. ش. ) خودچه ، (طب) سردرد، صداع عام.

galena

(ش. ) گالن ، سرب معدنی، سرب طبیعی.

galenic

جالینوسی.

galenical

داروی گیاهی، دوای نباتی، داروی جالینوسی.

galilean

جلیلی، وابسته به گالیله .

galilee

( با حرف کوچک ) نماز خانه کوچک نزدیک کلیسا، شهرستان جلیل در فلسطین .

galimatias

سخن بی سروته ، سخن نامفهوم، کلام غیر مفهوم.

galingale

(گ . ش. ) خولنجان ، خولنجان مصری.

galipot

صمع کاج و صنوبر، سقز.

gall

زهره ، زرد آب، صفرا، تلخی، گستاخی، زخم پوست رفتگی، سائیدگی، تاول، سائیدن ، پوست بردن از، لکه ، عیب.

gall wasp

(ج. ش. ) حشره پرده بال مازو ( از خانواده cynipidae ).

gallant

دلاور، دلیر، شجاع، عالی، خوش لباس، جنتلمن ، زن نواز، متعارف وخوش زبان درپیش زنان ، زن باز، دلاوری کردن ، زن بازی کردن ، ملازمت کردن .

gallantry

دلاوری، بهادری، رشادت، شجاعت، زن نوازی.

gallbladder

(تش. ) زهره دان ، کیسه صفرا.

galleass

کشتی بادبانی و پاروئی بزرگ قرون و .

galleon

کشتی بادبانی بازرگانی یا جنگی اسپانیولی قرن پانزدهم.

galleried

راهرو دار، دارای سرسرا، دارای اطاق نقاشی، موزه دار.

gallery

گالری، راهرو، سرسرا، سالن ، لژ بالا، جای ارزان ، اطاق نقاشی، اطاق موزه .

galleta

(گ . ش. ) چمن با دوام جنوب آمریکا و مکزیکو.

galley

کشتی پاروئی یا بادبانی قرون وسطی، ( در چاپخانه ) نمونه ستونی و صفحه بندی نشده مطالب چاپی، رانکا، رامکا، ( در کشتی ) آشپزخانه .

galley proof

( در چاپخانه ) نمونه ستونی مطالب چاپی که هنوز صفحه بندی نشده .

galley slave

غلام پاروزن ، مزدور، زحمتکش، غلام.

galley west

بویرانی، ویران ، درهم و برهم، رو بویرانی.

gallfly

(ج. ش. ) مگس مازو.

galliard

نوعی آهنگ و رنگ رقص، ( ک . ) آدم دل زنده و شاداب، دلیر، شجاع، (ز. ش. ) سنگ ریگی.

gallic

فرانسوی.

gallic acid

(ش. ) اسید گالیک ، جوهر مازو، O H2 O5 H6 C7.

gallican

اهل قبیله گل، فرانسوی.

gallicism

اصطلاحات و لغات ویژه فرانسوی، فرانسوی مآبی.

gallicize

فرانسوی مآب کردن ، فرانسوی مآب شدن .

gallicolous

مازوساز، مازوئی، موجد مازو.

galligaskins

نوعی جوراب یا پاپوش قرون و ، زنگار، ساق پوش، شلوار کوتاه ، شورت.

gallimaufry

فضولی.

gallinaceous

مربوط بماکیان ، وابسته به مرغان و پروندگان دانه خوار، ماکیانی، دانه خوار.

galling

آزاردهنده ، سوزان .

gallinipper

حشره گزنده نسبتا بزرگ ، سرخک ، ساس.

gallinule

نوعی پرنده آبزی از خانواه آبچلیک ها (Rallidae).

galliot

کرجی باری یا ماهی گیری.

gallipot

(طب ) پیاله کوچک مخصوص مرهم و دارو.

gallium

(ش. ) گالیوم، علامت Ga میباشد.

gallivant

ولگردی کردن ، عشقبازی کردن ، لاس زدن ، سفر کردن .

gallivorous

تغذیه کننده از مازو، مازو خوار.

gallmite

(ج. ش. ) کرم مازو، نوعی کرم چهار پای کوچک .

gallnut

( گ . ش. ) مازو.

gallon

گالن ، پیمانه ای برابر / لیتر.

gallonage

ظرفیت چیزی بر حسب گالن ، تعداد گالنی که ظرفی گنجایش دارد.

galloon

یراق، گلابتون .

gallop

تاخت، چهار نعل، چهارنعل رفتن ، تازیدن .

gallopade

( gallop) چهارنعل روی، چهار نعل.

gallophile

( francophile) فرانسه دوست، دوستدار اقوام گل و فرانسوی.

galloway

اسب مخصوص چهار نعل، نوعی تاتوی اسکاتلندی از نژاد گالووی.

gallowglass

دسته ای سرباز مزدور، سرباز پیاده .

gallows

دار، چوبه دار، اعدام، بدار آویزی، مستحق اعدام.

gallows bird

آدم مستحق اعدام، کسی که سرش بوی قرمه سبزی میدهد، جانی واجب الاعدام.

gallstone

سنگ زهره دان ، سنگ کیسه صفرا، سنگ مجاری صفراوی، سنگ صفرائی.

gallus

( suspenders) بند شلوار، بند جوراب.

gally

ترساندن ، وحشت زده کردن .

galoot

ملوان ، بند باز، آدم احمق.

galop

رقص نشاط انگیز قرن .

galore

فراوان ، بسیار، سرشار.

galosh

( انگلیس ) گالش، روکفشی، کفش لاستیکی.

galssy

شیشه ای، شیشه مانند، زجاجی، بیحالت، بی نور، زننده ، تیز، تند.

galumph

جست وخیز نشاط انگیز کردن .

galvanism

جریان مستقیم برق، الکتریسیته شیمیائی، معالج با جریان برق مستقیم، تماس برق بابدن .

galvanization

گالوانیزه کردن .

galvanize

با برق آب طلا یا نقره دادن به ، آب فلزی دادن ، آبکاری فلزی کردن .

galvanizer

گالوانیزه کننده .

galvanometer

کهربا سنج، برق سنج، گالوانومتر.

galvanoscope

کهربایاب.

galyak

پوست بره تودلی، قره کل.

gam

دندان ، دندان گراز یا دندان کج، دهان ، دسته شدن ، گرد آمدن ، بازدید کردن .

gambado

چکمه رکابی و ساقه بلند سواری، زنگار یا پا پیچ سوار کاری، جفتک ، رقص، گتر.

gamberel roof

نوعی شیروانی چارترک .

gambier

(gambir) (گ . ش. ) روناسیان ، درخت کاد هندی، درخت کاد اصفر.

gambir

( gambier) (گ . ش. ) روناسیان ، درخت کاد هندی، درخت کاد اصفر.

gambit

شروع بازی شطرنج، از دست دادن یکی دو پیاده در برابر تحصیل امتیازاتی، بذله ، موضوع بحث.

gamble

قمار کردن ، شرط بندی کردن ، قمار.

gambler

قمار باز.

gamboge

( گ . ش. ) نار هندی.

gambol

جست وخیز، ورجه ورجه (در رقص )، جست، جست و خیز کردن ، پرش کردن .

gambrel

پای پسین اسب، قناره ، قلاب گوشت.

gambusia

(ج. ش. ) ماهی آبنوس قسمت های نسبتا گرمسیر.

game

بازی، مسابقه ، سرگرمی، شکار، جانور شکاری، یک دور بازی، (بصورت جمع )مسابقه های ورزشی، شوخی، دست انداختن ، تفریح کردن ، اهل حال، سرحال.

game fish

ماهی مجاز برای صیادی.

game fowl

مرغ شکاری، خروس جنگی.

gamecock

خروس جنگی، (مج. ) آدم دعوائی.

gamekeeper

متصدی جانوران شکاری، قرقچی، شکاربان .

gameness

طاقت، طاقت تحمل مصائب ( pluck، endurance)، جان سختی.

gamesmanship

مهارت در بردن بازی بدون تخلف از مقررات بازی.

gamesome

شاد، دلخوش، زنده روح.

gamester

قمار باز، آدم شوخ، ورزشکار، هرزه و مهمل.

gametangium

سلول جنسی، سلول یا عضو سازنده سلول جنسی.

gamete

سلول جنسی بالغ قابل تکثیر، انگل مالاریا.

gametocyte

سلولی که تقسیم شده و از آن سلول جنسی بوجود میاید.

gametogenesis

ایجاد سلول جنسی قابل لقاح.

gametophore

سلول تغییر یافته و منشعب جنسی قابل لقاح.

gametophyte

گیاه یا نژادی از گیاه که دارای عضو جنسی تناوبی (یعنی نر وماده ) میباشد.

gamey

(gamy) پر از شکار، دارای بو و مزه گوشت شکار که نزدیک فاسد شدن باشد، بد بو، با جرات، چاشنی زده ، افتضاح آور، فاسد.

gamic

جنسی، دارای خاصیت جنسی.

gamin

بچه کوچه گرد، بچه بدذات.

gamine

دختر کوچه ، دختر ولگرد، دختر گستاخ و بیشرم، دختر هوس باز.

gaming

بازی، قمار بازی.

gamma

گاما، حرف سوم الفبای یونانی، اشعه گاما.

gamma globulin

( طب ) گاما گلوبولین .

gamma ray

( فیزیک ) اشعه گاما.

gammer

پیر زن ، پیر زن روستائی.

gammon

بازی تخته نرد، ران نمک زده و دود زده خوک ، یاوه ، مارس کردن ( درتخته نرد)، نمک زدن و دودی کردن ، لاف زدن .

gamodeme

نژاد دور افتاده یا منزوی موجود زنده .

gamogenesis

زاد و ولد جنسی، زاد و ولد از راه جفت گیری.

gamopetalous

پیوسته گلبرگ ، دارای گلبرگ پیوسته .

gamophyllous

پیوسته برگ ، دارای برگ پیوسته .

gamosepalous

پیوسته کاسبرگ ، دارای کاسبرگ پیوسته .

gamp

( انگلیس - م. م ) چتر بزرگ .

gamut

( مو. ) هنگام، گام، حدود، حیطه ، وسعت، رسائی.

gamy

( gamey) پراز شکار، دارای بو و مزه گوشت شکار که نزدیک فاسد شدن باشد، بد بو، باجرات، چاشنی زده ، افتضاح آور، فاسد.

gander

(.n) (ز. ع. ) نگاه ، نظر، (.vi and .vt) گردش کردن .( ج. ش. ) غاز نر، آدمنادان ، مرد متاهل.

gandey dancer

کارگر راه آهن ، کارگر فصلی، کارگر سیار.

ganef

دزد، حقه باز، متقلب (rascal وthief).

gang

دسته ، جمعیت، گروه ، دسته جنایتکاران ، خرامش، مشی، گام برداری، رفتن ، سفر کردن ، دسته جمعی عمل کردن ، جمعیت تشکیل دادن .

gang hook

دو یا سه قلاب ماهی گیری متصل بهم.

gang punch

منگنه دسته جمعی.

gang up

ملاقات کردن ، جمع شدن ، گرد همآمدن .

ganger

سر عمله ، مسافر پیاده ، اسب تند رو.

gangland

دنیای جنایتکاران .

gangling

( spindling، lanky) طولانی و دراز، بلند تراز حد معمول.

ganglion

گره ، (طب ) غده عصبی، غده لنفاوی، برآمدگی.

gangplank

تخته پل، سکوب قابل حمل و نقل کشتی و غیره .

gangplow

گاو آهنی که شیار های موازی ایجاد کند.

gangrel

( vagrant) ولگرد، آواره ، خانه بدوش.

gangrene

(طب ) قانقاریا، فساد عضو بر اثر نرسیدن خون ، فاسد شدن ، قانقاریا بوجود آمدن ، تباه کردن .

gangrenous

مبتلا به قانقاریا.

gangster

اوباش، اراذل، همدست تبه کاران ، گانگستر.

gangue

کلوخه سنگ ، هرزه سنگ .

gangway

تخته پل، پل راهرو، راهرو، گذرگاه .

ganister

(gannister) نوعی کوارتز پست، مخلوط کوارتز و خاک نسوز.

gannet

غاز دریای شمالی، نوعی مرغ ماهی خوار.

gannister

( ganister) نوعی کوارتز پست، مخلوط کوارتز و خاک نسوز.

ganoid

دارای فلس های سخت وبراق، سگ ماهی.

gantelope

( gantlope، gauntlet) دستکش بلند، باند برای دست، دعوت به مبارزه .

gantlet

(.n)(gauntlet) دستکش، (.vt and .n) محل تلاقی دو خط راه آهن ، تلاقی کردن .

gantline

رجه یا طنابی که برای بار کشی و آویختن لباس مورد استفاده قرار میگیرد، بندرجه .

gantlope

( gantelope، gauntlet ) دستکش بلند، باند برای دست، دعوت به مارزه .

gantry

جای چلیک ، زیر بشکه ای، حائل جراثقال.

gaol

(jail ) زندان ، محبس.

gap

شکاف.رخنه ، درز، دهنه ، جای باز، وقفه ، اختلاف زیاد، شکافدار کردن .

gap character

دخشه شکاف پر کن .

gap digit

رقمشکاف پر کن .

gape

خمیازه ، نگاه خیره با دهان باز، خلائ، خمیازه کشیدن ، دهان را خیلی باز کردن ، با شگفتی نگاه کردن ، خیره نگاه کردن .

gapeseed

مایه حیرت و خیرگی، نگاه خیره .

gapped scale

( موسیقی ) گاهی که چند نت آن حذف شده باشد.

gappy

چاک مانند، درز دار.

gar

(. interj) بخدا، سوگند ملایم، (.n) (ج. ش. ) نوعی ماهی که آرواره هائیشبیه منقار دارد، نیزه ماهی، سگ ماهی.

garage

گاراژ، در گاراژگذاردن ، پهلو گرفتن در ترعه .

garageman

گاراژ دار.

garand rifle

نوعی تفنگ نیمه خودکار.

garb

لباس، پوشاک ویژه ، کسوت، ظاهر، طرز، جامه پوشانیدن به ، لباس پوشانیدن ، طرز رفتار.

garbage

روده ، فضولات، آشغال خاکروبه ، زباله .زباله ، آشغال.

garbage collection

زباله روبی.

garbage collector

زباله روب.

garble

ضایعات، فضولات، تحریف، تحریف کردن ، الک کردن .

garbled

آشفته ، درهم.

garbler

تحریف کننده .

garboil

اغتشاش، آشفتگی، جنجال.

garcon

پیشخدمت مهمانخانه ، پسر بچه پادو (waiter).

garde manger

سرد خانه آشپز خانه ، آشپز متصدی سرد خانه .

garden

باغ، بوستان ، باغچه ، باغی، بستانی، درخت کاری کردن ، باغبانی کردن .

garden cress

( گ . ش. ) ترتیزک ، تره تیزک ، شاهی.

garden heiliotrope

(گ . ش. ) سنبلالطیب، نوعی سمنه ، خلفه ، حشفه .

garden party

گاردن پارتی.

garden variety

باغ تفرجگاه ، باغ ملی.

gardener

باغبان .

gardenia

(گ . ش. ) روناسیان ، یاسمن .

gardening

باغبانی.

garderobe

اشکاف لباس، خوابگاه .

garfish

gar =.

gargantua

( gargantuan) غول، غول پیکر، عظیم الجثه .

gargantuan

( gargantua) غول، غول پیکر، عظیم الجثه .

gargle

غرغره ، گلو شوئی، غرغره کردن .

gargoyle

ناودانی که از دیوار پیشامدگی پیدا میکند و بیشتر آنرا بصورت سر و تن انسان یاجانوریدر میآورند، راه آب، هر نوع تصویر عجیب.

garish

زننده ، دارای زرق و برق زیاد، شعله ور.

garland

گلچین ادبی، تاج گل، حلقه گل، گلبند زدن ، درحلقه گل قرار دادن .

garlic

(گ . ش. ) سیر.

garlic salt

سیر نمک ، سیر و نمک .

garment

جامه ، پوشاک ، جامه رو، رخت.

garner

انبار غله ، انبار، انبار کردن ، انباشتن ، درویدن .

garnet

نار سنگ ، لعل، حجر سیلان ، نوعی لولا یا مفصل.

garnet paper

صفحه لعل تراش، کاغذ سنباده لعل.

garnetiferous

(مع. ) لعل دار، دارای لعل، موجد لعل، لولا دار.

garnierite

( مع. ) سنگ نیکل، معدن نیکل.

garnish

آرایش دادن ، چاشنی زدن (بخوراک )، چاشنی زدن به ، آرایش.

garnishee

(حق. ) کسی که خواسته ای نزد او تامین یا توقیف باشد، تامین مدعا به کردن .

garnishment

تزئین ، آرایش، تامین خواسته ، حکم تامین مدعابه ، احضار شخص ثالث، حکمتوقیف.

garniture

(=embellishment) تزیین ، چاشنی، مخلفات.

garotte

( garrote) خفه سازی بطرز اسپانیولی، اسباب آدمخفه کنی، راهزنی بوسیله خفه کردن مردم، شریان بند.

garpike

(fish)=gar.

garret

برج دیده بانی، اطاق زیر شیروانی.

garrison

پادگان ، ساخلو، مقیم کردن ، مستقر کردن .

garrison house

پادگان ، ساخلو مستقل، پادگان مجزا.

garrison state

ایالت نظامی.

garron

یکجور اسب کوچک اسکاتلندی و ایرلندی.

garrote

( garotte) خفه سازی بطرز اسپانیولی، اسباب آدمخفه کنی، راهزنی بوسیله خفه کردن مردم، شریان بند.

garrulity

پر حرفی.

garrulous

پر حرف.

garter

بند جوراب، کش جوراب، (باحرف بزرگ ) عالی ترین نشان انگلیس بنام نشان بندجوراب، بند زدن ، کش زدن (بپا یا به جوراب ).

garter snake

(ج. ش. ) مار بی زهر زنده زای راه راه آمریکا.

garth

حیاط، محوطه ، سد یا بند ماهی گیری، تسمه .

gas

گاز، بخار، (آمر. ) بنزین ، گازمعده ، گازدار کردن ، باگاز خفه کردن ، اتومبیل رابنزین زدن .

gas chamber

اطاق گاز، محفظه اعدام با گاز.

gas fitter

فیتر یا مکانیکی که لوله های گاز و لوازمگاز منازل را نصب و تعمیر میکند.

gas log

( در بخاری ) گازسوز، جائیکه گازمیسوزد.

gas mask

ماسک ضد گاز.

gas oil

گازئیل، نفت گاز.

gas olier

شمعدان گاز سوز، لوستر گاز سوز.

gas plant

فرسنیل ، دقطامون سفید

gas station

( station filling ) پمپ بنزین .

gas trubine

توربینی که توسط گاز کار و حرکت میکند.

gas tube

لامپ گازی.

gasbag

گیسه گاز، (در هواپیما ) گاز دان ، یاوه سرا.

gasboat

قایق موتوری.

gasburner

اجاق گاز سوز.

gascon

گاسگن ، اهل gascony در فرانسه ، لاف زن .

gasconade

(bravado boasting ) لافزنی، چاخان ، یاوه سرا.

gaseous

گازی، بخاری، لطیف، گازدار، دو آتشه .

gash

زخم، بریدگی، جای زخم در صورت، آلت تناسلی زن ، مقاربت جنسی، توخالی، لاف، بد منظر، زشت، زیرک ، خوش لباس، زخم زدن ، بریدن ، شکافدارکردن ، پرحرفی کردن .

gasholder

محفظه نگاهداری گاز، محل نگهداری بنزین .

gashouse

gasworks =.

gasification

تبدیل کردن بگاز.

gasify

تبدیل به گاز کردن ، بخارکردن ، تبدیل بگاز یا بخار شدن .

gasket

بادبان بند، شراع بند، واشر چرمی، درزبند، درز گرفتن ، لائی گذاشتن .

gaskin

ران عقب اسب، (م. م. ) شلوار، زیر جامه ، جوراب، (م. ک . ) gasket.

gaslight

چراغ گاز، روشنائی گاز، گاز سوز، شعله گاز.

gasogene

ماده ای که برای ساختن آب گاز دار بکار میرود.

gasolene

گازولین ، (آمر. ) بنزین .

gasoline

گازولین ، ( آمر. ) بنزین .

gasolinic

وابسته به بنزین .

gasometer

گاز دان ، گازانبار، گاز سنج، کنتور گاز.

gasp

نفسنفس زدن ، بادهان باز دم زدن ، بریده بریده نفس کشیدن ، نفس بریده .

gasrtal

(gastric) شکمی.

gasser

گاز دار، پرسردو صدا، مضحک .

gassy

گاز دار، پر باد و بروت، پرهارت و هورت.

gast

( scare ) ترساندن ، وحشت، جانور بدون اولاد.

gastight

غیر قابل نفوذ در مقابل گاز، عایق گاز.

gastraea

(gastrea)(gastrula) رویان کیسه ای شکل ابتدائی که از دو قشر سلول تشکیل یافته .

gastrea

( gastraea)(gastrula) رویان کیسه ای شکل ابتدائی که از دو قشر سلول تشکیل یافته .

gastrectomy

(جراحی ) عمل برداشتن تمام یا قسمتی از معده .

gastric

معدی، شکمی.

gastric juice

شیره معده .

gastric ulcer

(طب ) زخممعده .

gastrin

هورمونی که موجب ترشح شیره معده میگردد.

gastritis

( طب) آماس معده ، التهاب معده ، ورم معده .

gastroenterologist

متخصص بیماریهای معده و روده .

gastroenterology

مطالعه معده و روزده و بیماریهای آن .

gastrogenic

( gastrogenous) دارای منشائ معدی، معدی.

gastrogenous

( gastrogenic) دارای منشائ معدی، معدی.

gastrointestinal

مربوط به معده و روده ، معدی و روده ای.

gastronome

(GOURMET، EPICURE) خوراک شناس، خوش خوراک ، علاقمند بغذای خوب، سلیقه در غذا.

gastronomic

وابسته به غذا و پخت وپز.

gastronomist

متخصص غذای لذیذ، ویژه گر خوراک .

gastronomy

علم اغذیه لذیذه ، خوش گذرانی، پر خوری.

gastropod

(ج. ش. ) شکم پاوران ، شکم پایان .

gastroscope

اسباب معاینه داخلی معده ، وسیله مشاهده داخل معده .

gastrovascular

(ج. ش. ) دارای فعالیت در معده ورگها.

gastrula

شکمک ، (ج. ش. ) مرحله رویانی اولیه پس از بلاستولا.

gastrulate

بشکل گاسرتولا در آمدن ، بشکل گاسترولا درآوردن .

gasworks

کارخانه گاز.

gate

دروازه .دروازه ، در بزرگ ، مدخل، دریجه سد، وسائل ورود، ورودیه .

gate crasher

میهمان ناخوانده .

gate electrode

الکترود دریچه ای.

gate tube

لامپ دریچه ای.

gatefold

نقشه تاشده در میان کتاب.

gatekeeper

دروازه بان .

gatepost

تیر چار چوب دروازه ، بازوی در، بازوی دروازه .

gateway

مدخل، دروازه .

gather

گرد آوری کردن .گرد آمدن ، جمع شدن ، بزرگ شدن ، جمع کردن ، گرد کردن ، نتیجه گرفتن ، استباط کردن .

gatherer

جمع کننده ، گرد آورنده .

gathering

گرد آوری.

gauche

خام دست، چپ دست، ناشی، کج، مایل.

gaucherie

خام دستی، ناشیگری.

gaud

(trinket، ornament) زیور آلات، کلاه برداری، نمایش پر سر وصدا و تو خالی.

gaudery

خرده ریزها، چیزهای کم بها، پیرایه های زیادی.

gaudy

زرق وبرق دار، نمایش دار، پر زرق و برق، جلف، لوس، روزشادی.

gauffer

(=goffer) چین دار یا مچاله کردن .

gauge

درجه ، اندازه ، پیمانه ، مقیاس، معیار، ضخامت ورق فلزی یا قطر سیم و غیره ، پیمانه کردن ، آزمایش کردن ، اندازه گرفتن .اندازه ، اندازه گیر، اندازه گرفتن .

gaul

اهل کشور باستانی گل، فرانسوی.

gault

(galt) قشر ضخیمی از خاک رس، با خاک رس پوشاندن .

gaum

smear، smudge =.

gaunt

لاغر، نحیف، بدقیافه ، زننده ، بیثمر، لاغرکردن ، زننده ساختن ، ویران کردن .

gauntlet

دستکش بلند، دستکش آهنی، دعوت بمبارزه .

gaur

(gore، gour) (ج. ش. ) گاو وحشی هندی.

gauss

گوس، واحد شدت میدان مغناطیسی.

gauze

تنزیب، کریشه ، تور، گازپانسمان ، مه خفیف.

gavel

باج، خراج، ربا، بهره غیر مجاز، چکش چوبیحراج کنندگان یاروسای انجمن ها، چکش حراجی.

gavelkind

تقسیم مال کسی که بی وصیت مرده بطور برابر میان پسرانش.

gavelock

نیزه ، زوبین ، اهرم آهنی، دیلم.

gavote

(gavotte) نوعی رقص سریع فرانسوی، موسیقی این رقص، تندرقصیدن ، بابک فوق رقصیدن .

gavotte

(gavote) نوعی رقص سریع فرانسوی، موسیقی این رقص، تند رقصیدن ، باسبک فوق رقصیدن .

gawk

بی خیال نگاه کردن ، احمقانه نگاه کردن .

gawkish

احمق، مات و سربهوا.

gawky

احمق، مات و سربهوا.

gawsie

(gawsy) خوش بنیه ، چاق و چله ، با نشاط، خوش نما.

gawsy

(gawsie) خوش بنیه ، چاق و چله ، با نشاط، خوش نما.

gay

خوش، خوشحال، شوخ، سردماغ، سر کیف.

gayly

(gaily) با خوشحالی ز با سرور و نشاط.

gazabo

(guy، fellow) شخص، فرد.

gaze

خیره نگاه کردن ، چشم دوختن ، زل زل نگاه کردن ، بادقت نگاه کردن ، نگاه خیره .

gazehound

(ج. ش. ) نوعی سگ شکاری.

gazelle

(ج. ش. ) بز کوهی، آهوی کوهی، غزال.

gazette

مجله ، مجله رسمی، روزنامه ، اعلان و آگهی، در مجله رسمی چاپ کردن .

gazetteer

فرهنگ جغرافیائی، مجله نویس، روزنامه نویس.

gazing stock

مایه عبرت، انگشت نما.

geap

دنده ، اسباب.

gear

دنده ، چرخ دنده ، مجموع چرخهای دنده دار، اسباب، لوازم، ادوات، افزار، آلات، جامه ، پوشش، دنده دار(یادندانه دار) کردن ، آماده کارکردن ، پوشانیدن .

gear wheel

چرخ دندانه دار، چرخ دنده .

gearbox

جعبه دنده .

gearing

دنده های ماشین .

gearshift

میله دنده ، دنده عوض کن .

gecko

(ج. ش. ) مارمولک خانگی.

gee

هی، هین (که درموقع راندن اسب و گاو گفته میشود)، صدای هی و هین کردن (برایراندن حیوان ) هین کردن ، هوس، بوالهوسی.

geek

یکی از بازیکنان بالماسکه و کارناوال که غالبا دارای ماسک منقاردار است.

geese

غازها.

geest

مواد رسوبی و ته نشین سطح زمین .

geezer

آدم عجیب و منزوی.

gehenna

جهنم، دوزخ، محبس.

geisha

رقاصه ژاپونی، گیشا، فاحشه .

gel

ژال، ماده ژلاتینی چسبناکی که در نتیجه بسته شدن مواد چسبنده بوجود میاید، ژلاتین ، دلمه شدن .

gelable

ژلاتینی شونده ، دلمه شونده .

gelatin

(gelatine) دلمه ، ژلاتینی، سریشم.

gelatine

(gelatin) دلمه ، ژلاتینی، سریشم.

gelatinization

ژلاتینه شدن .

gelatinize

تبدیل به دلمه یا ژلاتین کردن ، ژلاتین زدن به ، باژلاتین پوشاندن .

gelation

انعقاد، بستگی، بسته شدگی، سفت شدگی.

geld

اخته کردن ، بی تخمدان کردن ، محروم کردن .

gelid

بسیار سرد، یخ کرده ، کاملا سرد و بسته شده .

gelidity

سردی، بسته شدگی.

gelignite

ماده ژلاتینی و منفجره ای که از نیترو گلیسیرین میسازند، ژلیگنیت.

gem

گوهر، جواهر، سنگ گران بها، جواهر نشان کردن ، مرصع کردن .

geminate

جفت، توام، دوتا، دولا، دوقلو، جفت کردن ، توامکردن .

gemination

جفت سازی، دولائی.

gemini

(نج. ) برج جوزا، توام، دو پیکر.

gemma

(گ . ش. ) جوانه ، دکمه ، غنچه ، جرثومه ، نرمتن یا صدف گرد کوچک خوراکی، الفکه .

gemmate

غنچه دار، جوانه دار.

gemmiparous

جوانه آور، دکمه آور، جوانه دار، غنچه دار.

gemmological

(gemological) مربوط به علم گوهر شناسی.

gemmologist

(gemologist) جواهر شناس، گوهرشناس.

gemmology

(gemology) جواهر شناسی.

gemmulation

جرثومه بندی، جوانه کوچک ، ایجادموجود تازه توسط جوانه سلولی.

gemmy

گوهر مانند، پر گوهر.

gemological

(gemmological) مربوطبه علم گوهر شناسی.

gemologist

(gemmologist) جواهرشناس، گوهر شناس.

gemology

(gemmology) جواهر شناسی.

gemsbok

(buck-) (oryx ) (ج. ش. ) بز یا آهوی کوهی بزرگ افریقای جنوبی.

gemsbuck

(bok-) (oryx ) (ج. ش. ) بز یا آهوی کوهی بزرگ افریقای جنوبی.

gemstone

(مع. ) سنگ جواهر.

genbral purpose

همه منظوره ، عام منظوره .

genbraliztion

تعمیم، کلیت بخشی.

gendarme

ژاندارم، امنیه ، پلیس، پاسبان .

gendarmerie

(gendarmery) ژاندارمری، اداره امنیه .

gendarmery

(gendarmerie) ژاندارمری، اداره امنیه .

gender

(د. ) جنس، تذکیر و تانیث، قسم، نوع.

gene

(زیست شناسی ) ژن ، عامل موجود در کروموزوم که ناقل صفات ارثی است.

genealogist

شجره شناس.

genealogy

شجره النسب، شجره نامه ، نسب، سلسله ، دودمان .

geneatlogic

وابسته به شجره نامه .

genera

genus of. pl.

generable

همگانی، قابل تعمیم.قابل تولید، زایش پذیر.

general

عام، کلی.عمومی، جامع، همگانی، متداول، کلی، معمولی، همگان ، ژنرال، ارتشبد.

general ledger

معین عام.

general paresis

جنون و فلج حاصل در اثر ضایعات سیفلیسی مغز.

general practitioner

طبیب امراض عمومی، پزشک بیماریهای عمومی.

general purpose

هر کاره ، بدرد هر کاری خورنده .

general staff

ستاد ارتش.

general store

فروشگاهی که همه نوعجنسی در آن یافت میشود ولی قسمت بندی نشده .

generalissimo

فرمانده کل، سپهسالار، ژنرالیسیم.

generality

عمومیت، اظهار عمومی، نکته کلی، اصل کلی.

generalization

عمومیت دادن .

generalize

بطور عام گفتن ، عمومیت دادن (به )، عمومی کردن ، تعمیم دادن .تعمیم دادن ، کلیت بخشیدن .

generalized

تعمیم یافته ، کلی.

generally

بطور کلی، عموما، معمولا.

generalship

سرلشکری، سرتیپی، علم لشکرکشی، مدیریت، ریاست.

generate

تولید کردن ، زائیدن .زادن ، تولید کردن ، احداث کردن ، بوجود آوردن ، تناسل کردن ، حاصل کردن ، تولید نیرو کردن .

generated error

خطای تولید شده .

generating function

تابع مولد، تابع زاینده .

generation

تولید نیرو، نسل.تولید، زایش، نسل.

generative

تولیدی، نسلی.

generator

مولد، زاینده .زاینده ، زایاد، دینام، ژنراتور، مولد برق.

generatrix

(هن. ) نقطه یا خط یا سطحی که سبب احداث خط یا سطح یا جسمی میشود، احداث کننده ، (هن. ) مولد، زاینده ، زایا.

generic

نوعی، جنسی، عمومی، عام، کلی، وابسته به تیره .

generosity

بخشش، سخاوت، خیر خواهی، گشاده دستی.

generous

سخی، بخشنده ، زیاد.

genesis

پیدایش، تکوین ، تولید، طرز تشکیل، کتاب پیدایش (تورات)، پسوند بمعنیایجاد کننده .

genet

(ج. ش. ) جانور پستاندار کوچک گوشت خواری شبیه گربه زباد یا گربه معمولی.

genetic

پیدایشی، تکوینی، وابسته به پیدایش یا اصل هر چیز، مربوط به تولید و وراثت.

geneticist

نسل شناس.

genetics

علم پیدایش، شاخه ای از علم زیست شناسی که در باره انتقال وراثت(توارث) واختلافموجودات و مکانیسم آنان در اثر توارث بحث میکند، نسل شناسی.

geneva cross

( cross red) صلیب سرخ.

genial

خوش مشرب، خوش معاشرت، خوش دهن .

geniality

خوش مشربی، خوش معاشرتی.

geniculate

(geniculated) دارای زانوئی، خم شده ، خمیده .

geniculated

(geniculate) دارای زانوئی، خم شده ، خیمده .

genie

(genius، jinn) تولید کننده ، تناسلی، مربوط به اندامهای تناسلی.

genitalia

(genitals) اندامهای تناسلی.آلات تناسلی (خارجی).

genitalic

مربوط به آلت تناسلی.

genitals

(genitalia) اندامهای تناسلی.

genitive

حالت اضافه ، حالت مالکیت، حالت مضاف الیه ، ملکی مضاف الیهی.

genitourinary

وابسته به دستگاه اداری تناسلی، جهاز تناسلی وادراری.

geniture

( nativity) تولد.

genius

نابغه ، نبوغ، استعداد، دماغ، ژنی.

genocidal

مربوط به قتل عام.

genocide

کشتار دسته جمعی، قتل عام.

genotype

نوع معرف و نماینده یک جنس (ازموجودات دارای صفات مشابه ارثی).

genre

نوع، قسم، جور، طبقه ، دسته ، راسته ، جنس، طرز، طریقه .

gens

(در روم و یونان قدیم) خانواده ، تیره ، خاندان ، طایفه ، قبیله ، دسته .

gent

(fellow، man) آقا.

genteel

آقا منش، اصیل، نجیب، تربیت شده .

gentian

(گ . ش. ) جنتیانای زرد، کوشاد.

gentian violet

ویوله دوژانسین .

gentianella

(گ . ش. ) جنتیانا، کوشاد.

gentile

گوئیم، غیر کلیمی، کسیکه نه مسیحی و نه کلیمی باشد.

gentilesse

نزاکت، ادب، نجابت.

gentility

آقا منشی، بزرگی، شرافت، نجابت، اصالت.

gentle

نجیب، با تربیت، ملایم، آرام، لطیف، مهربان ، آهسته ، ملایم کردن ، رام کردن ، آرام کردن .

gentle sex

جنس لطیف، جنس زن .

gentlefolk

(gentlefolks) مردمان شریف، نجبائ.

gentleman

آقا، شخص محترم، آدم با تربیت، اصیل.

gentleman commoner

شاگرد ممتازدانشگاه آکسفورد و کمبریج که شهریه ای بیشتر ازشاگردان عادی میپردازد.

gentleman of fortune

(adventurer) نجیب زاده حادثه جو.

gentlemanlike

شایسته مرد نجیب، آقامنشانه ، مثل مردم شریف.

gentlemanly

آقا منش، نجیبانه ، از روی بزرگ منشی.

gentlewoman

بانو، خانم، زن نجیب، زن باتربیت.

gently

با ملایمت، بارامی، بتدریج.

gentrice

تربیت، نجابت، اصالت.

gentry

مردمان محترم و با تربیت، اصالت، تربیت، ادب.

genuflect

زانو خم کردن ، رکوع کردن ، سجود کردن .

genuflection

(genuflexion) سجود، خم کردن زانو.

genuflexion

(genuflection) سجود، خم کردن زانو.

genuine

خالص، اصل، اصلی، واقعی، حقیقی، درست.

genus

جنس، نوع، دسته ، طبقه ، قسم، جور، سرده .

geocentric

دارای مرکزی در زمین ، زمینی، معتقد باینکه خداوند زمین رامرکز عالم وجودقرارداده .

geochemistry

علمی که درباره ترکیب و تغییرات شیمیائی پوسته زمین بحث میکند، شیمی خاک ، زمین شیمی.

geochronology

باستان شناسی زمین ، شرح وقایع تاریخی گذشته بر مبنای اطلاعات زمین شناسی.

geochronometry

اندازه گیری زمان گذشته توسط روش های باستانشناسی ودیرینه شناسی زمین .

geode

سنگ پوکی که درون آن ازمواد بلورین یا مواد معدنی پوشیده باشد.

geodesic

(geodetic) کوتاه ترین خط ترسیم شده بین دو نقطه در روی سطح.

geodesic dome

(معماری جدید ) گنبد متشکل از سطوح هندسی.

geodesist

متخصص علممساحی.

geodesy

علم مساحی، زمین سنجی.

geodetic

( geodesic) کوتاه ترین خط ترسیم شده بین دو نقطه در روی سطح.وابسته به علم زمین پیمائی در سطح کره ، مربوط به مساحی، خط اقصر.

geoduck

(ج. ش. ) نوعی جانور نرم تن یاصدف خوراکی.

geognosy

زمین شناسی از لحاظ ساختمان و ترکیب زمین .

geographer

جغرافی دان .

geographical mile

(mile nautical) میل جغرافیائی، میل دریائی.

geography

جغرافیا، جغرافی، علم جغرافیا، شرح.

geoid

(ز. ش. ) جسم هندسی شبیه به شبه کره ، زمین وار.

geologic

(geological) وابسته به زمین شناسی.

geological

(geologic) وابسته به زمین شناسی.

geologist

زمین شناس.

geologize

در زمین شناسی کارکردن ، از نظر زمین شناسی بازرسی کردن ، مطالعه علم زمین شناسی کردن .

geology

زمین شناسی، دانش زمین شناسی.

geomagnetic

وابسته به جاذبه زمین .

geomagnetism

نیروی آهن ربائی زمین ، نیروی جاذبه زمین .

geomancy

رمل و اسطرلاب، غیب گوئی از روی خاک .

geometer

هندسه دان ، (ج. ش. )نوعی کرم درخت، کرم زمین پیما.

geometric

هندسی.

geometric mean

(ر. ) فاصله بین اولین و آخرین جمله یک تصاعد هندسی، ریشه nام، میانگین هندسی.

geometric progression

تصاعد هندسی.

geometrician

هندسه دان .

geometrid

(ج. ش. ) خانواده پروانه یا بندهای باریک بدن ، پروانه های هندسی.

geometrize

از روی قواعد هندسی کار کردن ، با قواعد هندسی درست کردن .

geometry

علم هندسه .

geomorphic

مانند کره زمین ، شبیه بزمین ، زمینی.

geomorphology

علمی که درباره برجستگی های سطح زمین وعلل پیدایش آنها بحث میکند.

geophagy

خاک خوری، گل خوری، زمین خواری.

geophysical

مربوط به ژئو فیزیک .

geophysicist

متخصص ژئوفیزیک .

geophysics

زمین فیزیک ، ژئوفیزیک ، علم اوضاع بیرونی و طبیعی زمین .

geophyte

(گ . ش. ) گیاه خاکی.

geopolitical

وابسته به جغرافیای سیاسی.

geopolitics

مطالعه نفوذ عوامل فیزیکی(چون جغرافیا و علم اقتصاد و آمار) درمشی سیاسی و سیاستخارجی کشور.

georgette

ژرژت، جرجت (نوعیپارچه حریر و ابریشمی ).

georgia pine

گرجستان کاج

georgian

گرجی، گرجستانی، اهل جرجیا.

georgic

وابسته به کشاورزی، روستائی، ترانه روستائی.

geoscience

علوم مربوط به زمین شناسی.

geostrategy

شاخه ای از فیزیک سیاسی که در باره علم لشکر کشی بحس میکند، زمین شناسی، لشکر کشی.

geostrophic

(هواشناسی )وابسته به نیروی انحنائوپیچیدگی یا انقباضیکه دراثرگردش زمین ایجادمیشود.

geotaxis

گرایشی که نیروی جاذبه زمین آنراهدایت میکند، زمین گرائی.

geotectonic

مربوط به مبحث ساختمان و تشکیلات صخره های پوسته زمین .

geothermal

(geothermic) وابسته به حرارت مرکزی زمین .

geothermic

(geothermal) وابسته به حرارت مرکزی زمین .

geotropism

الکتروتروپیسم، (گ . ش. ) رشد و نمو گیاه تحت تاثیر قوه جاذبه زمین ، زمین گرائی.

geraniol

(ش. ) گرانیول، الکل اشباع شده مایع و معطر.

geranium

(گ . ش. ) شمعدانی عطری، گل شمعدانی.

gerardia

(گ . ش. ) جنس علف بواسیر یا خنازیر.

gerbera

(گ . ش. ) گیاهان سر بره و کلب جهنم.

gerbil

(gerbille) (ج. ش. ) موش صحرائی، موش بیابانی، یربوع.

gerbille

( gerbile) (ج. ش. ) موش صحرائی، موش بیابانی، یربوع.

gerent

مدیر، حاکم، اداره کننده ، حامل.

gerfalcon

شاهین کوچک

geriatric

مربوط به پیری.

geriatrician

(geriatrist) متخصص (ویژه گر ) امراض دوران پیری.

geriatrics

پیرپزشکی، رشته ای از علم طب که درباره امراض دوران پیری و افراد پیر بحث میکند، مبحثامراض پیری.

geriatrist

(geriatrician) متخصص (ویژه گر ) امراض دوران پیری.

germ

میکرب، جنین ، اصل، ریشه ، منشائ.

germ cell

سلول نطفه ، سلول تخم.

germ layer

یکی از طبقات سلول ابتدائی جنین پس از تکمیل مرحله گاسترولا.

germ plasm

قسمت قابل توارث نطفه .

germain

(german) اولاد عمه وعمو، عمو زاده ، وابسته نزدیک ، (German، Germain) آلمانی.

german

(germain) اولاد عمه وعمو، عمو زاده ، وابسته نزدیک ، (Germain، German) آلمانی.

german measles

سرخجه ، سرخجه آلمانی.

german shepherd

(ج. ش. ) سگ پلیس، سگ راهنما، سگ گرگ .

germander

(گ . ش. ) کماذریوس، سیزاب.

germane

وابسته ، مربوط، منتسب، خویش و قوم.

germanic

آلمانی، ژرمنی، توتونیک ، وابسته به آلمان .

germanism

طرفداری از آلمان ، آلمان گرائی، اصطلاحات ویژه زبان آلمانی.

germanist

دانشمند فرهنگ و زبان آلمانی.

germanium

(ش. ) ژرمانیوم، نوعی عنصر شبه فلز.

germanization

آلمانی شدن .

germanize

آلمانی کردن ، آلمانی ماب کردن .

germany

آلمان .

germicidal

وابسته به میکرب کشی.

germicide

نطفه کش، میکرب کش، ضد باکتری.

germinal

نطفه ای، تخمی، جرثومه ای، بدوی، اصلی، جنینی.

germinal area

قسمتی از پلاستودرم که جنین اصلی مهره داران را تشکیل میدهد.

germinant

رویان ، جوانه زننده ، سبز شونده .

germinate

جوانه زدن ، شروع به رشد کردن ، سبز شدن .

germination

رویش، جوانه زنی، سبز شدن .

germinative

وابسته به رویش تخم.

gerontocracy

حکومت سالخوردگان .

gerontological

وابسته بامراض پیری.

gerontologist

متخصص امراض پیری.

gerontology

رشته ای از علومکه درباره پیری و مسائل مربوط به سالخوردگان بحث میکند، علم پیری شناسی.

gerontomorphosis

پیر نژادی، پیر شدگی نژاد.

gerrymander

تقسیم حوزه های انتخاباتی و غیره بطور غیر عادلانه ، بطور غیر عادلانه تقسیم کردن .

gerund

(د. )اسمی که از اضافه کردن (ing) باخرفعل بدست میاید، اسم مصدر، اسم فعل.

gesso

بتونه ، زاموسقه ، سطح پوشیده از بتونه .

gest

(geste) حرکت، کار نمایان ، هم صحبت، رفتار، قیافه ، اشاره .

gestalt

تشکیل و ترکیب چندعامل یا پدیده فیزیکی وحیاتی و روانشناسی برای انجام کار واحدو دست داده جزئی از کل شوند، معین بطوریکه اجزائ آن خواص مختصه خودراازطرح و یا شکلی که از این ترکیب بدست آید.

gestalt psychology

(روانشانسی ) مطالعه قوه ادراک و رفتار از نقطه نظر واکنش شخصی در برابر امورکلی.

gestapo

(درآلمان نازی ) گشتاپو، سازمان پلیس مخفی.

gestate

در شکم داشتن ، آبستن بودن ، حمل کردن .

gestation

آبستنی، بارداری، حاملگی، وابسته بدوران رشد تخم یا نطفه .

geste

(gest) حرکت، کار نمایان ، هم صحبت، رفتار، قیافه ، اشاره .

gesticulate

با سر و دست اشاره کردن ، ضمن صحبت اشارات سر و دست بکار بردن ، باژست فهماندن .

gesticulation

اشاره با سر و دست.

gesticulative

وابسته به اشاره با سرو دست.

gesticulator

اشاره کننده با سر و دست.

gesture

اشاره ، حرکت، اشارات و حرکات در موقع سخن گفتن ، وضع، رفتار، ژست، قیافه ، ادا.

get

تحصیل شده ، کسب کرده ، بدست آمده ، فرزند، بدستآوردن ، فراهم کردن ، حاصل کردن ، تحصیل کردن ، تهیه کردن ، فهمیدن ، رسیدن ، عادت کردن ، ربودن ، فائق آمدن ، زدن ، (درمورد جانوران ) زایش، تولد.

get away

(getaway) آغاز، گریز، فرار، برو، دور شو، گمشو.

get by

نگه داری کردن ، ازشکست و یا حادثه جلوگیری کردن ، پیش رفتن ، مخفیانه پیشروی کردن .

get on

سوار شدن (بر)، پیش رفتن ، کار کردن ، گذران کردن ، گذراندن .

get up

درست شدن ، برخاستن ، بلند شدن ، برخاست.

getatable

(accessible ) قابل دسترس، توفیق یافتنی.

getaway

(away get) آغاز، گریز، فرار، برو، دورشو، گمشو.

getter

دریافت کننده ، گیرنده ، یابنده .

geum

(avens) (گ . ش. ) بیخ شب بو.

gewgaw

بازیچه ، چیز قشنگ بی مصرف، چیز جزئی، چیز ناقابل.

geyser

آبفشان ، چشمه آبگرم، چشمه جوشان آب گرم و معدنی، آتشفشان ، فوران تند وناگهانی داشتن یا کردن ، فوران کردن .

geyserite

نوعی سنگ سیلیسی رسوبی، آبفشانسنگ .

gharry

گاری، درشکه .

ghastful

(frightful) هولناک .

ghastly

ترسناک ، هولناک ، مخوف، شوم، رنگ پریده .

ghat

( ghaut) گردنه ، رشته ، سلسله ، سلسله کوه ، پلکان .

ghaut

( ghat) گردنه ، رشته ، سلسله ، سلسله کوه ، پلکان .

ghee

(ghi) روغن ، کره آب کرده .

gherkin

(گ . ش. ) خیار ریز، خیار ترشی (anguria cucumis).

ghetto

محله کلیمی ها (مخصوصا در ایتالیا )، محل کوچکی از شهر که محل سکونتاقلیت هااست.

ghettoization

تبدیل بمحله اقلیت ها یا فقرا کردن .

ghettoize

تبدیل کردن به محله اقلیت ها و فقرا.

ghi

(ghee) روغن ، کره آب کرده .

ghillie

(درنواحی کوهستانی اسکاتلند ) نوکریکیاز روسای کوهستانی، ملازم، خادم، پادوئی کردن ، (gilly، gillie).

ghost

شبح، روح، روان ، جان ، خیال، تجسم روح، چون روح بر خانه ها و غیره سرزدن .

ghost dance

رقص ارواح.

ghost town

شهر متروک .

ghost word

لغت غیر مستعمل، کلمه غیر مصطلح.

ghost writer

کسیکه بجای دیگران چیز مینویسد.

ghostlike

(ghosty)شبح مانند، روح مانند.

ghostwrite

بنام شخص دیگری نوشتن .

ghosty

(ghostlike)شبحمانند، روح مانند.

ghoul

غول (فارسی است ).

giant

آدم غول پیکر، نره غول، غول، قوی هیکل.

giant star

(نج. ) ستاره بزرگ و درخشان .

gib

قلاب، پشت بند، میخ، گوه ، گربه نر، پیر زن ، باپشت بند و میخ یا گوه محکم کردن ، با قلاب محکم کردن ، گربه صفت بودن .

gibber

تند و ناشمرده سخن گفتن ، دست و پا شکسته حرف زدن ، ور زدن ، سخن تند و ناشمرده .

gibberish

حرف شکسته ونا مفهوم.نامفهوم، قلمبه سولمبه .

gibbet

صلابه ، چوبه دار، بدار آویختن ، رسوا کردن .

gibbon

(ج. ش. ) میمون دراز دست.

gibbosity

(swelling، protuberance ) قوز، پیش آمدگی، بر آمدگی.

gibbous

بر آمده ، محدب، گرده ماهی، گوژپشت.

gibe

سخن طعنه آمیز گفتن ، طنز گفتن ، دست انداختن ، باطعنه استهزائ کردن .

giber

طعنه زن ، طنز گو.

giblet

احشائ خوراکی مرغ خانگی و غیره (ازقبیل دل و جگر)، (بصورت جمع) خرده ریز، جزئی.

gibraltar

جبل الطارق.

gid

سرگیجه گوسفند و امثال آن ، گیج، احمق.

giddap

( در فرمان دادن به اسب ) جلو برو، تند تر برو.

giddy

گیج، بی فکر، دوار، مبتلا به دوار سر، متزلزل.

gift

بخشش، پیشکشی، پیشکش، نعمت، موهبت، استعداد، پیشکش کردن (به )، بخشیدن (به )، هدیه دادن ، دارای استعداد کردن ، ره آورد، هدیه .

gift wrap

( هدیه ای را ) بسته بندی کردن ، در کاغذ بسته بندی روبان دار پیچیدن .

gig

هر چیز چرخنده ، درشکه تک اسبه که دو چرخ دارد، نوعی کرجی پاروئی یابادبانی، نیزه ، (م. م. )فرفره ، چیز غریب وخنده دار، آدم غریب، شوخی، خنده دار، نیزه ماهی گیری، قایق پاروئی سریعالسیر، با زوبین ماهی گرفتن ، سیخ زدن ، کردن ، خوابدارکردن .

gigacycle

هزار میلیارد چرخه ، گیگا چرخه .

gigaheriz

گیگا هرتز.

gigantesque

غول آسا، شایان ، غول یا شخص بسیار بلند.

gigantic

غول پیکر.

gigantism

غول پیکری، رشد غیر عادی.

gigas

(گ . ش. ) دارای ساقه ضخیم تر، رویش بلند تر، برگهای ضخیم تر و تیره تر.

giggle

با خنده اظهار داشتن ، با نفس بریده بریده (دراثرخنده )سخن گفتن ، ول خندیدن .

gigolo

جوان جلف، ژیگولو، شیک .

gigot

ران گوسفند و غیره که پخته باشد، ژیگو.

gila monster

(ج. ش. ) سوسمار قوی هیکل و بزرگ .

gild

زر اندود کردن ، مطلا کردن ، تذهیب کردن .

gill

(.vi.vt.n) دستگاه تنفس ماهی، جویبار، نهر کوچک ، گوشت ماهی، پیمانه ای برای شراب، نصف پینت pint، دخترجوان ، آبجو، تمیزکردن ماهی، روده (ماهی را) در آوردن ، استطاله زیرگلوی مرغ، (gill) sweetheart، =girl.

gill slit

شکاف دستگاه تنفس ماهی، شکاف برانشی.

gillie

(درنواحیکوهستانی اسکاتلند)نوکر یکی ازروسای کوهستانی، ملازم، خادم، پادوئی کردن ، (ghillie، gilly).

gilly

(در نواحی کوهستانیاسکاتلند)نوکر یکی ازروسای کوهستانی، ملازم، خادم، پادوئی کردن ، (ghillie، gillie).

gillyflower

(گ . ش. ) گل میخک .

gilt

مطلا، زراندود، طلائی، آب طلا کاری.

gilt edge

لب طلائی، ممتاز، مقدم، درجه اول، بهترین .

gimbal ring

اسبابی که برای تراز نگاهداشتن قطب نما و چیزهای دیگر در دریا بکار میرود، (gimbals).

gimbals

اسبابی که برای تراز نگاهداشتن قطب نماو چیزهای دیگر در دریا بکار میرود، (ring gimbal).

gimcrack

چیز قشنگ و کمبها، بازیچه ، ارزان ، قشنگ و بی مصرف، عروسک ، تصور واهی، نخودهرآش.

gimlet

مته ، پر ماه ، سوراخ کننده ، گردبر، سوراخ کردن ، مته کردن .

gimmal

نوعی حلقه انگشتر، مفصل، لولا، ساخته شده از حلقه های تودرتو، متشکلازقطعات مرتبط.

gimmick

اسبابی که در قمار بازی وسیله تقلب و بردن پول از دیگران شود، حیله ، تدبیر.

gimp

حمایل، نوعی ریسمان ماهی گیری.

gin

ماشین پنبه پاک کنی، جرثقیل پایه دار، افزار، ماشین ، حیله و فن ، عرق جو سیاه ، جین ، گرفتارساختن ، پنبه را پاک کردن .

gin rummy

نوعی بازی رامی مخصوص دو نفر.

ginger

(گ . ش. ) زنجبیل، تندی، حرارت، زنجبیل زدن به ، تحریک کردن .

ginger ale

نوعی نوشابه غیر الکلی گاز دار.

ginger beer

نوشابه شیرین گاز داریکه زنجبیل دارد.

gingerly

محتاط، با کمروئی.

gingersnap

نوعی نان شیرینی ترد زنجبیل دار.

gingery

زنجبیلی.

gingham

نوعی پارچه پنبه ای یا کتانی.

gingiva

(gum) لثه .

gingivitis

(طب ) آماس و التهاب لثه دندان ، ورم لثه .

gingko

(ginkgo) (گ . ش. ) ژنگو، شجرالمعبد، درخت چهل سکه .

gink

guy، =person.

ginkgo

(gingko) (گ . ش. ) ژنگو، شجرالمعبد، درخت چهل سکه .

ginseng

(گ . ش. ) درخت جنسه یاجنسان .

gipsy

(gypsy) کولی.

giraffe

(ج. ش. ) زرافه .

girandole

نوعی آتشبازی چرخنده ، چرخ فلک .

girasol

(girasole) (مع. ) عین الشمس، عین الهر، گل آفتاب پرست.

girasole

(girasol) (مع. ) عین الشمس، عین الهر، گل آفتاب پرست.

gird

ضربه شدید، اظهارنظر شدیدوتند، حلقه ، کمربند بستن ، بستن ، احاطه کرده ، محاصره کردن ، نیرومندکردن ، آماده کردن ، محکم کردن .

girder

تیر آهن ، شاه تیر، شاهین ترازو.

girdle

کمربند، کمر، کرست، حلقه ، احاطه کردن ، حلقه ای بریدن .

girdler

کمربند ساز، محاط (ج. ش. ) حشره ای که پوست درختان را بطور کمربندی سوراخ میکند.

girgerbread

نان زنجبیلی، نوعی نان شیرینی که زنجبیل دارد.

girl

دختر، دختربچه ، دوشیزه ، کلفت، معشوقه .

girl friday

دستیار زن ، معاون زن ، زن کار آمد و لایق.

girl guide

(انگلیس ) عضو پیشاهنگی دختران ، دختر پیشاهنگ .

girlhood

دختری.

girlie

(girly) دختر، دختر وار، دخترانه ، غیربالغ، خام و بچگانه .

girlish

دختروار.

girly

( girlie) دختر، دختر وار، دخترانه ، غیر بالغ، خاموبچه گانه .

girt

با تنگ محکم کردن ، محاصره کردن .

girth

تنگ اسب، محیط، قطر شکم، ابعاد، تنگ بستن ، بست، بست آهنی وچرمی، باتنگ بستن ، دور گرفتن .

gisarme

نوعی تبر جنگی، تبر زین .

gist

جان کلام، ملخص، لب کلام، نکته مهم، مطلب عمده ، مراد.

gittern

سه تار، گیتار.

give

واگذار کردن ، دادن (به )، بخشیدن ، دهش، دادن ، پرداخت کردن ، اتفاق افتادن ، فدا کردن ، ارائه دادن ، بمعرض نمایش گذاشتن ، رساندن ، تخصیص دادن ، نسبت دادن به ، بیان کردن ، شرح دادن ، افکندن ، گریه کردن .

give back

پس دادن ، مسترد کردن .

give in

تسلیم شدن .

give off

بیرون دادن .

give out

بیرون دادن ، پخش کردن ، توزیع کردن ، کسر آمدن ، تمام شدن ، اعلان کردن .

give over

دست کشیدن از، ترک کردن ، واگذار کردن ، واگذاردن .

give up

منصرف شدن ، ول کردن ، ترک کردن ، تسلیم کردن ، دست برداشتن از.

giveaway

دست بدست دادن عروس و داماد، بخشیدن ، فاش کردن ، بذل.

given

معین ، داده ، معلوم، مفروض، مسلم، مبتلا، معتاد datum.

given name

name christian =.

giver

دهنده .

gizmo

gadget = gismo، .

gl

مخفف issue general (آمر. )ملزومات ارتش، تدارکات ارتش، سرباز.

glabella

برآمدگی پیشانی میان دو ابرو.

glabrescent

(گ . ش. ) گیاهی که در جوانی کرکدار ودربلوغ بدون کرک وصاف میشود، صاف و بیمو، طاس.

glabrous

بیمو، صاف، بدون کرک ، طاس.

glace

صاف، براق، نرم، پوشیده ازشکر، لعابدار، ماده صاف و براق، دسر سردو یخ بسته ، شربت سرد، بستنی.

glacial

یخبندان .

glaciate

یخ بستن ، منجمد شدن ، منجمد کردن ، یخ زدن ، با برف یا یخ پوشاندن .

glaciation

یخ بستن ، انجماد.

glacier

یخ رود، برف رود، توده یخ غلتان ، رودخانه یخ، یخچال طبیعی.

glaciology

علمی که در باره تجمع برف و یخ و انجماد در دوره های یخبندان بحث میکند، برف رود شناسی، یخبندان شناسی.

glacis

سرازیری ملایم، شیب، حصار یا مانع محافظ.

glad

خرسند، خوشحال، شاد، خوشرو، مسرور، خوشنود.

glad hand

خوشامد گوئی صمیمانه ، خوشامد گرم، درود گرم.

gladden

خوشنود کردن ، خرسند کردن ، خوشحال کردن ، شاد شدن .

glade

سبزه میان جنگل، فضای میان جنگل، خیابان یا کوچه جنگل، درختستان ، بیشه .

gladiator

گلادیاتور، پهلوان از جان گذشته .

gladiola

(gladiolus )(گ . ش. ) زنبقی ها، سوسن ، زنبق، گلایول.

gladsome

خوشی آور، مسرور، شادمان .

gladstone

نوعی کیف سبک سفری، نوعی شراب ارزان .

glaikit

giddy، foolish.

glair

(glaire) سفیده تخم مرغ، سفیده ، لعاب، (لعاب و غیره ) مالیدن به .

glaire

(glair) سفیده تم مرغ، سفیده ، لعاب، ( لعاب و غیره ) مالیدن به .

glaive

broadsword، sword.

glamor

( glamour) طلسم، جادو، فریبندگی، دلیری، افسون ، زرق و برق.

glamorization

پر زرق و برق و فریبا نمودن .

glamorize

(ezglamouri) فریبا نمودن ، طلسم کردن ، پر زرق و برق کردن .

glamorous

فریبنده ، طلسم آمیز، مسحور کننده .

glamour

( glamor) طلسم، جادو، فریبندگی، دلیری، افسون ، زرق و برق.

glance

برانداز، برانداز کردن ، نگاه ، نگاه مختصر، نظراجمالی، مرور، نگاه مختصرکردن ، نظر اجمالی کردن ، اشاره کردن ورد شدن برق زدن ، خراشیدن ، به یک نظر دیدن .

glancing

اجمالی، زود گذر.

gland

غده ، هر عضو ترشح کننده ، دشبل، غده عرقی، حشفه مرد، بظر زن .

glanders

مشمشه ، بیماری مسری اسب و انسان ، سراجه ، کتو.

glandular

غده وار، غده ای، وابسته به غده ، دشبل وار.

glans

(گ . ش. ) بلوط، شکل بلوطی، میوه گیاه .

glare

درخشندگی زیاد، روشنائی زننده ، تابش خیره کننده ، تشعشع، خیره نگاه کردن .

glarnig

مشعشع.

glary

دارای تشعشع.

glass

شیشه ، آبگینه ، لیوان ، گیلاس، جام، استکان ، آئینه ، شیشه دوربین ، شیشه ذره بین ، عدسی، شیشه آلات، آلت شیشه ای، عینک ، شیشه گرفتن ، عینک دار کردن ، شیشه ایکردن ، صیقلی کردن .

glass eye

(بصورت جمع ) عینک ، چشم شیشه ای، چشم مصنوعی.

glass eyed

کور، بی حالت.

glass snake

(ج. ش. ) نوعی سوسمار مخصوص آمریکای جنوبی.

glass wool

پشم یا براده شیشه ، پشمشیشه ، توده ای از رشته های شیشه ای که بعنوان عایقگرما یا در تصفیه هوا بکار میرود.

glassblower

شیشه گر.

glassful

مظروف یک لیوان ، بقدر یک لیوان .

glasshouse

(greenhouse) گلخانه .

glassine

نوعی کاغذ نازک شفاف یا نیمه شفاف که هوا یا روغن از آن نمیتواند عبور کند، کاغذ شیشه نما.

glassmaker

شیشه ساز.

glassman

شیشه فروشی، تاجر شیشه ، شیشه ساز.

glassware

شیشه آلات، بلور آلات، ظروف شیشه .

glasswork

شیشه سازی، شیشه آلات، بلور آلات.

glassworker

بلور ساز، شیشه ساز.

glasswort

(گ . ش. ) علف شوره ، رازیانه آبی.

glauber salt

(salt glaubers) (مع. ) سولفات سدیم، سولفات دوسود.

glauber's salt

(salt glauber) (مع. ) سولفات سدیم، سولفات دوسود.

glaucoma

(طب ) آب سبز، آب سیاه ، کوری تدریجی.

glauconite

(مع. ) سیلیکات آبدار آهن و پتاسیم غیر خالص.

glaucous

دارای رنگ سبز مایل به زرد.

glaze

لعاب، لعاب شیشه ، مهره ، برق، پرداخت، لعابیکردن ، لعاب دادن ، براق کردن ، صیقل کردن ، بینور و بیحالت شدن (درگفتگویازچشم).

glazier

شیشه بر، شیشه گر.

gleam

نور ضعیف، پرتو آنی، سوسو، (مج. ) تظاهر موقتی، نور دادن ، سوسو زدن .

gleamy

کم نور، سوسوزن .

glean

خوشه چینی کردن ، اینسو آنسو جمع کردن .

gleanings

خوشه چینی کردن ، ریزه ، فراری، ته مانده درو، ریزه ، باقی.

glebe

زمین وقف، (درشعر ) زمین ، خاک .

glede

(ج. ش. ) انواع پرندگان یا مرغان شکاری مخصوصا زغن یا چالاقان .

glee

شادی، خوشحالی، سرور و نشاط، خوشی، ساز و نواز، اسباب موسیقی، زیبائی، کامیابی.

glee club

کلوب یا باشگاه آواز و سرود.

gleed

اخگر، خاکستر گرم، زغال سرخ.

gleeful

خوشحال، شاد.

gleeman

(minstrel) نقال، حماسه خوان .

gleesome

(gleeful ) خوشحال، مسرور.

gleization

تشکیل خاک رس (gely)، تبدیل به خاک رس.

glen

دره کوهستانی، مسیر رودخانه ، دره تنگ .

glengarry

نوعی کلاه شبیه کلاه بره که کوهستانی های اسکاتلند بسر میگذارند.

gley

خاک رس چسبناک و خاکستری مایل به آبی.

gliadin

چسب نشاسته ، قسمت چسبناک و لزج گلوتن .

glib

روان ، سلیس، چرب زبان ، زبان دار، لیز، لاقید.

glide

سر خوردن ، خرامش، سریدن ، آسان رفتن ، نرم رفتن ، سبک پریدن ، پرواز کردن بدون نیروی موتور، خزیدن .

glider

هواپیمای بی موتور.

glim

درخشندگی، روشنی، درک جزئی، نور شمع، نگاه اجمالی کردن .

glimmer

روشنائی ضعیف، نور کم، درک اندک ، خرده ، تکه ، کور کوری کردن ، سوسو زدن ، با روشنائی ضعیف تابیدن .

glimpse

نگاه کم، نگاه آنی، نظر اجمالی، نگاه سریع، اجمالا دیدن ، بیک نظر دیدن ، اتفاقا دیدن .

glint

برق، تلالو، تابش، ظهور آنی، زودگذر، تابیدن ، درخشیدن ، درخشانیدن ، تابانیدن .

glissade

سرازیری و شیب مناسب، سر خوردن ، سرخوردن در بالت.

glisten

درخشیدن ، برق زدن ، جسته جسته برق زدن .

glister

(glisten) درخشیدن ، برق زدن .

glitter

تابش، تلالو، درخشندگی، درخشش، براق شدن ، برق زدن ، درخشیدن .

glittery

درخشان ، پر تلالو.

gloam

( twilight) غروب.

gloaming

(dusk، twilight) غروب، تاریک و روشن .

gloat

نگاه از روی کینه و بغض، نگاه عاشقانه و حاکی از علاقه ، نگاه حسرت آمیز کردن ، خیره نگاه کردن .

glob

ذره کوچک ، قطره کوچک ، گلبول، کره کوچک ، قطره ، لکه .

global

سراسری.کروی، جهانی.

global reference

ارجاع سراسری.

global variable

متغیر سراسری.

globe

کره ، گوی، حباب، زمین ، کره خاک ، کروی کردن ، گرد کردن .

globe trotter

جهانگرد، سیاح.

globe trotting

جهانگردی.

globeflower

(گ . ش. ) گیاهی از تیره آلاله واز جنس آلالگان (trollius).

globin

گلوبین یا پروتئین بی رنگ .

globoid

(spheroid) کروی.

globosity

کرویت.

globular

کروی، گرد، گوی مانند، گلبولوار.

globule

جسم کوچک کروی، گلبول، گویچه خون .

glochidial

(glochidiate) (گ . ش. ) خاری، خار دار، نوک تیز، دارای مو.

glochidiate

(glochidial) (گ . ش. ) خاری، خار دار، نوک تیز، دارای مو.

glochidium

(گ . ش. ) موها یا کرکهای نوک تیز، خار، (ج. ش. ) نوزاد نوعی صدف دو کپه ای.

glockenspiel

نوعی آلت موسیقی، سنتور.

glom

ربودن ، برداشتن ، نگریستن .

glom on to

(ز. ع. ) تصرف کردن ، کش رفتن .

glomerate

( conglomerate، agglomerate) اختلاط، کلوخه شده .

glomeration

اختلاط، توده شدن .

glomerulate

کلاله ای، خوشه ای، تنظیم شده در خوشه های کوچک .

glomerule

گلومرول، خوشه متراکم از مویرگهای کوچک و بافت های حیوانی و غیره ، خوشه ، دسته ، گلوله رگ .

gloom

تاریکی، تیرگی، تاریکی افسرده کننده ، ملالت، افسردگی، دل تنگی، افسرده شدن ، دلتنگ بودن ، عبوس بودن ، تاریک کردن ، تیره کردن ، ابری بودن (آسمان ).

gloomy

تاریک ، تیره ، افسرده ، غم افزا.

gloria

حمد، تسبیح، تمجید، حلقه نور.

glorification

تجلیل، تکریم.

glorifier

تکریم و تجلیل کننده .

glorify

جلال دادن ، تجلیل کردن ، تکریم کردن ، تعریف کردن (از)، ستودن ، ستایش کردن .

glorious

مجلل، عظیم، با شکوه ، خیلی خوب.

glory

جلال، افتخار، فخر، شکوه ، نور، بالیدن ، فخر کردن ، شادمانی کردن ، درخشیدن .

gloss

(.vt and .n) نرمی، صافی، براقی، جلا، جلوه ظاهر، برق انداختن ، صیقل دادن ، (.vi and .vt and .n) شرح، تفصیل، توضیح، تفسیر، تاویل، سفرنگ ، حاشیه ، فهرست معانی، تاویل کردن ، حاشیه نوشتن بر.

glossa

زبان ، ساختمان یا عضو زبانی شکل (حشرات ).

glossarist

کسی که در پایان کتابی فهرست یا فرهنگی برای لغات دشوار آن تهیه میکند، مفسر، شارح.

glossary

واژه نامه .فرهنگ لغات دشوار، فرهنگ لغات فنی، سفرنگ ، فهرست معانی، فهرست لغات.

glossina

(tsetse) پشه تسه تسه .

glossopharyngeal

(تش. ) زبانی حلقی، مربوط به زبان و حلق.

glossy

جلا دار، براق، صیقلی، صاف، خوش نما.

glottal

وابسته بدهانه حنجره ، مربوط به دهانه نای.

glottis

چاکنای، دهانه حنجره ، فاصله بین تارهای صوتی.

glottochronology

مبحث مطالعه سیر تکامل زبانهای مختلف.

glove

دستکش.

glove compartment

جعبه کوچک مخصوص آچار و غیره در جلو اتومبیل، جعبه داش بورد.

glover

دستکش ساز.

glow

تابیدن ، برافروختن ، تاب آمدن ، قرمز شدن ، در تب و تاب بودن ، مشتعلبودن ، نگاه سوزان کردن ، تابش، تاب، برافروختگی، محبت، گرمی.

glower

خیره نگاه کردن ، اخم کردن ، نگاه خیره ، اخم، تروشروئی.

glowworm

(ج. ش. ) کرم شب افروز، کرم شب تاب، چراغک .

gloxinia

(گ . ش. ) نوعی گیاه مخوص برزیل.

gloze

(gloss) تفسیر کردن ، خدعه زدن ، چاپلوسی کردن ، عیب پوشی.

gluconate

نمک اسید گلوکونیک .

gluconic acid

(ش. ) اسید گلوکونیک ، O7 21H C6.

glucose

(ش. ) گلوکز، O7 21H C6.

glucoside

(ش. ) گلوکزید.

glue

چسب، سریش، چسباندن ، چسبیدن .

glum

افسرده ، کدر، رنجیده ، ملول، اوقات تلخ.

glumaceous

(گ . ش. ) پوست دار، غلاف دار.

glume

(گ . ش. ) پوست، غلاف، پوشینه .

glumiferous

غلاف آور.

glut

پر کردن ، اشبائ کردن ، پر خوردن .پرخوری، پری، عرضه بیش از تقاضا، (طب ) زیادی خون ، اشباع، پاره آجر، سیر کردن ، اشباع کردن ، با حرص و ولع خوردن .

glutamate

(ش. ) نمک اسید گلوتامیک .

glutamic acid

(ش. ) اسید گلوتامیک ، NO4 H9 C5.

glutamine

(ش. ) گلوتامین ، O3 N2 01H C5.

gluteal

سرینی.

gluten

موم اندر آب، ماده چسبنده گندم، چسب، سریشمی که از شاخ واستخوان بدست میاید.

gluteus

(تش. ) یکی از سه عضله سرینی که برای حرکت دادن ران بکار میرود، ماهیچه سرین ، سرین ، کفل.

glutton

آدم پر خور، شکم پرست، دله .

gluttonize

پر خوردن ، شکم پرستی کردن .

gluttonous

پر خور.

gluttony

شکم پرستی.

glycerin

(=glycerol) گلیسیرین .

glycerinate

گلیسرین زدن ، گلیسرین مالیدن .

glycerine

(=glycerol) گلیسیرین .

glycerol

گلیسیرین .

glycogenesis

تشکیل مواد قندی از مولکولهای غیر نشاسته مانند پرتئین و چربی.

glyph

علامت یا نشان حجاری شده .

gnarl

پیچ دادن ، گره دار کردن ، (چوب )گره درخت یا چوب، غرولند، زوزه .

gnash

دندان قرچه کردن ، دندان بهم فشردن (از خشم )، بهم فشردن ، بهم سائیدن .

gnat

(ج. ش. ) پشه ، حشره دو بال.

gnathal

(gnathic) آرواره ای، فکی، وابسته به آرواره .

gnathic

(gnathal) آرواره ای، فکی، وابسته به آرواره .

gnathite

(ج. ش. ) یکی از زوائد دهانی بند پایان .

gnaw

خاییدن ، گاز گرفتن ، کندن (با گاز یا دندان )، تحلیل رفتن ، فرسودن ، مانند موش جویدن ، سائیدن .

gnawer

جونده .

gnome

جنی زیر زمینی، دیو، کوتوله ، گورزاد.

gnomic

اخلاقی، ضرب المثلی، شامل پند و ضرب المثل.

gnomon

عقربه ، عقربک ، میل، شاخص، شرعیات.

gnosis

دانش رازهای روحانی، عرفان .

gnostic

عرفانی، دارای اسرار روحانی، نهانی، اسرار آمیز، عارف.

gnosticism

فلسفه عرفانی یا روحانی.

gnu

(ج. ش. ) گوزن یالدار.

go

رفتن ، روانه ساختن ، رهسپار شدن ، عزیمت کردن ، گذشتن ، عبور کردن ، کارکردن ، گشتن ، رواج داشتن ، تمام شدن ، راه رفتن ، نابود شدن ، روی دادن ، برآن بودن ، درصدد بودن ، راهی شدن .

go ahead

(.adj) متهور، مترقی، پیش رونده ، نشانه ترقی، بفرمایید، (.n) light green =.

go along

همراه رفتن ، همراهی کردن ، (مج. ) موافق بودن .

go between

رابط، میانجی، واسطه ، دلال، دلال محبت، واسطه .

go cart

چارچوب غلتک داری که کودکان دست بدان گرفته راه رفتن میاموزند، روروک ، گوکارت.

go devil

اژدر کوچک ، مین یا نارنجک کوچک ، ارابه دستی، لوله پاک کن مخصوص تمیز کردن لوله نفت، (آمر. )ماشین بذرپاش دستی.

go down

غروب کردن ، غرق شدن ، روی کاغذ آمدن ، پائین رفتن .

go getter

شخص فعال و زرنگ .

go off

در رفتن (تفنگ )، بیرون رفتن (از صحنه نمایش)، آب شدن ، فاسد شدن ، مردن .

go out

خاموش شدن ، اعتصاب کردن ، دست کشیدن از، چاپ یا منتشر شدن ، بیرون رفتن .

go over

به آن سو رفتن ، گذشتن ، منتقل شدن ، مرور کردن .

go to

رفتن ,اسم مصدر.

goad

سیخک ، سیخ، خار، مهمیز، انگیزه ، تحریک کردن ، آزردن ، سک ، سک زدن .

goal

( در فوتبال ) دروازه ، دروازه بان ، مقصد، هدف، گل زدن ، هدفی در پیش داشتن .هدف، مقصد.

goal oriented

مقصد گرا، هدف گرا.

goalkeeper

دروازه بان فوتبال، گلر.

goalpost

(در بازی فوتبال ) تیر دروازه ، تیر عمودی دروازه .

goat

بز، بزغاله ، تیماج، پوست بز، (نج. ) ستاره جدی، (مج. ) آدم شهوانی، مرد هرزه ، فاسق.

goat antelope

(ج. ش. ) نوعی بز که از بعضی جهات شبیه بز کوهی است.

goatee

ریش بزی.

goatfish

mullet =.

goatherd

بزچران ، بزدار.

goatilke

(goatish) بز مانند.

goatish

(goatilke) بز مانند.

goatskin

پوست بز.

goatsucker

(ج. ش. ) پشه خوار، مرغ چوپان فریب.

gob

تکه ، تخته ، تخته کف، کلوخه ، مقدار بزرگ و زیاد، یک دهن غذا، دهان ، (آمر. ) ملوان .

gobbet

تکه گوشت خام، لقمه ، گلچین ادبی، قطره .

gobble

حریصانه خوردن ، تند خوردن ، قورت دادن ، صدای بوقلمون در آوردن .

gobbledegook

(gobbledygook) سخن نامفهوم، سخن بی ربط، شر و ور.

gobbledygook

(gobbledegook) سخن نامفهوم، سخن بی ربط، شر و ور.

gobbler

بوقلمون نر، پرخور، لپ لپ خورنده .

goblet

ساغر، جام، گیلاس شراب، تکه ، قطعه ، قطره .

goblin

جنی، دیو، جن ، مثل دیو و جن .

gobo

نوعی پرده پارچه ای سیاه رنگ که در تلویزیون و سینما دوربین را از نور زائد محفوظنگه میدارد.

goby

عبور از پهلوی کسی بدون توجه به او، رهائی، طفره ، پیشگیری.

god

خداوند، خداوندگار، خدا، ایزد، یزدان ، پروردگار، الله .

godchild

طفلی که در موقع تعمید به پسر خواندگی روحانی شخص در میاید، فرزند خوانده ، بچه تعمیدی.

goddauhgter

دختر تعمیدی.

goddess

الهه ، ربه النوع.

godfather

پدر تعمیدی، نامگذاردن بر، سرپرستی کردن از.

godhead

خدائی، الوهیت، خدا، ربالنوع، جوهر الوهیت.

godhood

(divinity) الوهیت.

godite

قوم جاد.

godless

بی خدا.

godlike

خدا مانند.

godling

خدای کوچک .

godly

خدائی، خدا شناس، با خدا.

godmother

مادر تعمیدی، نام گذار بچه ، مادر خوانده روحانی.

godown

قدرت، جرعه ، بلع، لقمه بزرگ ، انبار.

godparent

پدر یا مادر تعمیدی، والدین تعمیدی.

god's acre

محوطه کلیسا، گورستان .

godsend

نعمت غیر مترقبه ، چیز خدا داده ، خرابی.

godson

پسر تعمیدی، مرد تعمیدی.

godspeed

خدا بهمراه ، بامان حق، پایان ، انجام.

godwit

(ج. ش. ) نوک دراز آبی (نوعی تلیله ).

goechemical

وابسته به تغییرات شیمیائی زمین .

goer

رونده ، پا، قدم، عازم.

goethite

(ش. ) اکسید آهن معدنی ئیدرژن دار.

goggle

چشم گرداندن ، چپ نگاه کردن ، گشتن .

goggle eye

چپی، لوچی، نوعی ماهی.

goggle eyed

لوچ.

goggles

عینک ایمنی، عینکی که اطرافش پوشیده شده وبرای محافظت چشم بکار میرود، عینک حفاظ دار.

goidelic

سلتی، مربوط بسلت.

going

رفتن ، پیشرفت، وضع زمین ، مسیر، جریان ، وضع جاده ، زمین جاده ، (معماری) پهنای پله ، گام، (م. ل. ) عزیمت، مشی زندگی، رایج، عازم، جاری، معمول، موجود.

going on

(بچیزی ) نزدیک شدن ، نزدیکی، تماس، ادامه .

goings on

(events، actions) اتفاقات، حوادث.

goiter

(goitre) (طب. ) غمباد، بزرگ شدن غده تیروئید، گواتر.

goiterogenic

(goitrogenic)ایاد کننده تورمغده تیروئید (درقی. )، ایجاد کننده گواتر.

goitre

(goiter) (طب. ) غمباد، بزرگ شدن غده تیروئید، گواتر.

goitrogenic

(goiterogenic)ایجاد کننده تورمغده تیروئید (درقی)، ایجاد کننده گواتر.

goitrous

غمبادی، گواتری.

gold

زر، طلا، سکه زر، پول، ثروت، رنگ زرد طلائی، اندود زرد، نخ زری، جامه زری.

gold and silver plant

(honesty) (گ . ش. ) حشیشه القمر.

gold digger

جوینده طلا، زنی که با افسون های زنانه مردان را تیغ میزند.

gold filled

دارای روکش طلا.

gold foil

ورقه زر، زرورق کلفت.

gold leaf

ورقه طلای نازک ، زرورق نازک .

gold standard

واحد طلا.

goldbeater

زرورق ساز، (درجمع )حشره قاب بالی که رنگ سبز مسی دارد.

goldbrick

جنس بی ارزشی که بجای جنس بهاداری فروخته میشود، طفره رو.

golden

طلائی، زرین ، اعلا، درخشنده .

golden horde

سپاهیان مغول که در قرن سیزدهم اروپای شرقی را مورد تاخت و تاز قرار دادند.

golden mean

میانه روی، برکناری از افراط و تفریط.

golden retriever

(ج. ش. ) سگ شکاری طلائی رنگ دورگه .

goldeneye

نوعی مرغابی، نوعی ماهی، مینای زرد.

goldfield

ناحیه زرخیز.

goldfinch

(ج. ش. ) سهره ، (ز. ع. ) سکه زر.

goldfish

ماهی طلائی، ماهی قرمز.

goldsmith

زرگر، طلا ساز.

goldstone

جام طلائی، جامی که توسط اجسام طلائی رنگ پولک کاری شده .

golem

آدم مصنوعی و خود کار ( در فولکلور عبری ).

golf

بازی چوگان یا گلف.

golf club

چوگان گلف بازی، باشگاه گلف بازان .

golfer

گلف باز.

goliard

دانجشوی آواره قرون و که اشعار هجائی میخوانده .

goliath

جالوت، جلیات.

golliwog

(golliwogg) عروسک سیاه و عجیب و غریب، لولو.

golliwogg

(golliwog) عروسک سیاه و عجیت و غریب، لو لو.

golosh

گالش.

gomeral

(gomeril) آدم ساده لوح.

gomeril

(gomeral) آدم ساده لوح.

gomerulus

(تش. ) توده بهم چسبیده ، توده طوماری، گروهه .

gomphosis

اتصال و جوش خوردن استخوان دندان به آرواره ، مفصل متحرک .

gonad

غده جنسی (بیضه یا تخمدان ).

gonadotrophic

(gonadotropic) محرک بیضه ها و تخمدانها، موثر در غده جنسی.

gonadotrophin

ماده محرک غده جنسی.

gonadotropic

(gonadotrophic) محرک بیضه ها و تخمدانها، موثر در غده جنسی.

gondola

نوعی قایق که در کانال های شهر ونیز ایتالیا معمول است، (آمر. ) واگن سربازبر.

gondolier

راننده کرجی ونیزی، کرجی بان ، قایقران .

gone

( اسم مفعول فعل go ).

goner

رفتنی، مردنی.

gonfalon

پرچمی که نوارهای باریک یا پرچم های کوچک از آن آویزان است.

gonfalonier

برنده پرچم، پرچمدار.

gong

زنگی که عبارت است از کاسه و چکشی که آهسته بر آن میزنند، ناقوس، صدای زنگ درآوردن .

gonidium

(گ . ش. ) یکی از سلولهای سبزی که زیر غشائ خارجی بدنه گیاه گلسنگها وجود دارد، سلول جنسی جلبک ها و قارچ ها.

goniometer

زاویه یاب، زاویه سنج، گوشه سنج، گوشه پیما، جهت یاب.

gonium

جنسی از تاژکداران شبیه به گیاه ، سلول نطفه .

gonococcal

(gonococcic) سوزاکی، مربوط به میکرب سوزاک .

gonococcic

(gonococcal) سوزاکی، مربوط ب_ه میبکرب سوزاک .

gonococcus

انگل یا میکرب سوزاک ، گونوکوک .

gonocyte

سلول تولید کننده ، سلول جنسی.

gonogenesis

کمال و بلوغ سلول نطفه یا جرثومه .

gonopore

سوراخ تناسلی.

gonorrhea

سوزاک ، سوزنک ، آتشک .

gonorrheal

سوزاکی.

goo

مزه و طعمتند، بوی نامطبوع، میل، ذوق، رغبت، ماده چسبنده و لزج، چسبناک .

goo goo

عاشق، شیفته ، دوستدار.

good

خوب، نیکو، نیک ، پسندیده ، خوش، مهربان ، سودمند، مفید، شایسته ، قابل، پاک ، معتبر، صحیح، ممتاز، ارجمند، کامیابی، خیر، سود، مالالتجاره ، مال منقول، محموله .

good by

(bye good) خدا حافظ، بدرود، وداع.

good bye

(by good) خدا حافظ، بدرود، وداع.

good fellow

رفیق شفیق، دزد، هم پیاله .

good fellowship

رفاقت، معاونت.

good friday

جمعه قبل از عید پاک .

good hearted

خوش قلب، بخشنده ، مهربان .

good humored

خوش خلق، خوش مشرب.

good natured

مهربان ، ملایم، خوش طینت.

good tempered

خوش خلق، ملایم، دیر غضب، خوش اخلاق.

goodish

نسبتا خوب.

goodlooking

قشنگ ، خوش قیافه .

goodly

قشنگ ، زیبا، خوب.

goodman

بزرگ خانواده ، سالار، مهمانخانه دار، خرده مالک .

goodwife

بانو، کدبانوی خانه ، خانم.

goodwill

خوش نیتی، حسن نیت، میل، سر قفلی.

goody

زن کامل و محترمه از طبقات پائین ، شیرینی، چیز خوردنی، مغز گردو و غیره ، قاقا.

goody goody

بسیار خوب، خیلی خوب.

gooey

چسبنده ، چسبناک ، کاملا احساساتی.

goof

شخص احمق و کودن ، آدم ساده ، اشتباه ، سهو، اشتباه کردن ، خطا کردن ، ازکارطفره رفتن .

googol

عدد یک با صد صفر در جلوی آن .

googolplex

عدد یک با تعداد صفرهای بتوان ده بتوان ده بتوان صد.

goon

آدمشکش، تروریست بی عرضه و نالایق، آدم کودن .

goosander

(ج. ش. ) اردک ماهیخوار.

goose

قاز، غاز، ماده غاز، گوشت غاز، ساده لوح واحمق، سیخ زدن به شخص، به کفل کسی سقلمه زدن ، مثل غاز یا گردن دراز حمله ور شدن وغدغد کردن ، اتو، اتو کردن ، هیس، علامت سکوت.

goose step

(نظ. ) قدم آهسته ، رژه روی با بدن راست و بدون خمکردن زانو.

gooseberry

سفرس، انگور فرنگی، رنگ سیاه مایل به ارغوانی، بپا یا مراقب دوشیزه .

gooseflesh

دانه دانه شدن یا ترکیدگی پوست در اثر سرما یا ترس.

goosefoot

(گ . ش. ) قازایاقی، غازیا.

gooseneck

هر چیزی شبیه گردن غاز، هرچیز شبیه U، زانو، زانوئی.

goosey

(goosy) شبیه غاز، احمق، ترسو.

goosy

(goosey) شبیه غاز، احمق، ترسو.

gopher

(ج. ش. ) لاک پشت نقب زن ، نوعی جونده نقب زن آمریکائی، موش کیسه دار، کارگر حفار واستخراج کننده سنگهای معدنی، دزد قفل باز کن .

goppiper

سخن چین ، حرف مفت زن .

gordon setter

(ج. ش. ) نوعی سگ شکاری سیاه رنگ .

gore

خون بسته و لخته شده ، خون ، تکه سه گوش (در دوزندگی)، زمین سه گوش، سه گوش بریدن ، شاخ زدن ، باشاخ زخمی کردن ، سوراخ کردن .

gorge

گلو، حلق، دره تنگ ، گلوگاه ، آبکند، شکم، گدار، پر خوردن ، زیاد تپاندن ، با حرص و ولع خوردن ، پر خوری کردن ، پر خوری.

gorgeous

نمایش دار، با جلوه ، زرق و برق دار، مجلل.

gorget

گلو پوش، گلو پناه ، زره گردن ، طوقه .

gorgon

(افسانه یونان ) یکی از سه زنی که موهای سرشان مار بوده و هر کس بدانها نگاه میکردسنگ میشد، زن زشت سیما، زن بد سیما.

gorgonize

(petrify، stupefy) تبدیل بسنگ کردن ، خیره نگاه کردن .

gorgonzola

نوعی پنیر چرب.

gorilla

نسناس، بزرگترین میمون شبیه انسان ، گوریل.

gormandize

پر خوردن ، از روی حرص و ولع خوردن .

gorse

(juniper) (گ . ش. ) سرو کوهی.

gorsy

اولکس فرنگی.

gory

خونی، لخته شده ، جنایت آمیز، خونخوار.

goshawk

(ج. ش. ) باز، قوش قزل، آلاطوفان .

gosling

جوجه غاز، شخص نا بالغ و خام، احمق.

gospel

انجیل، مژده نیکو، بشارت درباره مسیح، یکی از چهار کتابی که تاریخچه زندگیعیسی را شرح داده .

gossamer

بند شیطان ، لعاب خورشید، لعاب عنکبوت، پارچه بسیار نازک ، تنزیب، نازک ، لطیف، سبک .

gossip

شایعات بیاساس، شایعات بی پرو پا، دری وری، اراجیف، بد گوئی، سخن چینی، شایعات بی اساس دادن ، دری وری گفتن یانوشتن ، سخن چینی کردن ، خبر کشی کردن .

gossipy

وابسته به سخن چینی یا شایعات.

gossypol

(ش. ) رنگدانه سمی پنبه دانه O 0H3 0C3.

got

زمان گذشته فعل get.

goth

گت، یکی از اقوام آلمانی قدیم، بربری.

gothic

وحشی، وهمی، زبان گوتیک ، سبک معماری گوتیک ، حروف سیاه قلمآلمانی.

gothic arch

طاق مخروطی، طاق نوک تیز.

gothicize

بسبک گوتیک در آمدن ، بسبک گوتیک در آوردن ، زمخت و بدون ظرافت کردن .

gothite

goethite =.

gotten

اسممفعول فعل get.

gouache

رنگ کاری با رنگی که در آب حل شده و با عسل و صمغ آمیخته شده ، عکس و تصویری که با رنگ کاری فوق بدست آید.

gouge

منقار، اسکنه جراحی، بزورستانی، غضب، جبر، در آوردن ، کندن ، با اسکنه کندن ، بزور ستاندن ، گول زدن .

goulash

نوعی غذا که با گوشت گاو یا گوساله و سبزیجات تهیه میشود، چیز درهمو برهم.

gourd

کدو، کدوی قلیائی، گرداب.

gourmand

صاحب سر رشته در خوراک ، شکم پرست.

gourmet

خوراک شناس، خبره خوراک ، شراب شناس.

gout

(طب ) نقرس.

gouty

نقرس دار، نقرسی، متورم.

govern

حکومت کردن ، حکمرانی کردن ، تابع خود کردن ، حاکم بودن ، فرمانداری کردن ، معین کردن ، کنترل کردن ، مقرر داشتن .

governess

حاکم زن ، مدیره ، زنی که مواظبت بچه یا اشخاص جوان را بعهده میگیرد، زن حاکم.

governing body

هیئت حاکمه .

government

دولت، حکومت، فرمانداری، طرز حکومت هیئت دولت، عقل اختیار، صلاحدید.

governmentalism

حکومت گرائی.

governmentalist

حکومت گرا.

governmentalize

پیرو و تابع قانون کردن ، تحت کنترل حکومت در آوردن ، بصورت دولتی در آوردن .

governor

فرماندار، حاکم، حکمران ، فرمانده .

governor general

حاکم کل، فرماندار کل، فرمانفرما، والی، استاندار.

gowan

(گ . ش. ) گل مروارید، گل داودی، گلهای زرد و سفید صحرائی.

gown

جامه بلند زنانه ، روپوش، لباس شب، خرقه .

gownsman

رداپوش، جبه پوش (یعنی دادرس یا وکیل یا روحانی یا عضو دانشگاه و مانند آنها ).

goy

(gentile) غیر یهودی.

grab

ربودن ، قاپیدن ، گرفتن ، توقیف کردن ، چنگ زدن ، تصرف کردن ، سبقت گرفتن ، ربایش.

grab off

بزور گرفتن ، با شتاب گرفتن ، قاپیدن .

grabble

کورمالی کردن ، با دست پی چیزی گشتن ، با دست ماهی گرفتن ، پهن نشستن ، جمعآوری کردن .

graben

فرو زمین ، نهر، گودال، فرو رفتگی در پوسته زمین .

grace

توفیق، فیض، تائید، مرحمت، براز، زیبائی، خوبی، خوش اندامی، ظرافت، فریبندگی، دعای فیض و برکت (قبل یا بعداز غذا)، خوش نیتی، بخشایندگی، بخشش، بخت، اقبال، قرعه ، جذابیت، افسونگری، موردلطف قراردادن ، آراستن ، زینت بخشیدن ، فیضالهیبخشیدن ، تشویقکردن ، لذت بخشیدن

grace cup

گیلاس مشروب پس از شام، گیلاس خداحافظی.

grace note

(مو. )نتی که به آهنگ برای زیبائی اصلی اضافه میگردد.

graceful

دلپذیر، مطبوع، برازنده ، پر براز.

gracile

باریک ، لاغر، کوچک .

gracioso

محبوب، سوگلی، لوده و مسخره .

gracious

توفیق دهنده ، فیض بخش، بخشنده ، رئوف، مهربان ، دلپذیر، زیر دست نواز، خیر خواه ، (ک . )خوشایند، مطبوع دارای لطف.

grackle

(ج. ش. ) نوعی پرنده از تیره سار و دم جنبانک ، ترقه ، توکا.

gradate

بتدریج و بطور غیر محسوس تغییر رنگ دادن ، بتدریج بارنگ دیگرآمیختن ، درجه بندی کردن ، مخلوط کردن ، تدریجا عمل کردن یا شدن .

gradation

درجه بندی، سلسله ، درجه ، تدریج، (در هنرهای زیبا) انتقال تدریجی، ارتقائ.

grade

درجه ، نمره ، درجه بندی کردن ، نمره دادن .پایه ، درجه ، درجه بندی، رتبه ، مرحله ، درجه شدت(مرض وتب)، انحراف ازسطح تراز، الگوی لباس، ارزش نسبی سنگ معدنی، درجه موادمعدنی، درجه بندی کردن ، دسته بندی کردن ، طبقه بندی کردن ، جورکردن ، باهمآمیختن ، اصلاحن

grade crossing

تقاطع شاهراه ، تقاطع راه آهن ، تقاطع پیاده روها، تقاطع راه آهن و جاده .

grade school

مدرسه ابتد